🔴PART '3'🔵

840 161 67
                                    

-"فقط همین امشب می هی...فهمیدی؟"

می هی سرشو تکون داد و یونگی گوشیشو درآورد و شماره تهیونگ رو گرفت...

بعد از دو بوق تهیونگ جواب داد...

÷"آقای مین؟"

-"تهیونگا...امیدوارم بد موقع مزاحمت نشده باشم..."

÷"نه بد موقع نیست...مشکلی پیش اومده؟"

در حقیقت یونگی بدترین موقع زنگ زده بود...

زمانی که تازه داشتن از بوسیدن هم لذت میبردن و تهیونگ برای اولین بار تو زندگیش میخواست که روی تخت باشن تا با پسر روبروش کارش رو شروع کنه...

اما اون زنگ زده بود و جونگ کوک با اخمای تو هم و تهیونگ با لبخندی از تصور بعد از قطع تماس بهم نگاه میکردن...

-"می هی از صبح بهونه شما رو میگیره مهد کودک هم نرفت چون شما نبودین که ببرینش...
الانم میگه میخواد امشب رو بیاد خونه شما و تهدیدمون کرده...
دیگه نمیدونیم چکار کنیم...
میدونم پرروییه و شما استعفا دادین اما می هی..."

شنیدن صدای خنده تهیونگ باعث شد حرفشو قطع کنه...

یونگی حس میکرد تهیونگ به خاطر اون داره میخنده در حالی که کوک نزدیک شده بود و گوششو به تلفن چسبونده بود و تهیونگ به کار بچگونه اون پسر میخندید...

÷"متوجهم آقای مین...اما من الان تنها نیستم...میشه یه مشورتی با همراهم بکنم و بهتون خبر بدم..."

یونگی مسخ صدای خنده تهیونگ بود...

تا حالا صدای خندشو نشنیده بود...

اون اصولا لبخند میزد و یونگی اعتراف کرد که اون پسر بدون اینکه بخواد ذاتا عشوه زیادی داشت...

-"حتما...منتظرم..."

÷"فعلا آقای مین..."

تلفن قطع شد و یونگی به می هی خیره شد...

-"گفت تنها نیست...یه مشورتی با همراهش میکنه و بهمون خبر میده..."

_"چقدر ادا داره...یه شبه دیگه...همراه...هه...یعنی حالا انگار جز یه وان نایت چی هست...معلومه وسط کار مزاحمشون شدی یونگی..."

جیمین باحرص مشهودی گفت...از اینکه اون پسر خوشگل یکی رو داره عصبانی بود...

-"باید درک کنی...اون وضع مالی خوبی نداره...نمیتونه همینطوری یه دختر بچه رو ببره خونه خودش...بعدم این زندگی شخصیشه...ما تا حالا ازش هیچ سؤالی راجب این چیزا نکردیم..."

_"حالا هرچی..."
____________________

+"تهیونگ چرا نمیفهمی؟...هان؟"

جونگ کوک سرش داد زد...

میتونست بفهمه جونگ کوک الان حال خوبی نداره...

خودشم به سختی الان داشت تحمل میکرد...

This is my justice(KV)_1✔Where stories live. Discover now