Pov he
چشمام رو کلافه چرخوندم و کاغذ مچاله شده رو سمت اشلی پرت کردم، برگشت سمتم و پشت پلک نازک کرد.
با شنیدن صدای عجوزه جوون دوباره چشمام رو چرخوندم و قبل اینکه بخواد سخنرانی طولانیش راجب اینکه اگه نمیتونم سر کلاس حواسمو جمع کنم باید ترمو حذف کنم رو شروع کنه، خودم از جام پاشدم و گفتم :《 بله خیلی ممنون، خوشحال میشم کلاسو ترک کنم》
فرصت حرف دیگه ای بهش ندادم و از کلاس زدم بیرون.
عجوزه لعنتی فک کرده کیه، با اون کت و شلوار و چشاش، یکی باید با همون خودکار قشنگش چشاش رو از کاسه در بیاره، اخه این همه خودکار خوشگل رو از کجا میاره، من مطمئنم دزده، اون یه عجوزه جوون دزده، باید برم به پلیس گزارش بدم، همینه میرم پیش پلیس.
عزمم رو جزم کردم و خواستم دانشگاه رو به مقصد اداره پلیس ترک کنم که دستم کشیده شد.
با دیدن اشلی عصبی تر شدم و داد زدم :《 ولم کن میخوام برم پیش پلیس، میخوام توطئه های اون عجوزه رو واسه پلیس اشکار کنم، من که میدونم تو هم همدستشی، جفتتون رو گزارش میدم، میوفتید زندان، اونجا میتونید بریزید رو هم، کلی وقتم دارید، دیگه کسی رو هم نمیتونید اذیت کنید، البته فکر نکنم دو تا قاتل روانی تیمارستانی رو تو یه سلول بندازن ولی خب... اصلا مرد و زن رو با هم تو یه سلول میندازن؟ اصلا به من چه. اونش به خودتون مربوطه من فقط باید جامعه رو از وجود شما دو تا روانی متجاوز پاک کنم. ولم کننننننننن》
ضربه نسبتا محکمی پس کلم زد و وسط شکایاتم پرید :《 د عوضی دو دیقه ببند اون دروازه بی صاحابو. کاری نکردیم انقد شلوغش میکنی! یه هفتس یه ساعتم ازم نکشیدی بیرون، د اخه تخم شت مگه چه کار خلاف قانونی کردم که میخوای بری پیش پلیس؟ اون استاد بدبخ چه غلطی کرده که از اونم نمیکشی بیرون؟》
بیشتر عصبی شدم و با صدای نسبتا بلندی بهش توپیدم :《 چیکار کردید؟ سوال درست اینه که مجازات درستتون چیه؟ لعنتی اخه توی دانشگاه؟ توی کلاس؟ رو اون میز فاکی؟ لعنتیا اثار کارتون رو برگه امتحانم مونده بود! میفهمی؟ روی برگه من و صد تا دانشجوی دیگه اون عملیات کثیف رو انجام دادید!》
دوباره پشت چمش رو نازک کرد و گفت :《خب بابا حالا انگار خودش تا حالا نداده.》
بی توجه بهم راهشو کشید و رفت.
بیخیال اداره پلیس شدم و به سمت کافه ای رفتم که اخر هفته ها توش کار میکنم. درسته هر ماه اونقدری پول به حسابم واریز میشه که راحت ولخرجی میکنم ولی خب دوس داشتم خودم یه کاری داشته باشم. اصلا هم بخاطر اون مرد جذابی که هر هفته میومد کافه و کاپوچینو با کف اضافه سفارش میداد نیست که کار میکنم! من فقط میخوام روی پای خودم وایسم، زندگی مستقل! بله!
بعد رسیدن به کافه و عوض کردن لباسام، پشت پیشخون وایسادم و با چشمام دنبالش گشتم، اما نبود. برای بار هزارم تو اون روز چشمامو چرخوندم. دیگه تایم تعویض شیفت بود که دیدمش، با دیدن پسری که پشت سرش وارد شد و با هم سمت یه میز رفتن پنچر شدم.
بیا ببین چیشد! انقد فقط بهش زل زدی که دوست پسر پیدا کرد، خاک تو سرت.
هفت ماه تو این کافه فاکی کار کن، بعد دانشگاه جنازه بیا اینجا جون بکن تا نیم ساعت اون نره غول رو ببینی، تهشم نره غول با بره غول که دوس پسرشه بیاد بشینه جلو چشات.
با حرص شیفتم رو تحویل دادم و شاید موقع بیرون رفتن از کافه به گارسونی که داشت قهوه میبرد تنه زده باشم و شاید قهوه داغ ریخته شده باشه رو اون بره غول.
_______________________
Pov liam
بعد پنج ماه زیر نظر گرفتن اون پسر چشم ابی بالاخره تونستم باهاش حرف بزنم. حقیقتا متعجب شدم وقتی بدون هیچ بحثی همراهم اومد، به کافه ای که این چند ماه مکان امنم شده بود بردمش و بعد دادن سفارش برگه ها رو جلوی پسر گذاشتم.
:《خب، این چیزیه که باید پیداش کنیم و این مکان احتمالیشه. همکارم داره روی راهای ورود و خروج کار میکنه. نمیتونیم از کله گنده ها یا هیچ کس دیگه ای کمک بگیریم، یه تیم کوچیک جمع میکنیم، چند ماه اموزش میبینید و بعد حرکت میکنیم. ماموریتی نیست که دو هفته ای تموم شه و اسون هم نیست. نظرت چیه؟》بعد بررسی برگه ها به چشمام نگاه کرد و گفت:《 چرا من؟》
همونطور که به چشمای ابیش خیره بودم جواب دادم:《 چرا تو نه مستر تاملینسون؟》
_________________________
Pov harry
با صدای زنگ در اسلحمو برداشتم و مشکوک سمت در رفتم، با دیدن لیام خیالم کمی راحت شد، اما اون که قرار بود چند روز دیگه بیاد!
باز کردن در مساوی شد با صدای نایل که میگفت 《 اهههههه... هری بیا دیگه》.
قبل اینکه بتونم جوابی بدم لیام گفت:《وات دا فاک هری؟ داری یکی رو اینجا میکنی؟》
خواستم جواب بدم که غریبه پشت سر لیام با تکرار لحن لیام گفت:《 وات دا فاک پینو؟ اول منو میبری تو کافه ای که گارسونش قهوه روم خالی کنه، بعدش منو برمیداری میاری وسط عملیات همکارت؟》
*******************
مجددا سلام.
اینم چپتر چهار.
از اولشم میدونستم نری ریله.
شما هم میدونستید؟😂
اگه اشتباه تایپی بود به بزرگی خودتون ببخشید و بهم بگید که درستش کنم.
خب دیگه خدافظ تا پسفردا که با دو چپتر بعدی بیام :)

VOCÊ ESTÁ LENDO
Azalea
Fanficشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.