"خوش اومدی رز سیاه من!"
صدای مرد مثل یک نسیم خنک زیر گوشهاش پیجید و لبخند شیرینی روی لبهاش نشوند. کف دستش رو به شلوارش کشید و با قدمی بلند کنار مردی که به دیوار تکیه داده بود، نزدیک شد.
کمی سرش رو جلو برد و بوسهای کنار لبهای اربابش نشوند و بدون اهمیت به غریبهی روی زمین، چشمهای سیاه و کشیدهی مرد رو نگاه کرد.
"نفسش رو بگیر، سیاهترین."
قبل از اینکه واژهای از میون لبهاش بیرون بیاد، زمزمهی گرم تهیونگ گوشهاش رو نوازش کرد. پلک روی هم فشرد و به صداهای گنگ اطرافش توجه کرد. قطرههای عرق از گوشهی شقیقهاش پایین ریخت و صدای نفسهای بلند و کشیدهاش سکوت اتاقک نمدار رو شکست.
تقتق کوبیدهشدن کف کفش ارباب روی زمین همراه با التماسهای نامفهوم غریبهای که پشت پردهی تار پلکهاش روی زمین حرکت میکرد، از جایی در اعماق سرش به پردهی گوشهاش میرسید.
لبخندی سرد و بیحس روی لبهاش نشوند و با سری کج به جسم غرق در خون روی زمین خیره شد. غریبه با دستی که میون آغوش گرفته بود، از روی درد فریاد میکشید و واژهها رو بیمهابا کنار هم میچید؛ اما جونگکوک بهعنوان رز سیاه اربابش هیچچیز نمیشنید.
چه نیازی به گوشهاش داشت تا وقتی که ارباب منتظر مرگ نشسته بود؟
انگشت خونی و قطعشدهای که کف دستش بود رو زمین انداخت و با دست راست، فشاری به بدنهی چوبی چاقوی جیبیش وارد کرد. نوک انگشت شستش رو به تیغهی تیز کشید و بالای سر غریبه ایستاد.
پلک کوتاهی زد که پردهی تار چشمهاش کنار رفت. موهای سیاهرنگ غریبه روی چهرهی عرقکردهاش نشسته بود و مرد با لبهایی متحرک روی زمین خودش رو عقب میکشید. با این حال رز سیاه مثل یک شکارچی بیرحم آرومآروم جلو میرفت و لبخند سرد روی لبهاش رو پررنگتر میکرد.
"رز سیاه من، هنوز میتونم صدای نفسهاش رو بشنوم."
اصوات مثل یک موج گوشخراش از پردهی گوشهاش رد شد و میون اینها تنها بمی صدای تهیونگ مثل یک نسیم خنک بهاری وزید. همهچیز دقیق و واضح به مغزش رسید و لبخندش رو رنگ بیشتری بخشید.
چرخی به مچ دستش داد و یکی از پاهاش رو، روی سینهی غریبه گذاشت. فشار کوچکی وارد کرد و روی زانوش نشست؛ طوری که کف کفشش راه تنفس غریبه رو برید.
سایهای آشنا روی تنش افتاد و عطر خوشبوی ارباب کیم زیر بینیش پیچید. همون لحظه چاقوی خوشتراشش زیر گلوی غریبه قرار گرفت. دستهای گرم ارباب روی شونههاش نشست و با فشار کوچکی، وزن تهیونگ روی شونهاش افتاد.
بدون اینکه نگاه از شکار زیر دستش بگیره، اجازه داد تن ارباب با کمک بدنش خم بشه و نفسهای گرم کیم تهیونگ پوست گوشش رو آتش بزنه.
BINABASA MO ANG
Mine
Randomقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
