part 8

6K 875 30
                                        

سری تکون داد و تماس رو برقرار کرد.
» بگو نمیخوام ببینمش.
_ چشم.
قطع کرد و گفت:
_ آقای کانگ نمیخوان...
هوسوک عصبی در اتاق رو باز کرد که جونگ کوک با چشم هایی گشاد شده دنبالش دوید.
به کانگ نگاه کرد و گفت:
_ شرمنده قربان، من بهشون...
& مشتاق دیدار... پدر!
کانگ نگاهی به کوک انداخت و گفت:
» میتونی بری جونگ کوک.
در که بسته شد جی هوپ خودش رو روی نزدیک‌ترین مبل تک نفره انداخت و پاش رو روی اون یکی انداخت.
» چیشده به پدرت سر زدی؟
جی هوپ خنده‌ای کرد و دستاش رو توی همدیگه قفل کرد:
& پدر؟ نخندون من رو...
نگاهش جدی شد و زل زد توی چشم های مرد جلوش:
& تو هیچوقت پدر نبودی، فقط یه آدم کثیفی بودی که آدمای اطرافش رو پله می‌دید.
کانگ پوزخند سردی زد و کمی از قهوه‌ش خورد.
» چی میخوای؟
جی هوپ تکیه‌ش رو برداشت و آرنجاش رو روی رون هاش گذاشت:
& خودت میدونی.
کانگ خودش رو به اون راه زد:
» درمورد چی حرف میزنی؟
& بهت اخطار میدم کانگ موهیول... دست از سر تهیونگ بردار.
» و اگر برندارم؟
هوسوک از این اعتماد به نفس کاذب فردی که مثلا پدرش بود متنفر بود، اما الان وقت عصبانیت نبود.
& خودت میدونی چه کارایی از دستم برمیاد، بالاخره پسرتم.
کانگ عصبی از پشت میزش بلند شد و داد زد:
» من رو تهدید میکنی بیشرف؟« دلم میخواد دندوناش رو توی دهنش خرد کنم😐🖐🏼»
& هرجور میخوای برداشت کن.
» اگر به اصرار مادرت نبود، نمیذاشتم بری ایتالیا که حالا برای من شاخ بشی، حواست باشه هوسوک، یا بهتره بگم جی هوپ، تو با پول من همچین آدمی شدی.
جی هوپ خنده بلندی سر داد و ایستاد، دسته چکش رو بیرون آورد و بازش کرد:
& بگو... چقدر ازت گرفتم؟ دو برابرش رو برمیگردونم.
» پولت رو به رخ من میکشی؟
دسته چکش رو بست و توی جیب داخلی کتش گذاشت.
قدم به قدم به کانگ نزدیک شد و کنار میزش ایستاد:
& حرفم رو زدم، کاری به تهیونگ نداشته باش.
» اون مرده، یک ماهه.
& حتی اگر مرده باشه که هنوزم جسدش پیدا نشده... تو به چیزی که میخوای نمیرسی، اون ثروت، برای تهیونگه، نه تو!
» چرا انقدر احمقی؟ هان؟ اون ثروت برای مادرته، برای توعه.
& هر دوی ما خوب می‌دونیم که فقط تویی که دنبالشی، من هیچ نیازی به اون ثروت لعنتی ندارم، مامان هم از سهمش گذشته.
» نمیذارم، من تمام این سی سال کوفتی توی این گروه لعنتی جون‌ نکندم که حالا همه چیز به اون بچه برسه.
هوسوک اخم ترسناکی کرد و آروم ولی جدی گفت:
& خوب میدونی چقدر راحت میتونم بفرستمت هلفدونی، اونقدری میدونم که بتونم بدبختت کنم، اونقدری هم بخاطر خودم و مادر بدبختم ازت کینه به دل دارم که این کارو بکنم، اگر بلایی سر تهیونگ بیاد، قسم میخورم... قسم میخورم بدبختت کنم.
