Chapter 8

828 175 154
                                        

اون هفته با آرامش گذشت. بالاخره اولین روزِ غیررسمی دانشگاهت رو گذروندی و بالاخره چند روز بدون هیچ اتفاقی خاصی گذشت.
خوشبختانه رفتارِ سهون هیج تغییری نکرد. نه بهتر شد و نه بدتر که این خودش جای خوشحالی داشت. با اینکه اون هفته خیلی آروم و با آرامش گذشت، خیلی کم چانیول رو میدیدی. صبح‌های خیلی زود سرکار میومد و شب ها هم تا دیروقت کار میکرد. تو و سهون هم مجبور بودین تا دیروقت کار کنید ولی بازم متوجه چانیول نمیشدین. سخت کوشیِ این پسر تحسین برانگیز بود.

ولی تنها کسی که دیدنش سخت شده بود چانیول نبود. بکهیون بعد از اون شب کاملا محو شده بود. نمیدونستی چرا اینکارو میکنه. اتفاقاتی که تو آسانسور افتاد نمیتونست دلیلِ کافی برای اینکه کلا خودش رو نشون نده باشه. درواقع اگر هم کسی میخواست خودش رو نشون نده اون تو بودی نه بکهیون.

به هر حال خبری از این مردک نبود و این باعث میشد یه جایی تو اعماق قلبت احساس بدی داشته باشی. با اینکه گیر کردنتون تو آسانسور کاملا تقصیر بکهیون بود ولی بازم دوست نداشتی خودش رو ازت پنهان کنه.

بکهیون کمکت کرده بود.

از اونجایی که هفته‌ی به شدت پرکاری بود حتی نفهمیدی روزها چجوری گذشت و تعطیلات آخرِ هفته خیلی سریع رسید. اونقدر خسته بودی که میخواستی فقط بخوابی و بعد به کارهای عقب مونده‌ات برسی. صبح روزِ شنبه وقتی با سر و صدای جیغ و خنده‌‌ از خواب پریدی میخواستی خودت رو تو تختت دفن کنی و منبع صدا رو واقعا از بین ببری.

تلاشت برای دوباره خوابیدن بی نتیجه و ناموفق بود پس فقط با موهای بهم ریخته و اخمای تو هم از جای نرم و گرمت بلند شدی و به سمتِ در رفتی. هرچی به در نزدیک میشدی صداها واضح‌تر میشد. برخلاف تصورت داشتی صدای یه بچه رو میشنیدی. هیچکس تو طبقه‌ی پنجم، مخصوصا تو راه‌روی واحد‌های تو و بکهیون بچه‌ی کوچیک نداشت.

وقتی از چشمی به فضای بیرون نگاه کردی ابروهات بالا پرید. بکهیون با تیشرت مشکی و شلوار راحتیِ طوسی رو زمین زانو زده بود و با اینکه چشم‌هاش خواب‌آلود بود و مشخص بود تازه از خواب بیدار شده با یه لبخندِ محو به دخترِ کوچیکی که روبروش ایستاده بود نگاه میکرد و دستاش ر‌و گرفته بود.

کنار چهارچوبِ در برادرِ بکهیون ایستاده بود و بندِ یه کیف بچه‌گونه‌ی صورتی روی بازوش بود. یه پسر‌بچه‌ی کوچیک رو بغل کرده بود که به نظر میرسید خواب باشه.
دختر کوچولو یه پیرهن زرد و تابستونی پوشیده بود و موهای بلند و صافش دورش ریخته شده بود. بکهیون با چشم‌هایی که پر از ستاره شده بود به دختر‌بچه نگاه میکرد و تو فهمیدی به غیر از سهون بلده به بقیه هم اینطوری نگاه کنه.

تازه حواست به خودش جمع شد، یه هفته‌ی کامل ندیده بودیش و دیدنش باعث میشد فکر کنی دلت براش تنگ شده ولی فقط فکر میکردی.

➷𝐓𝐡𝐞𝐁𝐨𝐲𝐍𝐮𝐦𝐛𝐞𝐫𝟓𝟎𝟔➹ Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt