Pov harry
سریع سمتش رفتم و کمکش کردم بلند شه.
صدای لیام اومد که گفت:《وات د هل هری؟ چرا داری میبریش؟》کارم عاقلانه نبود ولی با دیدن صورت و بدن خونی زین، اونطوری که کف زمین مچاله شده بود و لیام میزدش عقلم دیگه کار نمیکرد.
زین رو ول کردم و با عصبانیت به لیام حمله کردم، مشت اول رو زدم و مشتای دوم و سوم هم تو صورت لیام فرود اومدن.
سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی وقتی عزیز ترین کست رو میبینی که بی دفاع کتک میخوره، کنترل کردن خودت خیلی کار ساده ای نیست.
زین جز معدود نقطه ضعف هایی بود که سرش نمیتونستم خودم رو کنترل کنم!
لیامو هل دادم و دوباره سمت زین رفتم، وقتی دیدم نمیتونه راه بره فقط بغلش کردم و به اتاقم بردمش.
با بغض اسممو صدا کرد:《هری؟》
تازگیا این چیزی بود که زیاد میشنیدم.بغضی که سعی در شکستن بود رو قورت دادم و گفتم:《جانم؟》
زین:《دلم برات تنگ شده... چرا نیومدی پیشم؟ هوم؟ چهار ماهه که هیچ خبری ازت ندارم... چهارماه و تنها ارتباطی که باهات داشتم سه تا مکالمه تلفنی بود! تو دلت برام تنگ نشده بود؟ هری تو رسما ولم کردی و الان بعد چند سال که نمیدونستم کجا زندگی میکنی چیکار میکنی تو خونه ای میبینمت که یه غریبه اوردتم و قصد داشت تو یه اتاق پر از وسایل شکنجه معلوم نیست چیکارم کنه! هری تو اینجا چیکار میکنی؟ اصلا تو کی هستی؟》
زخماشو تمیز کردم و بی توجه به حرفاش پرسیدم:《میخوای بری حموم؟》
سکوت طولانیش باعث شد نگاهمو از زخماش بگیرم و به صورتش بدم، با چشمای پر از اشک بهم خیره شده بود.
زین:《میدونی چیه؟ من یه دنیای خیلی جذابی دارم، دنیای رویا! اونجا تو همیشه کنارمی! اونجا منو ول نکردی! اونجا تنها نیستم!》
با بغض گفتم:《زین...》
حرفمو قطع کرد:《همه این مدت کجا بودی هری؟ خوش میگذشت؟ راحت بودی؟ من نبودم! تنها تو اون پنت هوسی که برام گرفتی زندگی میکردم! از دید بقیه فقط یه فاکرم که با پول خانوادش خوش میگذرونه و تنها کارش کلاب رفتنه، ولی هیچ کدوم نمیدیدن تو اون برج چه حالی دارم! هیچ کدوم تنهایی هام و دردام رو نمیدیدن و تو زمانی که از همیشه بیشتر بهت نیاز داشتم نبودی! تنها چیزی که ازت بود پولی بود که معلوم نیست چجوری به دستش اوردی! احمقم! خیلی احمقم! همون نه سال پیش که یهویی یکی پیدا شد که تو خونش راهمون بده باید میفهمیدم! وقتی که خیلی یهویی یه شغل خوب پیدا کردی، وقتی که هر روز اضافه کاری میگرفتی، وقتی که با صورت و بدن زخمی میومدی خونه، وقتی اونقد کوفته بودی که با هر حرکت از درد ناله میکردی! همه اون رفت و امدای مشکوک، همه اون پولایی که بهمون میدادی باید باعث میشد بفهمم! ولی گس وات! انقدری بهت اعتماد داشتم که چشممو رو همشون بستم! گفتم اگه چیزی باشه هری بهم میگه! گفتم هری بهم دروغ نمیگه! و الان اینجاییم و تنها چیزی که میگی اینه که میخوای بری حموم! همه این مدت بهمون دروغ گفتی و منم مثل احمقا باورت کردم! دیگه بسه هری! یا همین الان همه چی رو بهم میگی یا میرم پایین و میزارم اون نره غول هر کاری که میخواست باهام بکنه رو ادامه بده. زود باش انتخاب کن هری. رازت یا من؟》
___________________
Pov zayn
با دیدن صورت هری همون قدری که خوشحالم شدم تعجب کردم و ترسیدم. یعنی من تو اتاقیم که پر از وسایل شکنجس و یه نره غول قصد داره بکشتم و خیلی یهویی در باز میشه و هری رو میبینم! این ترسناکه!