» تو پسر منی؟ پسر منی و اینطوری تو روم وایمیسی؟
& پسرت؟ خنده داره... یادت رفته اسمم رو عوض کردم؟ من دیگه کانگ هوسوک نیستم، من الان جانگ هوسوکم مستر کانگ.
» بعد از این همه سال برگشتی تا از اون حرومزاده دفاع کنی؟«ولم کنید میخوام برم پارش کنم، بیشرف، حرومزاده خودتی بوزینهه😐»
& تهیونگ... صد برابر تو برام ارزش داره، محبتی که من از تهیونگی که هشت سال ازم کوچیک‌تره گرفتم، از تویی که فقط اسم پدر رو یدک میکشی هیچوقت نگرفتم.
کروات موهیول رو که از خشم سرخ شده بود رو مرتب کرد و همزمان گفت:
& حرفم رو زدم، بستگی به خودت داره... مامان فعلا پیش من میمونه، خداحافظ...
صاف ایستاد و با پوزخند اضافه کرد:
& پدر.
از اتاق که خارج شد نیم نگاهی به منشی انداخت و با اشاره‌ش به دستیارش سوار آسانسور شدن.
& یه تاکسی بگیر برو هتل، هرچقدر هزینه‌ت شد از این کارت بردار.
کارتی رو به سمت دستیارش گرفت که دستیارش سریع ازش گرفت و احترامی گذاشت:
: چشم قربان... فقط.
منتظر نگاهش کرد.
: در خصوص دستوری که دادید، هنوزم پیگیرش باشم؟
با باز شدن در آسانسور از آسانسور خارج شد:
& آره... هرچیزی هم که گیر آوردی، سریعا گزارش میکنی.
سوار ماشین شد و شیشه رو پایین داد:
& فعلا مرخصی، هروقت کاریت داشتم زنگ میزنم.
: بله قربان.
با این حرف دستیارش پاش رو محکم روی گاز فشرد که جیغ لاستیکای ماشین بلند شدن.
وقتی ماشین رو توی حیاط عمارت پدرش که در اصل برای مادرش بود پارک کرد، پیاده شد و به سمت خونه رفت.
& مادرم کجاست؟
: خانم کیم توی اتاقشون هستن.
سری تکون داد و پله ها رو دوتا یکی بالا رفت.
تقه‌ای به در زد و آروم وارد شد.
با دیدن مادرش که از پنجره قدی به بیرون خیره بود لبخند تلخی زد.
چقدر دلش برای اینکه مادرش به پیشوازش بیاد تنگ شده بود.
آروم پشتش رفت و دستش رو روی چشم هاش مادرش گذاشت:
& همممم، یه خانم قشنگی اینجا نشسته و با عطر تنش داره دل پسر کوچولوش رو میبره.
دست های لرزون هانا بالا اومد و روی دست پسرش نشست.
هوسوک سریع جلوی مادرش رفت و به چشم های خیس مادرش خیره شد:
& سلام به بهترین مادر دنیا، احوالتون چطوره کیم هانا؟
هانا بغض کرده دستش رو روی صورت پسرش کشید، دلش می‌خواست بلند بشه و پسرش رو در آغوش بکشه، اما حیف که چندین سال بود روی این ویلچر لعنتی بود.
& دلت برام تنگ شده بود نه؟ ببخشید اوما، میدونم خیلی نامردم، میدونم تنهات گذاشتم، ولی نمیتونستم بیام، باید به یه جایی میرسیدم.
دست های مادرش رو گرفت و با بغض بوسید و بوییدشون:
& آخخخ، میدونی چقدر دلم برای عطر تنت تنگ شده بود اوما؟ داشتم بال بال می‌زدم بیام کره تا ببوسمت.
ای کاش می‌تونست حرف بزنه و بگه دل اون هم برای پسرکش تنگ شده، دلش می‌خواست زبون باز کنه و از پسرش شکایت کنه، اما نمی‌تونست، سال ها بود نمی‌تونست حرف بزنه!
