هنوز واژهها از بین لبهاش بیرون نیومده بود که در گاراژ باز شد و دختربچهای پنجساله فریاد زنان پا به داخل گذاشت:
"بابا!"
نگاه مرد مومشکی سمت در گاراژ چرخید. لبخندی نرم، زیبا و دلنشین روی لبهای همیشه خشکش نشست و قند توی دل بادیگارد آب کرد.
ارباب زیر نگاههای سنگین مردانش از روی صندلی کهنه بلند شد و با متانت جلو رفت. بیاهمیت به زمین پر از آلودگی به زانو دراومد تا تن ظریف دخترکش رو به آغوش بکشه.
دستهای دلتنگش دور تن ظریف سانا پیچید و با آرامش خاطر سر در گلوی دخترک فرو برد و عطر شیرینش رو نفس کشید؛ انگار آرامش به بندبند وجودش رسوخ کرده بود.
دستهای سانا گردنش رو گرفت و دختر بچه با دلتنگی آشکار صورت پدرش رو غرق در بوسه کرد.
از شدت بوسههای دخترکش به خنده افتاد و نگاهش رو با عشق به چهرهی عزیزکردهاش دوخت.
سانا مثل روزهای قبل سرشار از سرزندگی بود.
لبهاش رو برای بوسه جلو برد و گونهی پر دخترکش رو بوسید. دلتنگی مثل یک گیاه سمّی دور قلبش پیچید و وادارش کرد حلقهی دستهاش رو دور تن سانا محکمتر کنه.
دختر بچه با احساس خفگی صدای دردمندش رو به اعتراض بلند کرد:
"له شدم."
ارباب با شنیدن صدای دخترکش کمی، فقط مقدار بسیار کوچکی فشار دستهاش رو از بین برد و نگاه به چشمهای دخترکش دوخت.
"به اندازهی تمام ستارههای کهکشان دلتنگت شده بودم، نفس. مگه نگفتم حتی یک لحظه هم نباید از من جدا شی؟ چرا بیخبر از من رفتی؟"
قبل از اینکه دختربچه بتونه جوابش رو بده، جسمی سنگین با سروصدای بلندی درست جلوی در ورودی گاراژ روی زمین پرت شد و صدای تقتق کوبیدهشدن پاشنههای کفش بانوی مافیا، کیم جیسو به زمین خاکی گاراژ بهگوش رسید.
زن با نگاهی درنده جایی نزدیک به سر جسم بیهوش ایستاد و تمام حضار رو زیر نظر گرفت و در آخر نگاه خیرهاش روی برادرخواندهاش نشست.
ارباب مافیا با نارضایتی از آرایش غلیظ و لباسهای هرزهوار جیسو عقب گرفت کرد تا دخترکش رو از زن دور کنه.
"سلام برادر."
صدای زن گوشهاش رو به آتش کشید و نفسش رو سخت کرد. خیره به مردان روبهروش تن ظریف دخترکش رو به خودش فشرد. باید سانا رو از این محیط آلوده به خون دور میکرد و با آرامش به جزای خیانتکارهاش میرسید.
بیصدا آه کشید و در آخر با انزجار و تردید پارهی تنش رو به دستهای پارک یوهان، لیدر تیم آلفا سپرد.
"یک تار مو از سرش کم بشه دنیات رو به آتش میکشم؛ پس خوب حواست رو جمع کن."
مرد با تعجب دختر رو به آغوش گرفت و زیر لب چشمی زمزمه کرد. با اشارهی اربابش بهسرعت از گاراژ بیرون رفت و سوار ماشین مرد شد.
VOUS LISEZ
Mine
Aléatoireقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
