Chapter 5

782 165 143
                                        

بکهیون تمام روز رو سرزنش شد. میدونستی که اینطور بوده چون صدای نامفهوم برادرش و بدتر از اون صدای فریاد خودش رو میشنیدی. هرکاری میکرد تا دیگه حرفای برادرش رو نشنوه. با اینکه متوجه نمیشدی برادرش چی میگه ولی تو فریادهای خودش هیچ اثری از تو نبود و حتی یه کلمه هم از این نگفت که تو کلیداش رو برداشته بودی یا اونجا ولش کرده بودی.

به هر حال هیچکدوم برات مهم نبود. شاید مقابله به مثلِ تو بکهیون رو بیشتر اذیت کرد ولی خب تو از کجا میدونستی برادر سرسختش قراره بیاد و اینطوری سوال بارونش کنه؟

سعی کردی خیلی به اون مردک فکر نکنی چون فردا روزِ مهمی برای تو بود. قرار بود اولین روزِ دانشگاهت خیلی قشنگ باشه. برای اینکه به اون مرحله برسی مجبور شدی سختی های بوسان، این مجتمع مزخرف، اوه سهون و بعد بیون بکهیون رو تحمل کنی! خیلی زیاد بود، نبود؟

هرچند یکم به خاطر بکهیون ناراحت بودی ولی نمیتونستی ذوقی که برای فردا داشتی رو انکار کنی‌. حواست بود که بعد از رفتن برادرش از خونه، اصلا بیرون نرفت. هیچ صدای خاصی از خونه اش نمیومد و به نظر میومد از دعوای بدی که با چانگ‌ووک هیونگش داشته خیلی غمگینه.

میخواستی اون شب زود بخوابی تا فردا سرحال باشی ولی انقدر به چیزای مختلف فکر کردی که نتونستی. ساعت گذاشتی تا ساعت ۸ از خواب بیدار بشی ولی دقیقا همون چیزی شد که مثلِ چی ازش میترسیدی، خواب موندی.
رسما دست و پات رو گم کردی. انقدر گیج و خواب آلود بودی که یادت نمیومد اولین کلاست کی شروع میشه و یا اصلا الان ساعت چنده.

تقریبا پونزده دقیقه طول کشید تا متوجه بشی تو چه جهنمی داری دست و پا میزنی و بعد با قلبت که صداش رو به وضوح میشنیدی شروع به مرتب کردن وسایلت و اماده شدن کردی. حتی مطمئن نبودی دکمه های لباست رو درست بستی یا نه. موقع بستن دکمه‌ی شلوار جینت ناخنت شکست و دیگه نزدیک بود جیغ بزنی. خب نه، این اون مدلی نبود که میخواستی اولین روزت رو شروع کنی.

به هر حال در اخر مثل وحشیا از خونه بیرون زدی و از اونجایی که کلید خونه مثل همیشه رو اعصابت رفته بود و قلقش از دستت در رفته بود بیخیال قفل کردنش شدی. با تمام سرعتی که از خودت سراغ داشتی از پله ها پایین رفتی و بعد به سمت در اصلی مجتمع پرواز کردی. کیف کولیت رسما رو هوا بود و سینه ات از کمبود هوا درد گرفته بود.

مجددا داشتی این مسیر رو با استرس و عجله طی میکردی و این وحشتناک بود. از در اصلی رد شدی و قبل از اینکه از سرپایینی پایین بری بکهیون رو دیدی که ده قدم جلوتر از تو ایستاده و کنارش یه موتورِ سفید رنگه. روی موتور یه باکس بزرگ مشکی بود و روش برچسبِ اسم یه رستوران با فونت عجیب‌غریب و بزرگ چسبونده شده بود. داشت با یه دختر حرف میزد.

موتور برای بکهیون بود؟ منظورش از اینکه تو رستوران کار میکرد این بود؟

ناخودآگاه حرکاتت رو آروم کردی. نفست رو فوت کردی و سعی کردی جوری از کنارش رد بشی که متوجه‌ات نشه‌. اول صبحی به اندازه‌ی کافی بدبختی کشیده بودی و حرف زدن با بکهیون فرای حد تصورت بود.
متاسفانه پوشوندن صورتت به دلایل مختلف هم جواب نداد و بکهیون در ثانیه حرفش رو با اون دختر قطع کرد و بلند گفت: "هی!"

➷𝐓𝐡𝐞𝐁𝐨𝐲𝐍𝐮𝐦𝐛𝐞𝐫𝟓𝟎𝟔➹ Место, где живут истории. Откройте их для себя