بوی ناشی از سوختن سیگار، عطر خفیف نعنا و صدای جویدهشدن آدامس منشأ اخم و نگاه خشمگین ارباب بود.
مرد مومشکی بدون اینکه لحظهای نگاهش رو از خواهرخواندهاش بگیره، پا روی هم انداخته بود و داخل ذهنش جیسو رو بهخاطر رفتارش سرزنش میکرد.
دختر با وقاحت تمام بیاهمیت به هرچیز سیگاری باریک کنج لبهای رژ زدهاش گذاشته بود و هر از گاهی لبههای کت خاکیرنگش رو کنار میزد تا بدن برهنهاش قابل دید قرار بگیره.
موبایل گرون قیمت توی دستهای لاکزدهاش خاموش و روشن میشد و هر بینندهای رو به این فکر وا میداشت که دختر منتظر پیام شخص خاصی به انتظار نشسته.
لحظهای بعد دختر با اکراه موبایلش رو کنار پرت و فیلتر نیمسوختهی سیگارش رو داخل جاسیگاری کریستالی خاموش کرد.
درست از لحظهی ورود جیسو به پنتهوس کیم، سکوت سنگینی داخل خونه جریان پیدا کرده بود، چرا که در ورودی توسط غریبهای ملقب به خشم شب باز شد و دختر مهربون خانواده رو بدخلق کرد. لبخند زیبای روی لبهای دخترجوان با دیدن چهرهی پاک روبهروش تبدیل به اخمی جهنمی شده بود.
دختر جوان بیزار بود از غریبههایی که پا به حریم شخصیش میذاشتند و حالا این غریبه جدا از خونهی برادرش، پا به خونهی پدرهاش هم گذاشته بود.
حکم این غریبه برای جیسو چیزی جز سلاخی نبود.
سیلی ناگهانی دختر روی پوست سفید جونگکوک، نقطهی شروع این سکوت سنگین شد.
"لذت میبری؟"
سؤال پرتمسخر دختر افکارش رو بههم زد و رنگ نگاهش رو سؤالی کرد.
"از چیزی که میبینی لذت میبری؟"
جیسو پوزخندزنان پاهای خوشتراش و برهنهاش رو بیتوجه به کنار رفتن دامن کوتاهش روی هم انداخت و لبههای کتش رو کنار زد تا تن برهنهاش در معرض دید برادرش قرار بگیره.
هر لحظهای جز این لحظه، هر مکانی جز این مکان، هر زنی جز این زن روبهروی کیم تهیونگ قرار میگرفت و اینطور وقیحانه حرف میزد، مرد بدون مکث یکی از تیرهای تفنگ داخل غلافش رو برای گرفتن جون فرد گستاخ حروم میکرد؛ اما حالا در این لحظه جیسو خشمگین بود، این مکان خونهی پدرش بود و این زن خواهرش.
نفس بیصدایی کشید و دندونهاش رو از حرص روی فشرد.
بدون اینکه باز هم وقتش رو برای دختر هدر بده، از روی مبل بلند شد و دستی به موهای بههم ریختهاش کشید.
قبل از رفتن سمت تنها اتاق موجود داخل خونه، نیمنگاهی به دخترکش انداخت که با لبخندی دندوننما روی پای پسر مشکیپوش نشسته و زیر لب چیزی رو نجوا میکنه.
خوبه، حداقل بین این خانوادهی سیاهرنگ یک نفر هنوز هم از ته قلب میخنده.
قدمهای کوتاه، اما محکمش رو پشت در بستهی اتاق برد و تقهای ملایم روی طرح چوبی کوبید. بعداز شنیدن صدای سوکجین پا به اتاق گذاشت و نگاهش رو به مرد دوخت.
مرد مو نسکافهای بیاهمیت به زخمهای روی تنش کتاب به دست با عینک مطالعه به تاج تخت تکیه داده بود و فارغ از تمام دنیا معشوقهی کاغذیش رو ورق میزد.
أنت تقرأ
Mine
عشوائيقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
