با رسیدن به شرکت از ماشین پیاده نشد و منتظر شد اونا اول برن...
هیچ وقت فکر نمی کرد کوک با یه بچه انقدر خوش رفتاری کنه...
اینکه یه بچه رو ببوسه و براش دست تکون بده و بهش لبخند بزنه اصلا به جونگ کوک نمی خورد...
اون از بچه ها متنفر بود...
چون خودش هیچ وقت بچگی نکرده بود...
اما الان به می هی انقدر توجه می کرد...
بعد از رفتن جونگ کوک و تهیونگ از ماشین پیاده شد و راه افتاد سمت آسانسور...
حالا که می هی مهد کودک بود و اون دو تا هم توی شرکت و درست کنار گوشش بودن باید پیش پدرش می رفت...
باید قبل از اینکه تو این باتلاق غرق بشه به طناب محکم پدرش چنگ بزنه...
شاید پدرش ناراحت می شد...
ولی اون موقع مست بود و خام...
امیدوار بود پدرش درکش کنه...
-_-_-_-_-_-
_"چرا اومدیم اینجا؟؟؟"
کلافه به پسری که برای بار هزارم این سؤالو پرسید نگاه کرد...
با اومدن سوژه ای که بخاطرش تا اینجا اومده بودن رو به پسرِ بی صبرش کرد...
+"برای اون..."
گفت و اشاره ی نامحسوسی به میز کناری شون کرد...
جین از وضعیتی که چیزی درباره دلیل اینجا بودن شون نمی دونست عصبی و کلافه بود نیم نگاهی به میز کناری شون انداخت اما با دیدن کسی که پشت میز نشسته بود چشماش درشت شدن و سمت نامجون برگشت...
_"اینکه از من و تو سالم تره!!!"
+"همینطوره..."
_"پس اون خبرای لعنتی که ازش می رسید و کوک رو دیوونه می کرد چی بودن؟"
+"اومدیم که همینو بفهمیم... کسی که باهاش قرار داره باید همدستش واسه اون خبرا باشه..."
دیگه حرفی رد و بدل نشد و زمانی که گارسون سفارش هاشون رو آورد یکم باهاش بازی کردن تا توجهی بهشون جلب نشه...
_"نامجون..."
با شنیدن صدای پسر سرشو بالا آورد...
جین اما هنوز سرش پایین بود و به اون نگاه نمی کرد اما می تونست سنگینی نگاهشو حس کنه...

YOU ARE READING
This is my justice(KV)_1✔
Adventure[پایان یافته] [در انتظار فصل دوم] _"هنوز دوسش داری؟؟؟" +"ته...البته که...نه...من..." _"اگه دوسش داری فقط بهم بگو...با دونستنش قرار نیست ترکت کنم..." +"پس...چکار میکنی؟؟؟" _"میفهمم بودنم یه تاریخ انقضا داره..." +"فقط با مرگت میتونی بری ته...فقط با مر...