با بوسه ریزی که به گردنش زده شد بیدار شد...
اما می خواست مقاومت کنه پس با اخم تو جاش چرخی زد و صدای "اوم" مانندی درآورد که جونگ کوک رو به خنده انداخت...
حالا صورت پسر درست رو به روش بود...
سر انگشت هاشو روی رونِ لخت پسر کشید و از لرزی که به بدنش افتاد لذت برد...
عاشق تاثیری بود که روی پسر می ذاشت...
تهیونگ اخماشو بیشتر توی هم کشید و چشماشو با حالت طلبکاری باز کرد و دست پسر روبروش رو پس زد...
_"چته؟"
+"وقتشه بیدارشی...قبل از اینکه مدرسه می هی دیر بشه..."
تهیونگ یهو تو جاش نشست...
مگه ساعت چند بود؟
_"ساعت چنده؟"
+"10 دیقه مونده به 7..."
_"امروز چندمه کوک؟"
+"18دسامبره... چطور؟"
_"18؟!.. .چند شنبه ست؟"
+"چهارشنبه ست ته... سرِ صبحی بازیت گرفته؟"
چشماشو با خیال راحت بست و خودشو از پشت روی تخت پرت کرد و با حالت غرغر مانندی شروع به حرف زدن کرد...
_"کوک... امروز مهد کودک به روال عادیش برمی گرده... از امروز می هی ساعت 9 کلاس داره..."
+"چطور؟مگه حالت عادیش نبود تا حالا؟"
تهیونگ چشماشو باز کرد و به پسر نگاه کرد...
_"شوخیت گرفته؟مگه تا حالا مهد کودک نرفتی؟"
+"نه..."
تهیونگ از جوابِ کوتاهِ پسر که انگار داره راجب یه چیز عادی حرف می زنه تعجب کرد...
خب طبیعی بود که همه بچه ها برن...
مخصوصا بچه پولدارا...
خودش مهد کودک رفته بود و توقع نداشت پسر جواب "نه" رو به زبون بیاره...
اما تصمیم گرفت بی خیال بشه...
کمی توی جاش وول خورد تا جای بهتری بخوابه و همزمان جواب داد...
_"به هر حال مهد کودک مثل مدرسه ست... منتها تو مهد کودک یه سری تغییرات داشتن انجام می دادن و ناچار شدن ساعتاشو عوض کنن... وگرنه بقیه مهد کودکا از این کارا نمی کنن..."

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...