P4

150 25 20
                                        

خیره به سقف سفید بالای سرش نفس عمیقی کشید که درد شدیدی توی کمرش احساس کرد؛ انگار یک نفر از داخل با ضربات چاقو زخمیش کرده بود، شاید هم زیر ضربه‌های محکم کمربند بدنش رو با رنگ بنفش نقاشی کرده بود.

دست سردش رو بی‌اهمیت به درد مچش روی شکمش گذاشت تا شاید مرهم دردهاش باشه. آب دهنش رو به‌سختی قورت داد و هوای زیادی رو از بین لب‌های نیمه بازش به ریه کشید.

احساس می‌کرد هنوز هم چیزی سفت و محکم دور گلوش بسته شده و راه نفس رو بریده. بوی عرق و کام داخل اتاق آزارش می‌داد.
صدای قطع‌شدن آب از داخل حمام و بعد بازشدن در باعث شد، لرزی توی تنش بشینه و نفس‌های نامنظمش رو قطع کنه. چشم‌هاش رو بست و بدن منقبض شده‌اش رو آزاد کرد تا بیشتر شبیه به آدم‌های خوابیده نزدیک بشه.
صدای قدم‌های محکمی که از برخورد کف دمپایی روی پارکت‌های چوبی زمین بود، توی گوشش نشست و دردی رو به قلبش وارد کرد.
مردی که حکم همسرش رو داشت وحشیانه به‌خاطر یک حرف کوچک تنش رو زیر سلطه‌ی خودش برد و رابطه‌ای اجباری رو بهش هدیه داد.

"بهتره از تخت بیرون نیای تا دکتر سر برسه."

صدای سرد مرد قلبش رو چنگ زد. چطور می‌تونست این‌قدر بی‌ملاحظه باشه؟
چطور می‌تونست تن زخمی و آسیب‌دیده‌ای که مسببش خودش بود رو ببینه و آروم بمونه؟
دندون‌هاش رو به‌هم فشرد تا چیزی برخلاف خواسته‌های مرد نگه و بیشتر از این آسیب نبینه.

"شنیدی چی گفتم؟"

"حواسم هست."

بی‌جون و با صدایی خش‌دار به‌خاطر آسیب‌دیدگی گلوش زمزمه کرد و به‌سختی از بین پلک‌های نیمه‌بازش به تن نامجون خیره شد.

مرد درحالی‌که پشت بهش و رو به کمد ایستاده بود، کت‌وشلواری تیره‌ای پوشید و بدون خشک‌کردن موهاش از اتاق بیرون رفت.
لبخند تلخی به این بی‌توجهی زد و به کمک تاج تخت نشست. با همین حرکت کوچک تمام اعضای تنش توی آتش درد افتاد و اشک رو توی چشم‌هاش نشوند؛ حتی نمی‌تونست تکون بخوره!

کاش لحظه‌ی شروع این رابطه‌ی اجباری زیر تن مرد بی‌هوش می‌شد، حداقل احساس خاری و حقارت توی تنش ریشه نمی‌بست.
احساس می‌کرد تبدیل به عروسکی ناچیز برای صاحب قصری بزرگ شده.

صاحب قصر تنش رو پشت ویترینی پرزرق‌وبرق گذاشته تا حسرت و غم مردم رو خریدار بشه؛ اما پشت سر این ویترین زمانی‌که پرده‌های قصر کشیده می‌شه؛ پادشاه روی سیاه و شیطانیش رو نشون می‌ده تا تن و غرور عروسک رو خرد کنه.

گاهی اوقات خودش رو با هرزه‌‌ها مقایسه می‌کرد و حسرت می‌خورد به زندگی‌هاشون. زندگی‌هایی بدون عشق و نیاز به محبت!
حداقل هرزه‌ها خودشون رو برای ذره‌ای توجه خرد نمی‌کردند و این‌طور بی‌شرمانه زیر تن محبوبشون تن به تعرض و ذلت نمی‌دادند.

Mine Where stories live. Discover now