Pov harry
لیام دوباره اینجا بود و توی اتاق کار مشغول حرف زدن بودیم.
موضوعی که بهش فکر میکردم رو به زبون اوردم:《 لیام من اشخاصی رو میشناسم که ممکنه بتونن کمکمون کنن! میدونم میخواستی افراد شناخته نشده ای که تا حالا برای گنگی کار نکردن رو بیاریم تو تیم ولی این خیلی ریسکیه. میدونیم که برای رفتن تو اون ساختمون موانع زیادی جلو راهمون نیست ولی کی رو داریم گول میزنیم جفتمون خوب میدونیم که اون شت تو اون ساختمون نیست!》
لیام:《بهت اعتماد دارم هری. حالا که این موضوع جدید رو فهمیدیم دیگه نمیتونیم تظاهر به نفهمی کنیم و با یه گروه غیر حرفه ای وارد عمل بشیم! کیا رو در نظر داری؟》
لبمو تر کردم و گفتم:《 کریستین استوارت. دلال اشیای باستانی و دزد حرفه ای. روبی رز. مامور مخفی و قاتل، قبلا برای یه سازمانی جاسوسی میکرده ولی بعد لو رفتن یکی از ماموریت هاش مجبور میشه عضو گنگ کریپس بشه، چهار سال پیش موقع تحویل یه محموله تیر میخوره و دیگه هیچکس اثری ازش پیدا نمیکنه بعد یه سال شایعه پخش میشه که داره به طور مخفی و مستقل کار میکنه ولی به سختی میشه پیداش کرد و خب اعضای کریپس هم بخاطر خیانت سعی کردن بکشنش ولی نتونستن! کریستین هم توی ماموریت ها فوق العادس ولی دو ساله فقط به دلالی اشیای باستانی بسنده کرده و ماموریتی رو قبول نمیکنه!》
لیام:《خب حالا ما که رسما از کل مافیا فراری هستیم و همه میخوان بکشنمون چجوری قراره دو تا ادم فوق حرفه ای رو پیدا و استخدام کنیم باهوش؟》
با یاداوری خاطرات گذشته نیشخندی زدم و گفتم: 《 منم ارتباطاتی دارم! باهاشون تماس میگیرم و یه قرار ملاقات اینجا میزارم. نگران نباش قابل اعتمادن! یعنی نیستن ولی به من خیانت نمیکنن!》
لیام سرشو به نشونه تایید تکون داد، به هر حال اون قبل از اینم تونسته بود از ارتباطات هری کمک بگیره و اینبار که بیشتر از همیشه نیازش داشت چرا باید مانعش میشد؟
هری به سمت گاوصندوق رفت و بعد از باز کردنش، تلفن قدیمی رو بیرون اورد و با یکی از پنج شماره سیو شده تو تلفن تماس گرفت. بعد از مدت کوتاهی صدای دختر جایگزین صدای بوق تلفن شد:《 بهتره سریع تر بگی چی میخوای فاکر چون وسط یه دزدی لعنتی بهم زنگ زدی!》
از اینکه اونقدری مهم بود که دختر حتی وسط کارش هم جوابش رو میداد لبخند زد و گفت:《سلام فاکر. فکر میکردم دیگه دزدی نمیکنی.》
روبی:《خب الان فهمیدی که اشتباه فکر میکردی پس هر چه زودتر دهن لعنتیت رو باز کن و بگو چه کار مهمی باعث شده از این خط استفاده کنی!》
میدونستم که اگه جواب ندم قطع میکنه و تا یه سال دیگه کاملا ایگنورم میکنه پس گفتم:《 یه ماموریت خاص.》
همین جمله کافی بود که روبی بفهمه باید تا هفته اینده خودشو به من برسونه پس جواب داد:《 تا سه روز دیگه اونجام! مختصات رو واسم بفرست فاکر.》
مثل همیشه بدون حرف اضافه ای قطع کرد، اون پشت تلفن خیلی محتاط بود.
موبایل خودم رو برداشتم و به کریستین زنگ زدم خیلی زود جواب داد:《 سلام رفیق. از اونجایی که اخبار گندات بهم رسیده از دیدن شمارت روی گوشیم تعجب نکردم پس فقط مختصات رو برام بفرست. خدافظ》
خب راحت از چیزی که انتظار داشتم پیش رفت!
بعد از فرستادن مختصات با لبخندی که عمیق تر شده بود به سمت لیام برگشتم.
منظور از مختصات یه لوکیشن رمزی بین ما سه نفر بود که کس دیگه ای نمیتونست به راحتی بفهمتش.
انتظار و کلافگی کاملا از نگاه لیام مشخص بود پس گفتم:《حل شد تا چند روز دیگه میبینیمشون》
چهره لیام متعجب شد و با شگفتی گفت:《 لعنتی فقط دو تا جمله گفتی! دو تا جمله!》
با به یاد اوردن چیزی لبخندم محو شد و گفتم:《 لیام این دخترا کسایی نیستن که بتونی با دو تا جمله بپیچونیشون باید توضیح کامل بهشون بدیم و حقیقتا متوجه فوضولیای شبونه لویی تو خونه شدم درسته تا نخوام نمیتونه متوجه چیزی بشه ولی بودنش اینجا همراهمون بدون اطلاعات درست و وفاداری ایده جالبی نیست!》
لیام:《منم بهش فکر کردم. دیر یا زود لویی و همونطور اون پسر عجیب توی خونت شروع به سوال پرسیدن میکنن و دروغ گفتن بهشون راحته ولی قبلا نتیجه کار کردن بدون اعتماد و صداقت رو دیدیم پس وقتی اون دخترا اومدن همه چیز رو یک دفعه توضیح میدیم.》
سرمو تکون دادم.
لیام از اتاق بیرون رفت و البته که قرار نبود متوجه تکستی که همراه مختصات برای کریستین فرستادم بشه.
___________________
Pov louis
اخمام رو تو هم کشیدم و با شنیدن صدای قدمای یکیشون که به سمت در میومد سریع به اتاقم رفتم.
اینا منو احمق فرض کردن؟ فوضولیای شبونه؟
سیریسلی؟
فوک یو استایلز!
خیلی زود میفهمی من اون احمقی که فکر میکنی نیستم....*****************
سلاممممممم👋
چطورین؟
تصمیم گرفتم یکم سریع تر پیش برم و یکم روی جزئیات هم تمرکز کنم.
میدونم تا اینجا هر چپتر یه خلاصه کوتاه از توضیحات بود ولی قراره تغییر کنه سو...
همین دیگه.لاو یو گایز:) مرسی که میخونین💕
فعلا.

YOU ARE READING
Azalea
Fanfictionشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.