P3

224 26 15
                                        

نگاهش رو به ساختمون بلند و حیاط بزرگ دورش داد.
چشم‌هاش رو با اکراه چرخوند و قدم‌های بلندش رو به‌سمت در ورودی برداشت‌. چشم‌‌غره‌ای به نگاه‌های خیره‌ی افرادش رفت و دختر بچه‌ی توی آغوشش رو کمی بالا کشید.
بوسه‌ای روی گونه‌های سفیدش زد و اجازه داد دختر صورتش رو بین شونه و گردنش فرو کنه. لبخند روی لب‌هاش رو جمع کرد و چهره‌‌ی بی‌حالتی به خودش گرفت. علاقه‌ای نداشت به‌خاطر لبخند کوچکی توجه مردها و زن‌های غریبه‌ به دخترکش جلب بشه. می‌ترسید از اینکه توجه‌های ریزش دخترش رو تبدیل به نقطه ضعفی بزرگ کنه.

در اتاق یا به عبارتی دفترش رو با پا بست و پرده‌های روی پنجره رو کشید. کفش‌هاش رو گوشه‌ای پرت کرد و درحالی‌که تن سانا رو به خودش فشار می‌داد روی کاناپه دراز کشید.
نیاز داشت به خواب نصفه‌ی صبحش ادامه بده؛ اما سردرد چنین اجازه‌ای بهش نمی‌داد.
کلافه روی پهلو چرخید و تن سانا رو بین خودش و تکیه‌گاه کاناپه گیر انداخت. لبخندی به صورت غرق در خواب دخترش زد و چتری‌های جلوی پیشونیش رو نوازش کرد. هر چقدر بیشتر به چهره‌ی سانا نگاه می‌کرد، بیشتر به این پی می‌برد که دختر کپی برابر خودشه. بوسه‌ای به بینی دختر زد و چشم‌هاش رو بست.

باید می‌خوابید تا جلوی پیش‌روی سردردش رو می‌گرفت. باید می‌خوابید و به کار همیشه نحسش ادامه می‌داد. باید می‌خوابید تا بتونه از دخترکش محافظت کنه.
چرا یک زندگی عادی نداشت؟
برای بار هزارم لعنتی به اجدادش فرستاد و اجازه داد خواب تنش رو در بر بگیره. چشم‌هاش تازه داشت گرم می‌شد که در اتاقش با ضرب باز شد و صدای بدی توی گوش‌هاش پیچید.
پلک‌هاش به طور خودکار باز شد و تیرکشیدن سرش شدت گرفت.
عالیه!

اون از صبح که با فریادهای جین بیدار شده بود و این از حالا.
روی کاناپه نشست و نگاه عصبیش رو به مرد پشت در داد. گاهی اوقات احساس می‌کرد باید یک سری کلاس آداب اولیه زندگی برای افرادش ترتیب می‌داد تا این شکلی سر و کله‌اشون رو توی زندگیش فرو نکنند.
سانشاین با چشم‌هایی سرخ و پف‌کرده و پیراهن کرمی‌رنگ چروک که تمام دکمه‌هاش باز بود، پا به اتاق گذاشت. زنجیر نقره‌ای‌رنگ مرد روی پوست نسبتاً برنزه‌اش برق می‌زد و چشم‌هاش رو گرفته بود.

باید اون زنجیر رو از دست دوست چندین و چند ساله‌اش در می‌آورد؛ به‌هرحال زیبایی اون زنجیر توی گردن خودش بهتر بود.
نگاهش رو با اکراه از تن مرد گرفت و زمانی‌که چشم‌هاش به موهای پریشون مرد افتاد، اخم کرد. آخرین‌باری که سانشاین رو توی این وضعیت نامرتب دیده بود به یاد نمی‌آورد.

این مرد حتی در دوران کودکیش هم مرتب‌تر از کیم‌ تهیونگ بود!
مرد دهنش رو مثل اسب‌ آبی تا آخر باز کرد و خمیازه‌ای صدادار کشید. خوشبختانه دخترکش غرق خواب بود و این تصاویر زشت و زننده رو نمی‌دید!

Mine Where stories live. Discover now