هری بغلم کرد و از اون شکنجه گاه بیرون بردتم.
وقتی که تنها شدیم نتونستم تحمل کنم و حرفایی که همه این مدت تو مغزم حبس کرده بودم رو فریاد زدم!
دیگه حماقت بسه! دیگه بچه و احمق بودن بسه! الان وقتشه از نقش فاکر احمقی که بخاطر دیدن کراشش تو کافه کار میکنه و با دیدن معشوقش قهوه روش خالی میکنه بیرون بیام! وقتشه حقیقتی که مدت طولانی نادیده گرفتم رو بفهمم!
داد زدم و همه حرفام رو بیرون ریختم!
شده بودم همون پسربچه بی پناهی که خونشو پیدا کرده ولی عصبانیه از اینکه این خونه این همه مدت کجا بود!شده بودم زین کوچولویی که میره پیش هری و گریه میکنه چون بقیه اذیتش کردن! ولی این بار قرار نبود هری تو اغوشش ارومم کنه و انقد موهام رو نوازش کنه که خوابم ببره! الان وقت توضیح بود!
با تموم شدن حرفام بغضم شکست و با اشکایی که بیصدا فرو میریختن منتظر حرفی از جانب هری شدم.
یعنی واقعا حتی به اندازه ای ارزش ندارم که یه جمله بگه؟اگه اینطوریه بهتره برگردم و به اون نره غول التماس کنم که بکشتم!
واو چه مرگ دراماتیکی... به وسیله کراشت در حالی کشته بشی که تنها ادم زندگیت میتونه جلوش رو بگیره ولی نمیگیره!
برگشتم و در رو باز کردم که دست هری دور مچم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید، در رو قفل کرد و با ارامش به چشمام نگاه کرد و گفت:《 برو حموم، برات یچیزی میارم که بخوری، بعدش میخوابی و استراحت میکنی. فردا که بیدار شدی و حالت بهتر بود حرف میزنیم. همه چی رو توضیح میدم، هر سوالی که بپرسی رو صادقانه جواب میدم، قول.》
چاره ای جز قبول کردن نداشتم.
وقتی دید مخالفتی نمیکنم با همون ارامش دری رو نشون داد و گفت:《حموم اونجاست. برات حوله و لباس تمیز هم میارم، اگه چیزی نیاز داشتی صدام کن.》با مکث کوتاهی از اتاق بیرون رفت.
به سمت حموم رفتم. انگار حالا که دیگه هری جلو چشمام نبود تازه درد رو حس میکردم.
زیر لب به اون نره غول تا میشد فحش دادم و نقشه انتقام ازشو کشیدم. در حال حاضر فقط نمیخواستم تا فردا به شغل احتمالی هری و اینکه به کی تبدیل شده فکر کنم.
**********
های اگین👋
خبببببببب یه فلش بک بزنین، یکم فکر کنید، متوجه شدید هری چه نسبتی با زین داره؟
خب نظرتون تا اینجای بوک چیه؟
لاو یو مرسی که میخونین💛🖤
تا پسفردا خدافظ:)

YOU ARE READING
Azalea
Fanfictionشاید خالق اغازی را شروع کرد و اکنون منتظر است مخلوقش پایانی را به پایان برساند... پایانی که اکنون هم شروع شده.