در حالی که چشمامو بین درختا میچرخوندم گفتم:(دنبال هر چیزی باشید که بنظر متفاوت میاید!)
صبح خیلی زود هممون از خونه بیرون زدیم و حالا وسط جنگل داریم دنبال چیزی که نمیدونیم چیه میگردیم!
قرار بود من و نایل دیاکو و بقیه رو سرگرم کنیم و بقیه برن شمشیر رو پیدا کنن ولی دیاکو قرارمون رو کنسل کرد و در نتیجه الان هممون اینجاییم!
با سوال نایل به سمتش برگشتم:(یعنی هیچ نشونهای نداری که باید دنبال چی بگردیم؟)
:(شک دارم... یه افسانه قدیمی هست که میگه خیلی وقت پیش دو تا عاشق تو این جنگل عشق بازی میکردن و بخشی از تنه درختهایی که شاهد بوسشون بودن با شکوفههای آبی مزین شده... و این تنها چیزیه که راجب اینجا میدونم!)
هنوز پنج دیقه هم از حرفم نگذشته بود که زین گفت:(منظورت اینه؟)
با هیجان سمتش رفتم و به شکوفههای آبی که پایین درخت روییده بودن و بخشی از تنه درخت رو میپوشوندن نگاه کردم.
چشم نواز بود.
با خوشحالی گفتم:(همینه! باید همین درختا رو یا بهتر بگم همین شکوفهها رو دنبال کنیم.)میدونستم احتمالا شمشیر تو عمیق ترین نقطه جنگل پنهان شده پس موازای اون درخت سمت اعماق جنگل رفتم و بقیه هم پشت سرم اومدن.
حدود 300 متر دورتر دوباره شکوفهها رو دیدم و با اطمینان بیشتر به مسیرم ادامه دادم.مسیر زیادی رو اومده بودیم و از یه جایی به بعد مجبور بودیم از چراغ قوه استفاده کنیم چون تراکم درختا به قدری زیاد بود که نور بهمون نمیرسید، و البته که همین باعث سختتر پیدا کردن شکوفهها بود!
برای استراحت نیم ساعته وایسادیم و آب خوردیم.
بعد از نیم ساعت دوباره راه افتادیم و بعد حدود دو ساعت بالاخره از دور دیدیمش!غار کاملا برخلاف انتظارم بود و نمیدونستم حتی میشه بهش گفت غار یا نه!
حفره کوچیکی کنار یکی از درختا و پشت کلی گیاه مخفی شده بود و ما وقتی متوجهش شدیم که پای زین گیر کرد به شاخه و افتاد.
خوشبختانه قبل اینکه تو حفره بیوفته نایل گرفتش و این وقتی بود که فهمیدیم حفره اونجاست!
یکم شک برانگیز بود به خاطر همین زین و لیام و نایل بیرون موندن.از کوله طناب در آوردم و لیام سرشو به یکی از درختا بست؛ اول از همه خودم طناب رو گرفتم و وارد حفره شدم.
شیب خیلی تندی داشت و بدون طناب احتمال افتادن زیاد بود.
یکم پیش رفتم و بعد با نور چراغ قوه علامت دادم بقیه هم بیان.
هر چی جلوتر میرفتیم تونل تنگتر میشد و نفس کشیدن سخت تر...
به جایی رسیدیم که باید سینه خیز میرفتیم و بعد شاید 45 دقیقه، بالاخره اون تونل مضحک تموم شد و حالا به این فکر میکردم که برگشتن چقدر باید سخت باشه!اونجا اتاق خیلی کوچیکی بود؛ شاید کمی شبیه به جایی که تاتیانا بود اما با اثاثیه کهنهتر و بدون جریان زندگی.
چشمامو دور اتاق چرخوندم و گفتم:(دنبال گاوصندوق یا همچین چیزی بگردید.)
اتاق کوچیک بود و با مشغول شدن همه بعد 5 دقیقه تمام اتاق رو گشته بودیم.
خم شدم و زیر تخت رو نگاه کردم که یه چیزی نظرمو جلب کرد.

YOU ARE READING
Azalea
Fanfictionشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.