دوشنبه، وقتی برای کلاسهات به دانشگاه رفتی فکرشم نمیکردی که دلت برای مجله تنگ بشه. درسته که کار کردن با سهون به یه اعصاب قوی احتیاج داشت ولی همین که میدونستی پارک چانیول اون گوشه کنارا داره به کارمنداش لبخند میزنه و تشویقشون میکنه کارشون رو بهتر انجام بدن باعث میشد جونِ دوباره بگیری.
برای همین وقتی صبحِ سهشنبه برای کار آماده میشدی در پوستِ خود نمیگنجیدی. صبح اولِ صبحی با کوهی از متن برای ویرایش مواجه شدی. سهون همیشه وقتی نمیرسید ویرایش ها رو خودش انجام بده اونا رو به تو میسپرد. روزهای اول فکر میکردی از قصد این کار رو میکنه ولی بعد واقعا به این نتیجه رسیدی که مسئولیتهاش خیلی زیاده و نمیرسه خرده کاری هایی مثل ویرایش رو هم انجام بده، اگر غیر از این بود اصلا تو اونجا چیکار میکردی؟؟
چانیول خیلی روی سهون حساب باز میکرد. اونقدر به کارش و خودش اعتماد داشت که فکر میکردی اگر بتونه تمام مسئولیت رو به اون واگذار میکنه.
سهون برگهها رو دسته بندی کرد و توضیح داد هرکدوم به کجای مجله مربوطه و برای هرکدوم باید چه چیزهایی رو رعایت کنی و این در حالی بود که تو هنوز پنج دقیقه هم نبود که رسیده بودی. اون روز، روز پرکاری بود پس فقط باید مثل تراکتور کار میکردی تا زودتر تموم بشن. از اینکه تا دیروقت اونجا بمونی متنفر بودی. فکر میکردی سهون باید عصبی باشه ولی از همیشه سرحالتر بود و حتی وقتی داشت وظایفِ امروزت رو توضیح میداد تو چشمهات نگاه میکرد.
از اونجایی که آخرِ ماه مجله منتشر میشد همه خیلی سرشون شلوغ بود و این شامل چانیول هم میشد. هفتهی پیش خیلی نتونستی ببینیش و امروز هم پیداش نبود. همزمان که غرق در ویرایش بودی و برگهها رو بالا پایین میکردی و سعی میکردی تند تند انجامشون بدی صدای کشیده شدن پایههای یه صندلی رو شنیدی و وقتی سرت رو بلند کردی چانیول رو دیدی که بین میزِ تو و سهون نشسته و داره با لبخند نگاهت میکنه: "سلام بچهها!"
یا خدا؟
"سلام چانیول." حتی خدا هم نمیدونست با چه بدبختیای اسمش رو صدا کردی. صورتش کمتر از نیم متر باهات فاصله داشت و احساس میکردی داری از برقِ چشمهاش کور میشی. موهاش رو مثل همیشه به بالا حالت داده بود، اون موهای قهوهای و دوست داشتنیش. پیرهن آستین بلندِ آبیِ کمرنگ پوشیده بود و آستیناش رو بالا زده بود. حتی نگاهِ سهون هم نشون میداد که دلش برای چانیول تنگ شده: "هیونگ!! کجا بودی این همه وقت؟"
چانیول یه خودکار از رو میز سهون برداشت و بین انگشتهاش چرخوند: "خواهرم تازه از آمریکا برگشته بود و باید بیشتر کنارش میبودم. این شد که ساعتِ کاریم به صبح زود و نصفه شب تغییر کرده. تازه میدونی که آخرِ هفتهی بعد خیلی سرمون شلوغ میشه؟ باید کارهای بچههارو کنترل میکردم وگرنه همش رو هم تلنبار میشد."
ВЫ ЧИТАЕТЕ
➷𝐓𝐡𝐞𝐁𝐨𝐲𝐍𝐮𝐦𝐛𝐞𝐫𝟓𝟎𝟔➹
Фанфикшнبیون بکهیون عاشقِ عدد ۵۰۶ بود، اولین دلیلش این بود که تو شِش مِی به دنیا اومده بود و دومین دلیلش هم این بود که یه جایی، احتمالا تو یکی از سایتهای مزخرف پیشگویی، خونده بود ۵۰۶ بهترین عدد شانس دنیاست؛ کسی که شماره اش ۵۰۶ ـه خودمونیه، صمیمیه، صبور نی...
