^ هوووم، چطوری میتونی هر لحضه بوی توت فرنگی بدی؟
~ برو اونور یونگی، کوک یا تهیونگ میبینن.
^ ببینن، نمیتونم دوست پسرم رو بغل کنم؟
~ امروز میری بیمارستان؟
^ باید برم، عمل دارم، ببخشید که قراره با دوتا زلزله تنهات بزارم.
خندید و بعد از برداشتن آخرین دونه پنکیک برگشت.
بوسه کوتاهی روی لب های یونگی نشوند.
^ هی؟ بقیش کو؟
جیمین لبخندی زد و لب زد:
~ برو بیدارشون کن، مگه تو نباید بری بیمارستان آقای دکتر؟
^ داری میپیچونیم؟
پنکیک ها رو روی میز گذاشت:
~ شاید!
یونگی نیشخندی زد و توی گوش جیمین گفت:
^ ما که تنها میشیم عزیزم.
با دیدن لرز جیمین خندید و به سمت اتاق مهمان رفت.
در رو باز کرد و تا خواست چیزی بگه، با دیدن صحنه رو به روش حرف توی گلوش خفه شد.
کوک سرش روی سینه تهیونگ بود و هردو همدیگه رو بغل کرده بودن.
ناخودآگاه لبخندی زد، قبل اینکه صداشون بزنه، عکسی ازشون گرفت.
خب... یک... دو... سه!
^ مگه اینجا خوابگاهه؟ پاشید ببینمممممممم.
با دادی که کشید تهیونگ و جونگ کوک شوکه سر جاشون نشستن و به یونگیای که سخت در حال کنترل خندهش بود نگاه کردن.
^ چرا هنوز نگام میکنید مرتیکه ها؟ تا پنج دیقه دیگه سر میز نباشید، از یه تیکه نون خشکم خبری نیست.
و از اتاق خارج شد.
هردو به همدیگه نگاه کردن، به معنای واقعی، پراشون!
پشت میز که نشستن جیمین برای تهیونگ پنکیک گذاشت که کوک نالید:
_ یاااا، هیونگ! حواسم هستا، از وقتی تهیونگ اومده من رو یادت رفته.
~ یا؟ مگه بچهای؟
_ این بچهستتتتت؟ این بشر دو سال از من بزرگتره مثلا.
جیمین حرصی چاقوی کره خوری رو برداشت و گفت:
~ ساکت میشی یا با این تیکه تیکهت کنم؟
^ عشقم با اون چاقو نهایتا بتونی بهش سیلی بزنی.
با این حرف یونگی، تهیونگ و جونگ کوک همزمان پقی زدن زیر خنده که جیمین حرصی جیغ زد:
~ یااااا، مین یونگی؟ تنت میخارهههه؟ دلت برای جدا خوابیدن تنگ شده؟
^ عشقممم، آروم باش!
~ اصلا ببینم، مگه تو نمیخواستی بری بیمارستان؟ دیرت شد، پاشو برو.
_ چگونه دوست پسر خود را دست به سر کنیم؟ نوشتهی پارک جیمین.
~ جئون جوووووونگ کوووووووک.
ایندفعه خنده یونگی هم به خنده تهیونگ و کوک اضافه شد.
***
با پیچیدن صدای نامجون توی گوشش لبخندی زد.
" جانم عزیزم؟
' سلام، خوبی؟
" اوهوم، تو چطوری؟
' منم خوبم... کجایی؟
" توی ماشینم، دارم میرم از همسایه های عمارت کیم اطلاعات جمع کنم، تو کجایی؟
' گوانگ میونگ.«بچه ها در خصوص این شهر بگم، گوانگ میونگ یکی از شهر های اطراف سئوله که ۱۹.۴ کیلومتر باهاش فاصله داره، حالا من بین شهر های دیگه، اینو انتخاب کردم که این مکانی که جین داخلشه یکی از مناطق ارزون و کوچیکشه.»
" گوانگ میونگ؟ اونجا چیکار میکنی؟
' دنبال تهیونگ دیگه، یادت رفت؟ چند شب پیش گفتم میخوام شهر های اطرافم بگردم.
" میگفتی منم بیام.
' من رو دست کم گرفتی سرگرد؟ خودم از پسش برمیام.
" چیزی پیدا کردی؟
' نچ، هیچی، این سومین شهره، ولی هیچی پیدا نکردم.
" خودت رو خسته نکن، خودم یه کاریش میکنم.
