در اتاق رو بیصدا پشت سرش بست و با یک نفس عمیق، عطر تن پسر رو به ریههاش کشید. میتونست جسم خفتهی جونگکوک رو زیر ملافههای تخت ببینه. طوریکه تارهای سیاهرنگش مثل یک آبشار گرهخورده روی بالشت خودنمایی میکرد و رنگپریدگیش توی هوای نیمهروشن صبح بیشتر به چشم میاومد، لبخند رو روی لبهاش مینشوند.
کمرش رو بهآرومی به تن چوبی در تکیه زد و نگاهش رو به پلکهای بستهاش دوخت. زیر شکمش تیر میکشید و شهوت توی وجودش، تنش رو داغتر از قبل میکرد. نفس عمیقی کشید و سرش رو زیر انداخت که نگاهش به برجستگی مشخص زیر شلوارش خورد.
نمیدونست باید قدم به جلو برداره و پسرک شیرینش رو از خواب آرومی که بعد از مدتها گریبانگیرش شده، بیدار و یا با یک حواس پرتی کوچک این شهوت پخششده توی وجودش رو آروم میکرد!
کلافه سری به اطراف تکون داد و بیهدف با شونههایی صاف خودش رو سمت کمد کشید. بیدارکردن جونگکوک کار احمقانهای بود. تهیونگ دوست نداشت مانع برهم خوردن خواب ناز پسرش بشه تا خودش رو آروم کنه.
با انگشتهای همیشه سردش دکمههای پیرهن خاکیشدهاش رو باز کرد و به صدای غلتخوردن جونگکوک گوش سپرد. برهم خوردن نفسهای منظم پسر و خشخش روی ملافهها باعث شد روی پاشنهی پا بچرخه و با چشمهای باز جونگکوک مواجه بشه.
نگاه جونگکوک آراسته به خواب و پر از نگرانی بود؛ انگار پسرک بعد از رفتن اربابش لحظات سختی رو لابهلای افکارش گذرونده بود. پسر جوان نفس عمیقی کشید و با گیجی روی تخت گشت و کمرش رو به تاج چوبیش تکه زد.
"کجا میری؟"
صدای گرفتهی نبات و لحن لرزونش لبخند پرمهری رو روی لبهاش نشوند و دیوانگی قتل رو از چهرهاش پاک کرد. همین چند ساعت گذشته بود که جونگکوک با فعلهای محترمانه خطابش میکرد و حالا گستاخانه بازخواستش میکرد.
پیرهن کثیفش رو از روی شونههاش پایین انداخت و با تنی برهنه کنار پسر روی زمین زانو زد. دستش رو از روی تیشرت گشاد جونگکوک روی تنش حرکت داد و نگاهش رو به چشمهای پفکردهاش دوخت.
"جایی نمیرم."
زمزمهی کوتاهی بود؛ اما نفس آسودهی پسر رو بلند کرد. بیتوجه به مستِ خواببودن پسرکش، روی زانوهاش ایستاد و با نوک انگشت چونهاش رو به دست گرفت تا لبهاشون رو بههم وصل کنه. حالا که پسرکش بیدار بود میتونست کارشون رو به یک معاشقهی کوتاه بکشونه.
خشکی لبهای جونگکوک باعث شد بیاراده زبونش رو از شکاف دهنش بیرون بیاره و حین بوسیدن پسر، جسم لغزندهاش رو روی پوستههای خشک و بلندشدهی لبهای بیرنگش بکشه. ناخواسته دست زیر چونهاش به پشت موهای گردنش رسید و لحظهای بعد دست سالم جونگکوک روی شونهاش قرار گرفت.
YOU ARE READING
Mine
Randomقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
