زمان مفهوم عجیبی بود؛ حداقل برای سوکجین. مفهوم تلخی که هیچوقت باب میلش عمل نکرد و توی روزهای دردناکش مثل یک همدل خوب لحظهبهلحظه رو کنارش موند و درد رو به رخش کشید و توی روزهای خوب، مثل یک طوفان از جلوی پلکهاش رد شد.
میون سیل خاطرات مبهم چرخید و پلکهاش رو روی هم فشرد. اجازه داد ذهن پریشونش لابهلای افکاری که راست و دروغبودنش معلوم نبود، سرگردون بشه و قلبش رو به تقلا بندازه.
نفس عمیقی کشید و بیاهمیت به چیزهایی که لابهلای رگهای مغزش میچرخید به انعکاسش داخل آیینه خیره شد. جای چهرهی همیشگی، مردی بیروح با چهرهای رنگپریده دید.
لبخندی کنج لبهاش نشوند و نوک انگشتهاش رو نمادین به تارهای رنگباختهاش رسوند؛ تارهایی که رنگ نسکافهای خودشون رو به جنگلی سیاه، همراه با ریشههای سفید سپرده بودند.
"برای پیرشدن زود بود."
بهعنوان مردی که هنوز سیسالگیش رو به پایان نرسونده، دیدن تارهای سفید کمی دلسرد کننده بود! نیشخندی کنج لبهاش نشوند و دستهای بیحسش رو زیر آب سرد برد. مشت آبی رو جمع کرد و با شدت به صورتش کبید. قطرههای آب از روی سلولهای پوست صورتش سرسرهبازی رو شروع کردند و با سرمای استخوان سوز از یقهی بازش به سینهاش رسیدند.
"حداقل خوشحالم که ژن کهنسالی دارم و هنوز از آغوش مرگ دورم."
باز هم واژهها رو برای خودش زمزمه کرد و برگی از دستمال کاغذی رو برداشت و نم دست و صورتش رو گرفت.
"با این حال خوشبختم، نه؟"
ابرویی بالا انداخت و با فشردن پدال سطل زباله، دستمال له شده رو میونش انداخت. دوباره نگاهش رو به آیینه دوخت و خندید.
"کمتر کسی توی سیسالگی احساس خوشبختی میکنه! احتمالاً شانس باهام یار بوده که اسیر کیم شدم، نه؟"
واقعاً همین بود؟ جوابی برای این سؤال نداشت و ترجیح میداد خودش رو با واژههای دروغین فریب بده. همین که میتونست یکی از قدرتمندترین مردهای زمین رو مثل موم میون انگشتهاش بگیره، جزئی از خوشبختی بود؛ شاید هم خوشبختی رو باید اینطور تعریف میکرد که این سالها مثل یک عروسک خیمهشببازی خوب، به عالیترین شکل ممکن میون انگشتهای مرد به رقص دراومده.
"سیسال گذشته عزیزدلم، این همون چیزی بود که تصور میکردی؟ بیا خدا رو شکر کنیم که همون سالها از فرط گرسنگی توی کوچهپسکوچههای کشورت نمردی و یک مرد روانی عاشقت شد!"
واقعاً سیسال گذشته بود؟ چقدر زود!
اصلاً توی این سیسال زندگی چه چیزی به دست آورده بود؟ اگر میخواست روراست باشه، باید میگفت هیچچیز!
تمام زندگیش بوی خون گرفته و مرگ روی وجببهوجب خونهاش سایه انداخته بود؛ مرگی به اسم کیم نامجون که حتی خود خدا پس از خلق چنین موجودی به ترس افتاده بود.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Mine
Rastgeleقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