' ما قرار گذاشتیم تا دوتایی پیداش کنیم، نگران من نباش... آجوشی؟ میشه اینو حساب کنید؟
" چی داری میخری؟
جین نیشش باز شد:
' پاستیل.
نامجون پشت فرمون قهقهای سر داد:
" بازم؟ من که دیشب برات خریدم!
' دیشب، دیشبه... مرسی.
از فروشگاه بیرون اومد و لبخند زنان خواست چیزی بگه که... با دیدن فرد اونطرف خیابون کیسه خریدش از دستش افتاد.
' نا... نام، نامجون...
" جین؟ چیزی شده؟ الو؟
ولی جین حتی یادش رفته بود نفس بکشه، بالاخره!
" کیم سوک جیییییین؟
با فریاد نامجون به خودش اومد و لب زد:
' نامجون؟
" چیشده فدات بشم؟ چرا صدات اینطوری شد؟
' نامجون تهیونگ.
نامجون محکم روی ترمز کوبید.
سکوت عمیقی بینشون حکم فرما شد.
' چی؟!
" پیداش کردم، اینجاست.
' ک... کجایی؟
" لوکیشنش رو میفرستم برات.
' چشم ازش برندار جین، مواظبش باش، دارم میام.
تماس که قطع شد سریع لایو لوکیشن رو فرستاد و باز به تهیونگ که کنار پسری میخندید نگاه کرد.
باورش نمیشد، بالاخره... بعد از یک ماه پیداش کردن.
دنبالشون کرد که به یه خونه نقلی رسید.
با رفتن تهیونگ و اون پسر به داخل خونه، روی جدول نشست و به خونه زل زد.
" کجاست؟
با صدای نامجون بلند شد و به سمتش برگشت.
' توی این خونهست.
نامجون خواست به سمت خونه بره که جین سریع جلوش رو گرفت:
' کجا؟
" سواله؟ میخوام برم ببینمش، باید برشگردونیم.
' آروم باش نامجون، ممکنه بترسه، اگر حدسم درست باشه، ممکنه بازم فرار کنه.
نامجون عصبانی داد زد:
" من دارم دق میکنم جین، یک ماهه شبا خواب ندارم، باید ببینمش.
خواست دوباره به سمت خونه بره که جین محکم دستش رو گرفت و سوار ماشین کردش.
' یکم لجباز نباش، نمیشه، بزار یکم فکر کنیم بعد.
" چه فکری؟ میفهمی اوضاع چطوریه؟ همه فکر میکنن تهیونگ مرده، در حالی که زندهست، اگر تا یه مدت دیگه برنگرده و دیر بشه... همه چیزش رو از دست میده.
' پس ما اینجا چی هستیم؟ ما اینجاییم نزاریم حق و حقوق تهیونگ پایمال بشه، برمیگردونیمش، ولی باید آروم جلو بریم.
" خونه خودشه؟
' نمیدونم، با یه پسره بود.
" پسر؟
آروم سر تکون داد که نامجون کلافه سرش رو روی فرمون گذاشت؛ حالا که تهیونگ رو پیدا کرده بودن، خیالش راحت شده بود که سالمه، ولی میترسید، موقعیت تهیونگ خیلی حساس بود.
" چیکار باید بکنیم؟
' فعلا میکشونیمش بیرون، ممکنه تهیونگ هویتش رو پنهون کرده باشه، نباید جلوی کسی نشون بدیم میشناسیمش.
جلوی در خونه ایستادن، جین نگاهی به نامجون انداخت و دست هاش که عین یه تیکه یخ شده بود رو توی دستش فشرد.
زنگ رو زدن و منتظر موندن.
جونگ کوک با لبخند در رو باز کرد و با دیدن دو تا پسر قد بلند لبخندش محو شد.
' سلام، من کیم سوک جین هستم، ایشونم... دوست پسرم، کیم نامجون.
کیم؟ نکنه اقوام تهیونگ بودن؟
جونگ کوک احترامی گذاشت و لب زد:
_ سلام، خوشبختم.
جین مردد پرسید:
' میتونیم بیایم تو؟
جونگ کوک سریع از جلوی در کنار رفت:
_ اوه، بله بله، بفرمایید.
جین نگاهی به نامجون انداخت و هردو وارد خونه نقلی جونگ کوک شدن.
تهیونگ با شنیدن صداهای از اتاق بیرون اومد و گفت:
+ جونگ کوک؟ کیه؟... شما؟
نامجون با دیدن تهیونگ نفس توی سینهش حبس شد، دونسنگش، پسری که هروقت دلش میگرفت، توی آغوش نامجون هیونگش گریه میکرد.
