Chapter 32

66 13 80
                                    

Pov harry

خیله خب هری احمق نشو.

اون یه ادم عاقله و خودش میدونه چیکار میکنه؛ تو حق دخالت نداری!

همش به خودش مربوطه، تو نباید کاری کنی!

فقط برگرد تو اتاق و بهش توجه نکن؛ درست همونطوری که چند روز گذشته بود.

این به تو ربط نداره حق نداری چیزی بگی!

یه صدای خیلی ضعیف از اون ته برای بار هزارم تکرار کرد:《یعنی میخوای اجازه بدی به اسیب زدن به خودش ادامه بده؟》









______________

Pov louis

با وارد شدن هری، نگاهش کردم که به زمین نگاه میکرد و انگار با خودش درگیر بود.

سرشو بالا اورد و با دیدن من گفت:《اینجایی لو!》

واو چه چیز عجیبی! نه اینکه اجازه جای دیگه بودنو دارم...

بعد از اون روزی که تقریبا غرق شد دیگه حرف نزدیم؛ همش پیش هری بودم تا مراقب باشم دوباره خودشو زخمشو به فاک نده ولی تا حد امکان هیچ حرفی باهاش نمیزدم.

لباساشو تو سکوت عوض کرد و رو صندلی نشستت و با نقشه‌های رو به روش سرگرم شد.

منم گوشیمو برداشتم و رو تخت دراز کشیدم.









حدود 20 دیقه بعد حوصلم سر رفت‌ و تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم.

نشستم و گفتم:《هری؟》

سرشو چرخوند و نگام کرد.

ادامه دادم:《اون یارو پیدا نشد؟ ینی من که همش اینجام و تا اونجایی که گفتی روبی و لیام دارن همه جای کشتی رو می‌گردن پس...》

هری:《درسته کریستی پیش نایل و زین میمونه و روبی و لیامم کشتی رو می‌گردن. و تقصیر من نیست که روبی بهت ماموریت داده نزاری من مسکن بخورم》

چشمامو چرخوندم :《اره اصلا نمیخوام به این اشاره کنم که شب پا میشی و مسکن برمیداری. ولی به هر حال اینکه رسما در اتاقو روم قفل میکنی تقصیر توعه!》

هری:《لویی اون آدما دنبال تو یا زینن پس نمیخوام ریسک کنم و بهشون یه فرصت بدم تا بگیرنتون پس تا وقتی برسیم اوضاع همینه!》

:《خب خوشحالم که تا چند ساعت دیگه می‌رسیم》

دوباره خودمو رو تخت پرت کردم و به سقف زل زدم.

نگاه خیره هری رو حس میکردم ولی بیخیالش شدم تا وقتی که صدای قدماش رو شنیدم.

هری اومد سمتم و رو به روم، پایین تخت زانو زد.

تو این مدت خیلی خوب فهمیده بودم که هری وقتی میخواد کسی حرفش رو قبول کنه یا تاثیر گذار باشه، طرفش رو میشونه و خودش جلوش زانو میزنه.

AzaleaWhere stories live. Discover now