با آروم تر شدن پسرِ توی آغوشش اونو از خودش جدا کرد...
رد اشکای روی صورت غرق خوابش آتیشی به دل کوک زد که فقط خودش می دونست یادآور چه ماجرای دردناکیه...
حس بی پناهی تهیونگ رو درک می کرد...
این که انقدر تنها ست که یه پسرِ غریبه ای که فقط چهار روز از آشنایی شون می گذره رو پناهی برای گریه هاش می دونه...
چقدر زندگی با هر دو شون بد کرده بود...
بلند شد و لباس هاشو عوض کرد و یه دست لباس هم واسه تهیونگ برداشت و روش خیمه زد...
تمام تلاششو می کرد که پسرو بیدار نکنه و در نهایت تمام لباس هاشو عوض کرد...
تهیونگ حالا با اون تیشرت آستین کوتاه زرشکی و شلوارک مشکی شبیه پسر بچه های دبیرستانیِ خسته ای که روی تخت بیهوش می شن شده بود...
این حد از ظرافت توی اون پسر تعجب برانگیز بود...
بعد از اینکه پسرو درست خوابوند خودشم کنارش دراز کشید و به صورتش خیره شد...
توی خواب گاهی نفسش به صورت هق هق خارج می شد و گاهی قطره اشکی هم همراهش از چشم های بسته ش می چکید...
اما کوک نمی تونست بیدارش کنه...
محکم پسرو تو آغوش گرفت و سعی کرد در گوشش حرف های آرامش دهنده بزنه...
پسر اما همچنان مثل قبل بود و بعد از مدتی لرزش بدنش هم شروع شد...
کوک واقعا ترسیده بود...
دمای بدن پسرو چک کرد ولی عادی بود...
فورا شروع به سیلی های آروم و صدا زدنش کرد اما تهیونگ از درد تو خودش جمع شده بود و شدت گریه ش بیشتر شده بود...
نمی فهمید چرا نمی تونه یه شب بی دردسر کنار این پسر داشته باشه...
با چنگی که تهیونگ به تیشرتش زد بهش نگاه کرد...
با باز شدن اون چشمای غرق اشک نفس راحتی کشید...
+"خو..."
اما با گذاشته شدن لب های تهیونگ روی لب های خودش حرفش نصفه موند...
سرشو پایین تر برد که پسر راحت تر بتونه کارشو انجام بده...
تهیونگ اما فقط آرامش می خواست...
می خواست جونگ کوک لباشو ببوسه و لمسش کنه...

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...