چرا حس میکرد سال هاست ته رو ندیده؟ چطور تونست انقدر بد مراقبش باشه؟ چرا جین ولش نمیکرد تا بره و بغلش کنه و سرش غر بزنه که تمام این یک ماه کجا بوده؟
_ اوه، تهیونگ، ایشون کیم سوک جین و ایشونم دوست پسرشون، کیم نامجون هستن.
+ کیم؟!
جین با دیدن حس غریبی توی چشم های تهیونگ متعجب نگاهش کرد.
+ شما خانواده منید؟ اومدید دنبالم؟
نامجون خواست حرفی بزنه که جین پیشدستی کرد و لب زد:
' دنبالت؟ مگه گم شدی؟
جونگ کوک نگاهی بهشون کرد و جواب داد:
_ تهیونگ یک ماه پیش حافظهش رو از دست داده، هیچی جز اسم و سنش یادش نمیاد.
پس دلیل نبود تهیونگ همین بود، از این بدترم میشد؟
' چرا به پلیس خبر ندادید؟
_ تهیونگ میگفت پدر مادرش رو توی آتیش سوزی از دست داده.
" ما...
' ما همسایهتونیم.
نامجون با حرف جین شوکه نگاهش کرد که جین ادامه داد:
' تازه اسباب کشی کردیم، اومده بودیم برای آشنایی.
_ اوه... خوشبختم، ببخشید سر پا موندید، بفرمایید بشینید.
جین به نامجون شوکه نگاهی کرد و دستش رو کشید تا بشینه.
_ چای، قهوه یا آب؟
' من و نامجون قهوه میخوریم.
کوک سری تکون داد و به آشپزخونه رفت که تهیونگ هم پشتش رفت.
با رفتنشون نامجون سریع زمزمه کرد:
" فهمیدی چی گفتی؟ همسایهههه؟
' میشه بزاری وقتی از اینجا رفتیم حرف بزنیم؟ این بهترین تصمیمی بود که میتونستم بگیرم.
با اومدن جونگ کوک و تهیونگ دیگه چیزی نگفتن.
' خب، معرفی نمیکنید خودتون رو؟
_ من جونگ کوکم، جئون جونگ کوک، بیست و چهار سالمه.
کوک نگاهی به ته کرد.
تهیونگی که در مقابل بقیه کم حرف بود، اما بع شدت دلش میخواست حرف بزنه و بیشتر آشنا بشه:
+ منم کیم تهیونگم، بیست و شش سالمه، تنها چیزایی که میدونم.
" چطوری حافظهت رو از دست دادی؟
+ نمیدونم، ولی جونگ کوک میگفت من رو کنار یه رود پیدا کرده، مثل اینکه سرم ضربه دیده بود.
نامجون از ته دلش میخواست بلند بشه و پسری که پاکی توی چشمهاش موج میزد و دونسنگ عزیزش رو نجات داده بغل کنه.
بعد خوردن قهوه جین و نامجون بلند شدن تا برن که کوک گفت:
_ ساکن کدوم خونه هستید؟ برای آشنایی بیشتر میگم.
' هنوز کارای خونه تموم نشده، هروقت تموم شد حتما برای شام دعوتتون میکنیم، بریم عزیزم؟
نامجون سری تکون داد که بعد از خداحافظی سوار ماشین نامجون شدن و به سمت خونشون راه افتادن.
" میشه بدونم دلیل فاکیت برای اینکه گفتی ما همسایه شونیم چی بود مستر کیم؟
جین که عصبانیت و جدیت نامجون رو دید، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
' تهیونگ نباید برگرده.
" میفهمی چی میگییی؟ کل سهام و زندگی تهیونگ روی هواست، میفهمی یعنی چییییی؟
' داااد نزننننن!
کمی که گذشت ادامه داد:
' تهیونگ هیچ کوفتی یادش نمیاد، برگرده سهام دارا نمیزارن سهامش رو بگیره، باید صبر کنیم، تهیونگ باید همه چیز یادش بیاد تا بتونه برگرده، این پسری که دیدی همون تهیونگ جدی و مغرور همیشه توی کارش بود؟ نه!
" به این فکر کردی اگر دیر بشه و اتفاقی برای مادر بزرگش بیوفته، به دلیل نبود وارث، تمام سهامش میرسه به عمهش؟ خانم کیم وصیت کرده همه چیز به تهیونگ برسه، چون میدونه سهام به دخترش نمیرسه، همه چیز برای داماد بیشرفش میشه.
