نگاه خیرهاش رو بارها و بارها روی واژههای سیاهرنگ چرخوند و هربار پوزخند کنج لبش رو پر رنگتر کرد.
سرش بیوقفه تیر میکشید و سینهاش به سوزش افتاده بود. بیصدا نفس عمیقی کشید و بهسختی نگاه خیرهاش رو از صفحهی روشن گرفت؛ طوری محو جملهی کوتاه شده بود که انگار فرد پشتخط دخترکش رو میون دستهاش داشت و تهدیدش میکرد.
این فقط یک پیام احمقانه بود، نباید اهمیت میداد؛ فقط یک تهدید تو خالی!
دخترکش الان در آرامش کامل توی آغوش گرم سوکجین نشسته بود و به قصههای حوصلهسر بر پدرش گوش میداد؛ شاید هم همراه با نامجون، برادرش نهار میخورد و از حوصله سربر بودن زندگیش گله میکرد؛ دور از هر ناامنی و درکمال آرامش به سر میبرد.
باید همینطور میبود؛ اما گوشهای در اعماق خاک خوردهی مغزش فریاد میزد که باز هم خراب کردی. باز هم عزیزترینت رو با دستهای خودت نابود کردی و گوشهای دیگه بلندتر از قبل فریاد میکشید که هیچ اتفاقی نیفتاده، اینبار چنین اجازهای رو ندادی و همهچیز سرجای خودش قرار داره.
پلکهاش رو بست و بیتوجه به صدای مبهم اطرافش و سنگینی نگاههای روی تنش، سرش رو به پشتی صندلی تکیه زد و به نفسهای بیصداش پرداخت.
نباید اهمیت میداد؛ اما قلبش با بازیگوشی هر لحظه بیشتر از قبل توی سینهاش فرو میریخت و انگشتهای یخزدهاش حال بد تنش رو نشون میداد.
مطمئن بود سانای خردسالش در امنترین جای دنیا نشسته و به صفحهی رنگی تلوزیون نگاه میکنه. امکان نداره عزیزترینش توی خونهی برادرش آسیب ببینه!
میتونست روی زندگیش قسم بخوره که جین اجازهی آسیبرسیدن به دخترکش رو نمیده؛ اما خود مرد مونسکافهای پر از درد بود؛ چطور میتونست از دخترش مراقبت کنه؟
بزاقش رو بهسختی قورت داد و دستی به شقیقهی عرق کردهاش کشید؛ چه احمقانه خودش رو باخته بود.
پوزخندی به حال خودش زد و چشمهاش رو باز کرد و نگاه تیرهاش رو به چشمهای سانشاین دوخت، بیحرف موبایل رو سمت مرد موشکلاتی چرخوند و بعد با احساس سنگینی، دستش رو عقب کشید؛ انگار وزنهای چند تنی روی شونهاش افتاده بود که مانع کوچکترین حرکاتش میشد.
به خوبی نگاههای پر از سؤال مردهای روبهروش رو احساس میکرد، مخصوصاً تیلههای درشت مشکیرنگی که از خیلی وقت پیش نیمرخش رو زیر نظر گرفته بود.
با برگشت جسم سنگین موبایل روی دستش، بهسختی انگشتهای سردش رو دور صفحهی باریک حلقه کرد و نگاهش رو به مرد موشکلاتی دوخت.
توی نگاه مرد چیزی شبیه به نگرانی موج میزد و حال دگرگونش رو مغلوبتر از قبل میکرد.
"تیم بتا مراقبشه، جای نگرانی نیست. به این پیام هم رسیدگی میکنم، بعد با هم صحبت میکنیم."
زمزمهی ملایم مرد و لبخند کمرنگ روی لبهاش روح جداشده از تنش رو برگردوند و زندگی برای بار دوم توی رگهاش جریان پیدا کرد.
نفس آسودهای کشید و چشمهاش رو محکم بست. برای یک لحظه همهچیز رو فراموش کرده بود و تنها جسم بیجون سانا رو جلوی پلکهاش تصور میکرد.
نفس بیصدایی کشید و این بار بدون تردید شمارهی جیسو رو گرفت و دستش رو، روی معدهی دردناکش گذاشت.
باید از پوچبودن این پیام مطمئن میشد و تنها منبع اطمینانش جیسو بود.
تهیونگ دوباره زندگیش رو نمیباخت. نمیتونست دوباره مهمترین فرد زندگیش رو به این بازی و مرگ ببازه.
صدای بوقهای متعدد مثل مته به مغز میخخوردهاش کوبیده شد و پرندهی امیدش رو لحظهای قبل از پرواز به قتل رسوند. دوباره و دوباره شمارهی دختر رو گرفت و هربار ناامیدتر و خشمگینتر از قبل منتظر پاسخ میموند.
چرا برنمیداشت؟
دستش رو، روی میز مشت کرد و بیتوجه به محیط گرمشده و عرقکردن ناگهانیش، از بین دندونهاش غرید:
YOU ARE READING
Mine
Randomقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
