Chapter17

45 10 127
                                    

Pov zayn

ناله کردم و غلط زدم. دستمو برای پیدا کردن گوشیم رو تخت کشیدم و با حس نکردنش چشمام رو باز کردم ولی با دیدن محیط نا آشنایی از جام پریدم.

اوکی زین فکر کن. حتما دیشب مست کردی و با یکی خوابیدی. فقط فکر کن کی بوده.

با به یاد نیاوردن چیزی از جام به امید دیدن دختره یا پسره و به یاد اوردن دیشب بلند شدم و دنبال گوشیم گشتم، وقتی پیداش نکردم کلافه نفسمو فوت کردم و از اتاق بیرون رفتم.

توجهم به پسر چشم ابی خیس عرقی که تو راهرو بود جلب شد. اوکی فکر کنم با این خوابیدم؛ فقط تاپ بودم یا باتم؟ خب درد ندارم پس احتمالا تاپ بودم. ایول به سلیقم!

صدامو صاف کردم که نگاهم کرد. پرسیدم:《هی رفیق دیشب چیشد؟ لباسام کجان؟》

تعجب کرد و یهو صداشو انداخت رو سرش و داد زد:《 هرییییییییییی! روبیییییییییییی! کریستییییییییی! لیامممممممم! دزد اومدههههههههههههه!》

وات دا فاک! این چی میگه؟

با دیدن هری که سراسیمه از پله ها بالا اومد مغزم تازه به کار افتاد و شروع به پردازش کرد. کافه... نره غول... دوست دخترش... شکنجه گاه... هری!

پشت سر هری دو تا دختر غریبه هم اومدن بالا و با تعجب نگاهشونو بینمون چرخوندن.

یه دفعه بهم حجوم اوردن که هری سریع مانع شد و گفت:《 هی هی گایز اروم...》

همون موقع نره غول هم اومد و رو به هری گفت:《برادرت دیوونت بیدار شد؟》

با حرص گفتم:《دیوونه خود نره غول سادیسمیتی!》

اون سه تا با تفاوت زمان چند ثانیه ای با شوک پرسیدن:《برادرت؟!》

هری سرشو تکون داد و گفت:《بهتر نیست اول صبحونه بخوریم و بعد همدیگه رو بازخواست کنیم؟》

دستشو پشت کمرم گذاشت و به سمت پله ها راهنماییم کرد؛ درسته از دستش شدیدا شاکی بودم ولی الان هیچ مخالفتی نمیتونستم بکنم، یعنی چیزی واسه مخالفت نبود.

با دیدن میز چیده شده بدون حرف پشتش نشستم و شروع به خوردن کردم. شکم همیشه در اولویته!

نگاهای خیره رو حس میکردم ولی فقط بی توجه بهشون صبحونم رو خوردم و بعد تموم شدن با لحن جدی گفتم:《خب هری منتظرم. دروغ بی دروغ!》

به ارومی گفت:《بهتر نیست بریم اتاق؟》

قبل اینکه جوابی بدم پسر چشم ابیه گفت:《 نه منم میخوام بشنوم》

هری چشم غره رفت و گفت:《و چی باعث شده فکر کنی قراره مسائل شخصی رو به تو هم توضیح بدم؟》

درسته از دستش ناراحت بودم ولی نمیخواستم کاری کنم که جلو بقیه کوچیک شه پس از جام بلند شدم و دنبال هری رفتم اتاق و در حالی که اون رو تخت مینشست رو میز نشستم و بهش زل زدم.

AzaleaDove le storie prendono vita. Scoprilo ora