🔴PART '29'🔵

363 69 6
                                    

تو دفترش نشسته بود و به طراحی ها می رسید...

تهیونگ پشت میز خودش بود و از اون موقع حتی یه کلمه هم حرف نزده بود...

می هی سعی داشت تکالیف مهد کودکش رو به تنهایی حل کنه...

با زنگ خوردن گوشیش سرش رو از برگه ها بیرون آورد...

با دیدن این که 'مستر مخ' درحال تماس گرفتنه فورا جواب داد...

_"هوسوک!؟چی شده؟"

*"مگه حتما باید چیزی بشه پسر؟"

_"دلیل دیگه ای واسه زنگ زدن بهم نمی بینم..."

*"باشه پسر دایی... مسخره کن... عیبی نداره... ولی کوک... دارم میام کره..."

_"الان دیگه مطمئن شدم یه چیزی شده... جانگ هوسوک... راست شو بگو..."

*"وقتی اومدم مفصل حرف می زنیم... می خوام بدونم بیام کره جا خواب دارم یا نه!؟"

هوسوک پشت تلفن خنده ای کرد که جونگ کوک رو هم به خنده انداخت...

_"البته که داری... ساعت فرود هواپیماتو بگو... میام فرودگاه دنبالت..."

*"ساعت 8 کره م پسر... می بینمت..."

_"اوکی... منتظرتم..."

و تماس قطع شد...

حقیقتا جونگ کوک دلش برای پسر عمه ش تنگ شده بود...

با یادآوری این که می هی دختر هوسوکه کمی نگران شد...

خب هوسوک می دونست که جونگ کوک خیلی از بچه ها خوشش نمیاد...

در واقع ازشون متنفره...

اما...

می هی یه بچه خاص بود...

مگه نه؟!!!

وگرنه جونگ کوک دوستش نداشت...

با دیدن ساعت که 5 بود خوشحال که قراره 3 ساعت دیگه پسر عمه شو ببینه به یونهی خبر داد که برای شام زود تر میان و البته که مهمون دارن...

-_-_-_-_-_-

بعد از قطع شدن تماسش با جونگ کوک، یونگی رو دید که چمدون به دست داره بهش نزدیک می شه...

ناخودآگاه یاد زمانی افتاد که دست به دست هم کل برلین رو گشته بودن...

اما اون روزا خیلی دور بنظر می اومدن...

This is my justice(KV)_1✔Where stories live. Discover now