Pov louis
عصبی پامو تکون دادم و تلاش کردم به اب فکر نکنم ولی صدای موجا و حس تهوعی که داشتم این اجازه رو بهم نمیداد.
دیروز با یه پرواز رفتیم مانگاروا و بدون توقف رفتیم ساحل و بعد دو ساعت معطلی سوار کشتی شدیم.
و الان حدود یه ساعته تو این کشتی فاکی هستیم!موهامو برای بار هزارم چنگ زدم.
صدای هری از جا پروندم:《از اب میترسی؟》
بهش چشم غره رفتم و گفتم:《نه.》
هری:《پس نمیترسی به موجوداتی که الان زیرمونن فکر کنی... به اعماق اب... اون تاریکی...》
اوکی تقصیر من نیست که ذهن خیانتکارم همه اینا رو تصور میکنه و بازم تقصیر من نیست که بدن خیانتکارم از ترس جمع میشه.
هری نیشخند زد و این منو بیشتر عصبی کرد ولی در کمال تعجب منو کشید سمت خودش و بغلم کرد.
از تعجب نمیتونستم واکنشی نشون بدم!
الان این هری بود؟
هری؟
جدی جدی هری بغلم کرد؟
خب الان میتونم درک کنم چرا نایل همیشه بغل هریه!
اینجا واقن خوبه.
با احتیاط طوری که به زخمش نخورم بیشتر تو بغلش جمع شدم و نامحسوس صورتمو به گردنش مالیدم.
با نفسای عمیق سعی کردم عطرشو حفظ کنم.
محکم بغلم کرده بود و چیزی نمیگفت؛ منم قصد نداشتم این سکوتو بشکنم.
بعد دقایقی که هم کوتاه بودن هم طولانی با صدای ارومی زمزمه کرد:《چشمات مثل اقیانوسه... وقتی نگاهشون میکنم حس غرق شدن دارم... چطور میتونی از چیزی که تو چشمای خودتم هست بترسی؟》
ناخوداگاه گفتم:《چشما هم ترسناکن》
توان اینو نداشتم که به تعریفش جوابی بدم و هیچ ایدهای هم نداشتم که این هری جدید چرا خودشو نشون داده.
من که نمیدونستم ممکنه حرفای برادرش و رابطه پریشبش اونو به فکر انداخته باشه.
دوباره سکوت رو شکست و گفت :(متاسفم که نگرانت کردم و ممنون که دیشب پیشم موندی.)
این دیگه خیلی جدید بود! نبود؟
به سختی گفتم:(چیزی نیست که بخاطرش تشکر کنی)
بعد چند دیقه اسممو صدا زد:(لو؟)
جواب دادم :(جانم؟)
از خودش جدام کرد و بعد چند ثانیه خیره موندن به چشمام گفت:(هیچی)
و رفت!
متعجب به جای خالیش خیره بودم و احتمالات مختلف رو تو ذهنم بررسی میکردم.

ВЫ ЧИТАЕТЕ
Azalea
Фанфикشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.