یونگی به این فکر میکرد که می هی هیچوقت واسه دیدن اون اینطور ذوق زده نشده...
جیمین به این فکر میکرد که اون پسر چرا دقیقا دخترشون رو اینطوری بغل کرده...
از همون اولم به اصرار یونگی بچه رو قبول کرده بود و حس خوبی به می هی نداشت و حالا رقیب عشقی نسبت به تهیونگ اونو حساب میکرد...
خودشم نمیدونست با اینکه تهیونگ همیشه باهاش خشک حرف میزده اما چرا انقدر واسش جذابه...
÷"می هی...این چه مدل بغل کردنه...مگه نمیتونی راه بری؟فورا بیا پایین..."
تهیونگ با تعجب به جیمین نگاه کرد...
این دیگه زیاده روی بود...
صورت می هی سمتش چرخید...
×"اوپا...اسب سیاه خریدی؟بگو با اون اومدی نجاتم بدی..."
تهیونگ با تعجب به دختر نگاه کرد...
چرا اون دختر نمیخواست پیش پدراش تو پرِ قو باشه؟
_"راپونزل...متاسفانه اوپا امروز دوباره حالش بد بود...نتونستم اسب بخرم...با تاکسی اومدم..."
می هی دوباره سرشو رو شونش گذاشت و اینبار شروع به گریه کرد...
آروم اشک میریخت و فقط از صدای فین فینش میشد فهمید داره گریه میکنه...
_"چرا گریه میکنی دختر کوچولوم؟هوم؟"
جیمین و یونگی وایساده بودن و نگاه میکردن که چطور تهیونگ قراره دخترشونو آروم کنه...
واقعا به این قضیه نیاز داشتن...
اما چیزی که واسشون عجیب بود جیغایی که می هی تو حضور تهیونگ میکشید از روی ذوق بود و همه رو سرِ ذوق میاورد اما جیغایی که جلوی اونا میکشید واقعا اعصاب خوردکن بود...
و اینکه الان می هی داشت بی صدا اشک میریخت در حالی که توی دفتر رسما داشت گلوشو پاره میکرد...
تهیونگ می هی رو محکمتر بغل کرد و نشست روی نیمکت که همون لحظه بادیگارد اومد و نگاه هر سه رو به خودش داد...
="قربان...راننده میگه اگه نمیاید بره..."
_"بله...الان میام...ممنون..."
و با سر احترامی گذاشت و بادیگارد هم با سر احترامی بهش گذاشت و رفت...
_"راپونزل...میشه کولتو بندازی رو دوشت...میترسم اگه دوتاشون دستم باشه بیوفتی..."
می هی همون لحظه از بغلش اومد بیرون و کوله رو انداخت روی دوشش...
تهیونگ ساک کوچیک رو برداشت و جلوی دختر زانو زد و می هی رو دوباره بغل کرد و بلند شد و دوباره احترام گذاشت...
_"با اجازه..."
÷"فکر کردم یونگی گفت پیش کسی هستی...چرا با تاکسی اومدی؟"

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...