Chapter 2

1K 195 170
                                        

نفس عمیقی کشیدی و به آسمون شب نگاه کردی. هوا خیلی تمیز بود و برخلاف شب های گذشته اصلا گرم نبود و باد خنکی که بین موهات میپیچید حالت رو خوب میکرد. سرت رو برگردوندی و به بکهیون نگاه کردی که داشت همچنان آب‌ نبات چوبیش رو تو دهنش میچرخوند و همزمان که دستش رو تو جیبش میکرد یکم جلوتر ازت حرکت میکرد.

داشت سمت بلوک های بعدی مجتمع میرفت و نمیدونستی داره کجا میبرتت. برگشت و بهت نگاه کرد: "چند سالته؟"
لبت رو خیس کردی و با یکم مکث گفتی: بیست سالمه."
تعجب کرد و ایستاد: "جدی؟ فکر میکردم تازه میخوای بری دانشگاه؟"

شونه هات رو بالا انداختی: "کنکور خیلی باهام مهربون نبود و مجبور بودم نمره های بالایی بیارم تا بورسم کنن."
لباش رو جمع کرد و سرش رو تکون داد: "پس درست خوبه ها؟"

"یه جورایی."

دوباره آب نبات رو کرد تو دهنش و بهت خیره شد. یه چیزی تو چشماش بود که نمیتونستی بفهمی چیه. یهو آب نبات رو از دهنش دراورد و گرفت سمتت: "میخوری؟"
چشمات گشاد شد. ناخودآگاه دندونات رو بهم فشردی. قبل از اینکه واقعا اختیارت رو از دست بدی پوزخند کوچیکی گوشه ی لبش نشست و کم کم به یه لبخند بزرگ تبدیل شد: "هه هه~ شوخی کردم."
بعد دستش رو تو جیب شلوارش کرد و یه آب نبات چوبی مثل مال خودش بهت داد. همزمان که آب نبات رو ازش میگرفتی دیدی که با همون نگاه مزخرفش آب نباتش رو تو دهنش کرد و گوشه ی لپش گذاشت تا دوباره بهت بخنده: "دخترِ بوسانی."

پشت هم پلک زدی. این دیگه چی بود؟
یکم با همون لبخند نگاهت کرد و بعد چرخید تا به راهش ادامه بده: "تا حالا سئول اومدی؟"
صدات انگار از ته چاه میومد: "قبلا وقتی خیلی بچه بودم."
دستش رو تو جیبش کرد و بعد مسیرش رو عوض کرد: "همم، میدونی منم وقتی بچه بودم تو بوچئون زندگی میکردیم ولی بعد به خاطر کار پدرم اومدیم اینجا. من همه ی دوستام هنوز اونجان."

"دیگه دوستات رو ندیدی؟"

نیم نگاهی بهت انداخت و به سمت چند‌تا مغازه رفت که ندیده بودیشون: "چرا میبینمشون. من اینجا دوستای دیگه هم پیدا کردم و خیلی دلم براشون تنگ نمیشه. تو هم نگران نباش من بعدا باهاشون آشنات میکنم."

و کی بهش گفته بود تو دوست داری با دوستای این پسره آشنا بشی؟ ><

اول به سمت یه رستوران کوچیک خیابونی رفت و بلند داد زد: "آجوما!"
صداش به خاطر اینکه آب‌نبات هنوز تو دهنش بود نامفهوم به گوش میرسید. یه زن هم سن و سالای مامانت بیرون اومد و به بکهیون خندید: "وای ببین کی اینجاست. بکهیون شام خوردی؟"

بکهیون با لبخند محوی سرش رو تکون داد: "آره، فقط اومدم بگم که هوای این دخترِ بوسانی رو داشته باش، تازه اومده و همسایه منه."
زن دستشاش رو به پیش‌بندِ رو لباسش مالید و نزدیکتر اومد: "جدا؟ از بوسان میای؟"
نگاهی به صورت گرد و مهربونش انداختی و لبخند زدی: "بله."

➷𝐓𝐡𝐞𝐁𝐨𝐲𝐍𝐮𝐦𝐛𝐞𝐫𝟓𝟎𝟔➹ Where stories live. Discover now