& میخوام ببرمت، برای همیشه برگشتم کره، دارم شعبه جدیدم رو توی سئول میزنم، عالی نیست؟ میبرمت پیش خودم، میخوام بیست و چهار ساعت شبانه روز رو بشینم و نگاهت کنم.
کمی بلند شد و روی چشم های خیس مادرش رو بوسید.
& گریه نکن دورت بگردم، دیگه نمیزارم پیش اون کثافط باشی.
بلند شد و به سمت در رفت.
سرش رو بیرون برد و داد زد:
& یکی بیاد بالاااا.
دختری بدو بدو خودش رو به اتاق رسوند و تا کمر خم شد:
: بله آقای کان...
& جانگ، من جانگم نه کانگ!
: شرمنده... کاری داشتید؟
& تمام لباس های مادرم رو بزار توی چمدون، زودباش.
: و... ولی، آقای کانگ گفت...
& تو اینجا کانگی میبینی؟ زودباش گفتم!
: چشم قربان.
دختر که مشغول شد جی هوپ هم شنلی رو تن مادرش کرد و بوسه‌ای روی موهاش نشوند.
هانا دست جی هوپ رو گرفت و جلوش نشوند.
دفترچه‌ش رو باز کرد و مشغول نوشتن چیزی شد.
به سمت پسرش گرفت تا بخونتش.
< میخوام برم پیش مادرم.
هوسوک ترسیده آب دهنش رو قورت داد:
& نمیشه اوما، مادر بزرگ سرش شلوغه.
دوباره نوشت:
< نگران تهیونگم، همش کابوس میبینم.
با مردمکی لرزون به چشم های اوماش نگاه کرد:
& نگران نباش اوما، بهت قول میدم نزارم اتفاقی برای تهیونگ بیوفته.
توی دلش اضافه کرد؛ اما میترسم نتونم به قولم عمل کنم اوما.
نگهبان که چمدون ها رو توی ماشین گذاشت رفت.
از عمارت که خارج شدن کانگ هم رسید.
جلوی همسرش ایستاد و به چهره‌ رنگ پریده از ترس همسرش خیره شد:
» عزیزم؟ میخوای تنهام بزاری؟
& برو کنار کانگ.
» فکر نکنم بهت اجازه داده باشم که ببریش.
& منم فکر نکنم بتونی جلوم رو بگیری!
با نفرت اضافه کرد:
& نمیذارم دوباره اذیتش کنی، نمیذارم دوباره اشکش رو در بیاری.
کانگ رو کناری هل داد و مادرش رو از روی ویلچر برداشت، روی صندلی نشوندنش و کمربندش رو بست.
نگاهی به ویلچر انداخت و پوزخند زد:
& انقدر کثیفی که از ثروتی که بانیش زنت بوده، حتی یه ویلچر درست حسابی هم براش نخریدی.
پشت فرمون نشست و به سمت خونه‌ی‌خودش که وکیلش براش جور کرده بود رفت.
***
آروم در اتاق رو باز کرد و با دیدن تهیونگ که بالشتی رو بغل کرده بود و خوابیده بود ناخودآگاه لبخند زد؛ اون شب تهیونگ درد زیادی کشید، اما وقتی بیدار شد هیچی نگفت و فقط یه گوشه نشست. حتی وقتی یونگی و جونگ کوک هم پاپیچش شدن، با گفتن چیزی ندیدم همه رو از سرش باز کرد.
لباسش رو عوض کرد و خودش رو روی کاناپه انداخت، ذهنش درگیر پسر امروز بود، چقدر دلش می‌خواست از حرفای توی اتاق سر در بیاره، اما خب متاسفانه در و دیوارای اون برج لعنتی عایق بود!
