خیره به جسمی که روي زمین سقوط کرد، نفسش برید و قلبش از حرکت ایستاد. صدایی سوتمانند توي گوشهاش پیچید و جسمی سنگین روي شونههاش افتاد. لب روي هم فشرد و با تنی سنگین بهسمت مرد روي زمین پرواز کرد.
کنار جسم بیتحرک سوکجین روي زمین زانو زد و انگشتهاي یخزدهاش رو به صورت رنگپریدهاش رسوند. نگاهش به پلکهاي نیمهباز مرد افتاد و قلبش ضربانی رو از آسودگی رد کرد.
مردمک چشمهاش درشتتر از هروقت دیگهاي شده بود و قلبش پرتابتر از قبل به سینهاش میکوبید. دست شلشدهي سوکجین رو از روي گردنش کنار زد و نگاهش رو به زخم باریک روي پوستش دوخت؛ رد خون باریکی از گردنش پایین میریخت و دونههاي عرق روي پیشونی مرد خودنمایی میکرد. میتونست قرمزي پوست مرد رو به وضوح ببینه و همهي اینها امضایی روي برگهي مرگش بود.
لبخند کمرنگ روي لبهاي سوکجین توجهش رو جلب کرد و مرد مونسکافهاي، یقهي پیرهن مردانهاش رو به چنگ گرفت.
"ترسیدی؟"
"نترسم؟"
خیره به لبهاي خندون مرد جواب داد و نوك انگشتش رو، روي زخم حرکت داد. صداي خندههاي بلند مرد مونسکافهاي سکوت خفهکننده رو شکست وادارش کرد تا نفس عمیقی بکشه؛ نفسی که پشت تودهي سنگین گلوش گیر کرد و به ریههاش نرسید.
احساس میکرد بیپناه شده؛ انگار تمام امید و باورش در لحظه فرو ریخته بود.
"نمردم که!"
تلخی واژههایی که بوي مرگ میداد، مذاقش رو تلخ کرد و اشک رو به به چشمهاش نشوند. سوکجین طوري واژهها رو کنار هم میچید که قلبش رو توي باتلاق غم غرق میکرد و نفسهاش رو سخت. نگاه از تیلههاي قهوهاي مرد گرفت و به در دوخت. چرا اینقدر فاصلهشون زیاد بود؟
چرا اینطوري شد؟ مگه قرار نبود بهترین شب رو براي مرد بسازه و تمام دلخوريهاش رو رفع کنه؟ پس چرا باز هم گند زده بود؟
قطره اشک بازیگوشی از کنج چشمهاش پایین اومد و روي تیغهي بینیش سرسرهبازي کرد. نفس لرزونی کشید و زمانیکه انگشتهاي مرد، یقهي پیرهنش رو کشید، نگاهش کرد.
"هروقت مردم گریه کن."
خیره به چهرهي رنگ پریدهي مرد، باز هم اشک ریخت و سوکجین رو وادار کرد روي زمین بنشینه. یعنی تهیونگ هم چنین احساسی رو تجربه کرده بود؟ بیپناه و ناامید؟ خسته و ناتوان؟ سنگین و دردمند؟
نه، تهیونگ بدتر از اینها رو تجربه کرده! حداقل سوکجین هنوز زنده بود و میتونست گرماي نفسهاش رو حس کنه. تهیونگ که تنها یک جسم مرده نسیبش شده بود!
"میشه هیچیت نشه، ارغوان؟"
VOCÊ ESTÁ LENDO
Mine
Diversosقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
