نفس عمیقی کشیدی و به آسمون شب نگاه کردی. هوا خیلی تمیز بود و برخلاف شب های گذشته اصلا گرم نبود و باد خنکی که بین موهات میپیچید حالت رو خوب میکرد. سرت رو برگردوندی و به بکهیون نگاه کردی که داشت همچنان آب نبات چوبیش رو تو دهنش میچرخوند و همزمان که دستش رو تو جیبش میکرد یکم جلوتر ازت حرکت میکرد.
داشت سمت بلوک های بعدی مجتمع میرفت و نمیدونستی داره کجا میبرتت. برگشت و بهت نگاه کرد: "چند سالته؟"
لبت رو خیس کردی و با یکم مکث گفتی: بیست سالمه."
تعجب کرد و ایستاد: "جدی؟ فکر میکردم تازه میخوای بری دانشگاه؟"
شونه هات رو بالا انداختی: "کنکور خیلی باهام مهربون نبود و مجبور بودم نمره های بالایی بیارم تا بورسم کنن."
لباش رو جمع کرد و سرش رو تکون داد: "پس درست خوبه ها؟"
"یه جورایی."
دوباره آب نبات رو کرد تو دهنش و بهت خیره شد. یه چیزی تو چشماش بود که نمیتونستی بفهمی چیه. یهو آب نبات رو از دهنش دراورد و گرفت سمتت: "میخوری؟"
چشمات گشاد شد. ناخودآگاه دندونات رو بهم فشردی. قبل از اینکه واقعا اختیارت رو از دست بدی پوزخند کوچیکی گوشه ی لبش نشست و کم کم به یه لبخند بزرگ تبدیل شد: "هه هه~ شوخی کردم."
بعد دستش رو تو جیب شلوارش کرد و یه آب نبات چوبی مثل مال خودش بهت داد. همزمان که آب نبات رو ازش میگرفتی دیدی که با همون نگاه مزخرفش آب نباتش رو تو دهنش کرد و گوشه ی لپش گذاشت تا دوباره بهت بخنده: "دخترِ بوسانی."
پشت هم پلک زدی. این دیگه چی بود؟
یکم با همون لبخند نگاهت کرد و بعد چرخید تا به راهش ادامه بده: "تا حالا سئول اومدی؟"
صدات انگار از ته چاه میومد: "قبلا وقتی خیلی بچه بودم."
دستش رو تو جیبش کرد و بعد مسیرش رو عوض کرد: "همم، میدونی منم وقتی بچه بودم تو بوچئون زندگی میکردیم ولی بعد به خاطر کار پدرم اومدیم اینجا. من همه ی دوستام هنوز اونجان."
"دیگه دوستات رو ندیدی؟"
نیم نگاهی بهت انداخت و به سمت چندتا مغازه رفت که ندیده بودیشون: "چرا میبینمشون. من اینجا دوستای دیگه هم پیدا کردم و خیلی دلم براشون تنگ نمیشه. تو هم نگران نباش من بعدا باهاشون آشنات میکنم."
و کی بهش گفته بود تو دوست داری با دوستای این پسره آشنا بشی؟ ><
اول به سمت یه رستوران کوچیک خیابونی رفت و بلند داد زد: "آجوما!"
صداش به خاطر اینکه آبنبات هنوز تو دهنش بود نامفهوم به گوش میرسید. یه زن هم سن و سالای مامانت بیرون اومد و به بکهیون خندید: "وای ببین کی اینجاست. بکهیون شام خوردی؟"
بکهیون با لبخند محوی سرش رو تکون داد: "آره، فقط اومدم بگم که هوای این دخترِ بوسانی رو داشته باش، تازه اومده و همسایه منه."
زن دستشاش رو به پیشبندِ رو لباسش مالید و نزدیکتر اومد: "جدا؟ از بوسان میای؟"
نگاهی به صورت گرد و مهربونش انداختی و لبخند زدی: "بله."
YOU ARE READING
➷𝐓𝐡𝐞𝐁𝐨𝐲𝐍𝐮𝐦𝐛𝐞𝐫𝟓𝟎𝟔➹
Fanfictionبیون بکهیون عاشقِ عدد ۵۰۶ بود، اولین دلیلش این بود که تو شِش مِی به دنیا اومده بود و دومین دلیلش هم این بود که یه جایی، احتمالا تو یکی از سایتهای مزخرف پیشگویی، خونده بود ۵۰۶ بهترین عدد شانس دنیاست؛ کسی که شماره اش ۵۰۶ ـه خودمونیه، صمیمیه، صبور نی...