_ چطوری میتونن پدر و پسر باشن در حالی که این کانگه اون جانگ؟! چقدرم جذاب بود، کانگ که قیافه‌ای نداره، این پسره به کی رفته؟
صدای قار و قور شکمش نزاشت بیشتر از این فکر کنه و محکم دستش رو روی شکمش فشار داد:
_ آیگووو، گرسنه‌ته نه؟ نمیشه یکم دیگه صبر کنی؟ تهیونگی دوست نداره تنهایی غذا بخوره، اگر من بخورم اون مجبور میشه تنها غذا بخوره.
با قار و قور بعدی شکمش آه بلندی کشید.
_ اوکی اوکی، غذا بهت نمیدم، نظرت درمورد آبمیوه چیه؟
بلند شد و به سمت یخچال رفت.
_ دلم میخواد آبجو بخورم، اما چون شکمم خالیه، یونگی هیونگ بفهمه قیمه قیمه‌م میکنه، هوووف، هیونگ دکتر داشتنم داستانیه ها!
کمی از آبمیوه توی دستش خورد، نمی‌دونست تهیونگ کی خوابیده، دلشم نمیومد بیدارش کنه.
***
+ جونگ کوک؟ هی؟ جونگ کوک؟
با صداهای که می‌شنید آروم چشم باز کرد.
با دیدن تهیونگ معده‌ش درد گرفت ولی لب زد:
_ بیدار شدی کوآلا؟
+ من کوآلام؟ تو خوابی!
_ سه ساعت منتظر موندم بیدار شی یه چیزی کوفت کنم ولی بیدار نشدی، منم خوابیدم.
+ پاشو غذا بخوریم.
آروم نشست و خواب آلود به کاناپه تکیه داد.
تهیونگ خنده ریزی کرد و غذا رو روی میز جلوی کاناپه گذاشت.
هردو مشغول شدن.
میون غذا جونگ کوک ذوق زده گفت:
_ وای باورت نمیشه، امروز پسر کانگ رو دیدم.
+ خب؟
_ خیلی جذاب بود، برعکس بابای عصا قورت داده‌ش، فقط... فامیلیش کانگ نبود، جانگ بود، جانگ هوسوک.
تهیونگ مشکوک غذای توی دهنش رو قورت داد و زمزمه کرد:
+ هوسوک؟
_ اوهوم.
جونگ کوک که دید تهیونگ چیزی نمیخوره پرسید:
_ چیزی شده؟
تهیونگ سریع مشغول شد و جواب داد:
+ نه، بخور.
_ وای تهیونگ هیچوقت فکرشم نمی‌کردم انقدر کت شلوار قرمز به یه پسر بیاد، فقط یه خرده زیادی عصبی بود.
+ چرا؟!
_ نمیدونم، البته خیلی می‌خواستم بدونم چرا... ولی چون در و دیوارا عایقه، نتونستم بفهمم.
+ گوش وایسادن کار خوب نیست جئون!
خب، تهیونگ دوباره از کلمه جئون استفاده کرد، هروقت اینطوری می‌گفت جونگ کوک ساکت می‌شد، باز خدا نیاره روزی رو که تهیونگ با تمام جدیتش بگه جئون جونگ کوک!
_ کار کردن با زوج کیم چطوریه؟
+ بیشتر نامجون هیونگ توی گل فروشیه، جین هیونگ زیاد نمیمونه، معلومم نیست کجا میره.
سری تکون داد و آخرین لقمه‌ش رو خورد.
***
جلوی میز اطلاعات ایستاد و گفت:
~ سلام.
بورا سرش رو بالا آورد و با دیدن جیمین لبخندی زد:
: سلام آقای مین، خوب هستید؟
آقای مین؟ چقدر این اسم رو دوست داشت، چقدر برای یونگی بودن خوب بود.
~ آره خوبم، یونگی هست؟
: دکتر مین الان توی اتاق عملن، آخرای عملشونه.
~ اوکی، توی اتاقش منتظر میمونم، ممنونم بورا.