' نامجووون، این بهترین تصمیمه، نگران اونشم نباش، نمیزاریم اتفاقی برای دارایی های ته بیوفته.
" نمیشد قبل اینکه اون حرف رو بزنی از من یه مشورت میگرفتییییی؟
' به خدا اگر یک بار دیگه داد بزنی پیاده میشم!
نامجون کلافه به صندلیش تکیه داد و حرصش رو سر گاز بدبخت خالی کرد.
" خب چرا گفتی همسایهشونیم؟
' باید مواظب تهیونگ باشیم، هیچکس نباید بفهمه تهیونگ کجاست، یادته گفتی توی فیلم، تهیونگ ترسیده داشت فرار میکرد؟ دقیقا چرا باید روز قبل اینکه سهام به نامش بشه فرار کنه و حافظهش رو از دست بده؟... نامجون تو پلیسی، یکم فکر کن.
" منظورت... قتله؟
' دقیقا... اگر بفهمن تهیونگ کجاست، بازم برای قتلش اقدام میکنن.
" کارمون چی؟!
' باید مرخصی بگیریم، من همهی کار ها رو اوکی میکنم، یه خونه نزدیک خونه جونگ کوک میگیرم، یه فروشگاه هم میگیریم و میکنیمش گل فروشی.
" گل فروشیییییی؟
' چرا که نه؟
لحنش رو شیطون کرد:
' یعنی تو نمیخوای کنار عشقت گل بفروشی؟ رمانتیک نیست؟
نامجون ناخواسته خندید:
" خودت میدونی از رمانتیک خوشم نمیاد.
جین صاف نشست.
' خیله خب بسه!
نامجون با شنیدن این حرفه خنده بلندی سر داد.
***
_ نمیخوای پاشی؟ لنگ ظهره خرسسسس.
+ آیششش، چقدر داد میزنی کوکی، بزار بخوابم، دیشب تا صبح داشتیم فیلم میدیدم.
_ حتما اینم تقصیر منه... پاشووووو.
تهیونگ حرصی روی تخت نشست:
+ توی زندگی قبلیت بلندگو بودی؟ پاشدم پاشدم، آیش، حالا انگار با زود بیدار شدن من دنیا گلستون میشه.
_ پاشو برو کاهو و گوجه بخر.
+ برای این منو بیدار کردییییی؟
جونگ کوک از اتاق خارج شد.
ته خواست دوباره دراز بکشه که با دیدن جونگ کوک که کفگیری دستشه، با توجه به خاطرات دردناکش، سریع از تخت پایین اومد.
+ جونگ کوکااا، اون رو بزار زمین، خطرناکه.
_ دقیقا چون خطرناکه برداشتمش.
خواست به سمتش بیاد که ته سریع از اتاق بیرون زد و پشت کاناپه پناه گرفت.
+ جونگ کوکییی، خودت میدونی چقدر اون لعنتی درد داره، یادت رفته دفعه قبلی تا یک هفته دستم کبود بود؟
_ میری خرید یا بزنم؟ تازه میتونم پرتاب هم بکنم، خوب میدونی هدف گیریم چقدر خوبه، انتخاب کن.
+ اوکی اوکی، میرم، اینکه جنگ نداره.
سریع لباش تعویض کرد و از خونه بیرون زد.
+ آیششش، مطمئنم اینا رو از جیمین یاد گرفته، بیچاره من و یونگی.
_________
حاجی پشمااام... ۱۹۰۰ تا شددددد🙂
شاید از نظرتون پیدا شدن تهیونگ یکم زود باشه ولی خب... به نظرم بهترین زمان بود🥲
حالا در ادامه بیشتر میفهمید چی میگم🦦
توی این فیک اینقده دلم برای جیمین میسوزه، همش حرص میخوره بچممم🤣🤣🤣
بهم بگید که فقط من نیستم که برای نامجین غش و ضعف میکنم🤤
نیگا نیگا... جونگ کوک نامرد ته ته منو مظلوم گیر آورده😐🤧
آقا نظر و ووت بادتون نره... باشه؟🥺🥺🥺
YOU ARE READING
Remember(vkook)
Fanfictionخلاصه: جئون جونگ کوک پسر بیست و چهار سالهایه که چندین ساله تنها زندگی میکنه، یه روز توی راه برگشت از کارش به پسر زخمیای بر میخوره که حافظهش رو از دست داده و تنها چیزی که یادش میاد یه اسم و یه خاطره کوچیکه... جونگ کوک که نمیتونه پسر رو ول کنه، نگه...
