Pov harry
هنوز یه روز از اومدن کریستین نگذشته بود ولی همین الانش هم با لویی کلی شلوغ کردن و حتی تونستن نایل رو هم به جمعشون بکشونن.
خیلی خوب بود که میدیدم نایل کم کم داره حصاری که دورش درست کرده رو پایین میاره.
گذشته از اینا میتونستم تصور کنم وقتی رو که روبی هم میاد و لیام با ناچاری سعی میکنه جدی حرف بزنه.
از تصورش خندم گرفت. کل کلای لویی و ریستا، خانواده ای رو به یادم میاورد که خیلی وقته از هم پاشیده شده.با خالی شدن لیوان اب یخ روی صورتم به کل از خاطراتم بیرون اومدم و عصبی به کریستین که با نیشخند بهم زل زده بود نگاه کردم.
خیلی یهویی بطری روی میز رو چنگ زدم، ریستا که اینو دید پشت لویی پناه گرفت و با خنده تهدیدم کرد.
ریستا:《نیا جلو؟ نزدیکم نشو ملعون! نزدیکتر بیا و من با همون بطری عقیمت میکنم! مگه نمیشنوییییییییی؟ باور کن یه قطره از اون اب بریزه روم از دیک دارت میزنم!》
با هر قدمی که بهش نزدیک میشدم جیغ میکشید و فحش میداد. زاویه رو مناسب دیدم و خواستم بطریو روی ریستا خالی کنم که لویی رو چرخوند و به جای اون لویی بود که سر تا پا خیس با چشمای حرصی نگاهم میکرد!
لویی لیوان ابمیوش رو برداشت که دوییدم و پشت مبلی که نایل روش نشسته بود پناه گرفتم، نایل با دیدن لویی که جلوش وایستاده و میخواد لیوانشو روم خالی کنه خیلی غیر منتظره خامه ای که داشت رو بستنیش میریختو تو صورت لویی خالی کرد که قهقه منو ریستا بلند شد!
__________________
بعد از جنگی که داشتیم و پذیرایی رو به کل نابود کردیم حالا هر کدوم خسته رو یه مبل لش کرده بودیم.
با شنیدن زنگ در ناله ای کردم و با غرغر به سمت در رفتم و بازش کردم ولی با دیدن روبی تو اون وضع شکه شدم!
گلوله ای که به سرعت خودشو تو بغل روبی پرت کرد باعث شد از شک خارج بشم. ریستا رو ازش جدا کردم و به روبی کمک کردم که به اشپزخونه بره و روی صندلی بشینه.
ریستا نگران نگاهش میکرد، جعبه کمک های اولیه رو اوردم.در حالی که زخمشو ضدعفونی میکردم صورتش که زخمی بود و از درد جمع شده بود رو زیر نظر گرفتم.
در اوردن گلوله و بخیه زدن زخمش کار خیلی سختی نبود ولی بدون مسکن برای اون قطعا دردناک بود.بعد تموم شدن کارم تازه متوجه ریستا و لویی و نایل که نگران بهمون خیره بودن شدم.
برای عوض کردن جو با خنده گفتم:《 این چه قیافه هاییه گرفتید؟ خوبه فقط دستش تیر خورده ها! یه زخم سطحی بود که اونم ضد عفونی کردم تا کمتر از یه ماه دیگه اثری ازش نمیمونه!》
ریستا با بغض اشکاری گفت:《شات د فاک اپ استایلز》
چشمامو چرخوندم و گفتم:《 به جای اینکه اینطوری بهش زل بزنی یه چی بده بخوره و بعدشم کمکش کن بره حموم》
رو به لویی ادامه دادم:《فک نکن یادم رفته امروز قرار بود اون کتاب رو کامل بخونی و کامل بهم توضیحش بدی لویی》
با کلافگی غر زد:《عار یو فوکینگ کیدینگ می؟ نمیفهمم اون کتاب لعنتی چه ربطی به ماموریت داره! تو باید باهام مبارزه تمرین کنی!》
روبی با درد خندید و گفت:《 عا اون کتاب؟ میبینم که خوب از مربیت یاد گرفتی هری!》
ریستا کلی خوراکی جلوی روبی رو میز ریخت و با حرص غرید:《فقط خفه شو! فک کردم لال شدی! میمردی یه ربع زودتر دهنتو باز میکردی میگفتی خوبی؟ صورتت کلا له شده بعد میخندی؟》
روبی:《کامان کریستی انقد نگران نباش شغلم همینه و شغل خودتم چندان تفاوتی نداره پس انقدر حساس نباش!》
___________________________
Pov louis
بعد تموم شدن تمرینایی که هری بهم داده بود به اشپزخونه رفتم و با یه دختر غریبه مواجه شدم. با شنیدن حرفش با تعجب گفتم《کی من؟ این دراز دوست پسر من نیست》
با دیدن نایل تو بغل هری چشمامو چرخوندم. من نمیفهمم چرا هر وقت هری نشسته نایلم تو بغلشه! خو چرا بیخودی بچه رو امیدوار میکنه وقتی میگه دوست پسرش نیست! فکر کنم باید نایل رو یه جا دور از چشم هری گیر بیارم بهش یاد بدم چجوری باید هری رو اغوا کنه!
دختره خودشو کریستین معرفی کرد. با شنیدن حرف هری چشمام گرد شد و نگاهمو با تعجب بین هری و کریستین چرخوندم.
خب درسته دیک رو ترجیح میدم ولی سکس تو زمین بوکس... واو جالبه!
و اون لحظه نمیدونم چرا به جای کریستین هری رو روم تصور کردم...
***********
سلام مجدد👋
چپتر بعدی هم تا یه ساعت دیگه اپ میشه:)
مرسی که میخونین:)

YOU ARE READING
Azalea
Fanfictionشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.