احترامی گذاشت و به سمت اتاق یونگی رفت.
به سمت میزش رفت و با دیدن عکس دوتاشون، توی روزی که یونگی بهش پیشنهاد داد، لبخندی زد و عکس رو برداشت.
روی صندلی پشت میز نشست و با عشق به عکس خیره شد.
یونگی فقط براش به دوست پسر نبود، یونگی براش همه چیز بود؛ خانواده، دوست، عشق و...
~ یونگیا... ممنونم که تمام این پنج سال کنارم بودی.
با باز شدن در سرش رو بلند کرد.
یونگی با دیدن جیمین توی اتاق چشم هاش گرد شد و خندید:
^ اووو، ببین کی اینجاست.
جیمین با خنده به صندلی تکیه داد و لب زد:
~ هوووم، عمل چطور بود؟
یونگی به سمتش اومد و روش خم شد، لبش رو آروم روی لب های درشت جیمین گذاشت و لب پایینش رو مکید.
ازش که جدا شد، همونطور که روش خم بود زمزمه کرد:
^ خوب ولی خسته کننده، اما با طعم لبات و وجودت همه‌ی خستگیم در رفت.
جیمین خنده بلندی سر داد و با مشت به سینه یونگی زد:
~ یاااا، کم باهام لاس بزن.
یونگی خنده کنان بلند شد و روپوشش رو در آورد.
~ چرا روپوشت رو در میاری؟
^ میخوام بریم خونه.
~ پس کارت چی؟
^ به نظرم بعد از این همه سخت کار کردن مشکلی پیش نیاد که یه دو ساعت زودتر برم خونه.
جیمین هم بلند شد و یونگی بعد برداشت وسایلاش، هردو از اتاق خارج شدن.
در رو قفل کرد و چرخید که جسم ظریفی توی بغلش فرو رفت و یونگی ترسیده از اینکه خودش و اون فرد بیوفتن دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
\ یونگی اوپااا.
جیمین متعجب به دختری که توی بغل یونگی بود نگاه کرد.
یونگی خودش رو از دختر جدا کرد و متعجب گفت:
^ تو اینجا چیکار‌ میکنی نارا؟
\ صبح از ژاپن برگشتم، زن عمو گفت بیمارستانی، نتونستم تحمل کنم و اومدم.
~ شما؟
با این حرف جیمین هردو به سمتش چرخیدن.
\ اوه، حتما باید دوست اوپا باشی، من مین نارا هستم، نامزد یونگی.
جیمین شوکه قدمی عقب رفت و نگاه بهت زده‌ش رو از روی نارا به سمت یونگی برد.
^ من... من توضیح میدم جیمین.
خواست دست جیمین رو بگیره که جیمین ناخودآگاه خودش رو عقب کشید.
\ خودتون رو معرفی نمی‌کنید؟
جیمین به نارا نگاه کرد و لب زد:
~ جیمین، پارک جیمین، دوست... دوست یونگیم.
چقدر دلش می‌خواست بگه دوست پسرشه، ولی سکوت کرد.
~ ببخشید.
و با قدم های تند ازشون دور شد.
^ جیمین!
\ اوپا زن عمو گفت بریم خونتون.
یونگی به جیمینش نگاهی کرد، حالا چیکار باید می‌کرد؟!
_______________
سالاااااام🗿 بالاخره فهمیدید هوسوک کیه😃
بزارید برای جونگ کوکی که با شکمش حرف میزنه بمیرم🥺👌🏼
جیمینی رو دیدید؟😭😭😭 مادررررر🥲🫂
من معرفی شخصیت ها رو نزاشتم چون اول باید میفهمیدید هوسوک کیه، تا پارت بعدی میزارمش چون آماده‌ش کردم💋
نظر یادتونه نره ها... هرچی دل تنگتون میخواید بگید🤡✌🏼

Remember(vkook)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora