"بلند شو، پسر کوچولو؛ قرار بود درمورد تنبیه کسی که بهت آسیبزده حرف بزنیم!"
صدای مرد مثل یک موسیقی دلنشین، گوشهاش رو نوازش کرد و پردهی تیرهی خواب رو از پشت پلکهای بستهاش کنار زد.
تکون کوچکی خورد که درد زخمش تا مغزاستخوانش رسید و نفسش رو برید. خیره به تیلههای سیاهرنگ بیاحساس روبهروش، اجازه داد مغزش برای تحلیل واژههای گرمی که از بین لبهای سرد اربابش بلند شده بود، به تکاپو بیفته.
ذهنش، کنجکاو آسیبدیدگیش چرخید و لحظهای که درد تیرخوردن به یادش برگشت، روح از تنش جدا شد. بیاختیار از جا پرید و سوزش ناگهانی زخم تازهاش رو نادیده گرفت. نمیتونست مرز بین خواب و بیداری رو تشخیص بده، هنوز قسمتی از وجودش غرق خواب ناگهانیش بود.
"پیداش کردی؟"
صدای خوابآلودش همراه با گرفتگی و خش از گلوش بیرون اومد. میتونست قسم بخوره به تمام کائنات که صداش مثل یک ملودی نحس، گوشهای اربابش رو آزرده.
لبخندی به سردی روزهای برفی زمستون روی لبهای ارباب نشست و توجهاش رو به لبهای رنگ باختهاش جلب کرد. آب دهن نداشتهاش رو از گلوی خشکش پایین فرستاد و نگاهش رو از لبهای مرد بهسمت چشمهای ناخواناش برد. خیره به تیلههای سیاهرنگ، اجازه داد غرق وجود مرد بشه و گرمایی از جنس شهوت، حرارت تنش رو بالا ببره. شرمگین دست از خیرهشدن به مرد برداشت و نگاهش رو زیر انداخت که چشمهای کنجکاوش تک شاخهی ارکیدهای رو میون انگشتهای تهیونگ شکار کرد.
ابروهاش پذیرای اخمی از جنس حرص و بدنش میزبان گرمای حسادت شد. بیاراده به ملافهی روی پاش چنگ انداخت و با لبهایی که بههم میفشرد، با چشمهاش، گلبرگهای سفید رو به آتش کشید.
"پیداش میکنم."
قسمتی از وجودش بهخاطر صدای بم و گرم مرد میخواست مثل یک مجنون به هقهق بیفته و گرمیش رو بپرسته؛ اما وجود موجود دیگهای در اعماق قلبش، مثل یک قاتل حرفهای منتظر بود تا با کوچکترین اشاره گل ارکیدهی بدترکیب رو به کام مرگ برسونه!
حسادت؟
امکان نداره!
گرمای خفیفی توی سینهاش پیچید. احساس میکرد این گرمای منفور به گردنش هم رسیده و پوستش رو سرخ کرده.
چه کسی این تک شاخهی زشت رو به دستهای بت پرستیدنیش داده بود؟
جونگکوک حق داشت که بدونه، مگه نه؟
بهعنوان یک همخوابه، باید میدونست که چه کسی به مرد روبهروش ابراز علاقه کرده!
همخوابه؟
جونگکوک هنوز نتونسته بود لبهای مرد رو ببوسه، بعد چطور میتونست خودش رو توی چنین جایگاهی ببینه؟
به افکار بیپایانش پوزخند زد و توی دل آه کشید. دست تقدیر چه بیرحمانه گل امید و آرزوهاش رو از ریشه چیده بود! دست تقدیر گاهی طوری رفتار میکرد که انگار جونگکوک منفورترین موجود زندهی روی این جهان هستیه!
YOU ARE READING
Mine
Randomقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
