اون ستاره رو رنگی کنید بعد بریم بخونیم 🐢
•~
"هنوز هم نمیخوای نگاهم کنی؟"
صدای دلخور جیمین توی گوشهاش پیچید و قلبش رو به درد آورد؛ انگار آدمی بیرحم تکه گوشت تپنده توی سینهاش رو بیرون کشیده بود و میون انگشتهاش فشار میداد. پوزخندی به تفکرات احمقانهاش زد و همراه با یک نفس عمیق پلکهاش رو، روی هم گذاشت.
از سه روز پیش که داخل سالن اصلی ساختمون نگاه به نگاه طوسیرنگ داده بود، تا به الان هر کجا که میرفت جیمین مثل فرشتهی مرگ جلوی چشمهاش سبز میشد و هر بار دلخورتر از قبل ترکش میکرد؛ حتی نمیدونست دلیل این دلخوریهای مرد چی هست!
یونگی فقط در جواب جیمین سکوت میکرد و چشمهاش رو میبست تا این لحظات جانفرسا تموم بشه و مرد چشمرنگی رهاش کنه؛ درست مثل چهارسالی که گذشت.
"دلم برات تنگ شده بود، یونگی."
این فرشتهی شیطانی چرا دست از سرش برنمیداشت؟
چند بار دیگه باید قلب خودش و مرد رو میشکست تا رها بشه؟
نیاز داشت به خونه برگرده و تاریکترین کنج اتاقش زانو به بغل بگیره و فکر کنه؛ فکر کنه به دلیل زندهبودنش و گاهی هم تعداد نفسهاش رو بشمره.
چشمهاش رو بیاهمیت به هرچیز باز کرد و نگاهش رو به برگههای بین انگشتهاش داد.
متأسفانه نه میتونست به خونهاش برگرده و نه جیمین تنهاش میذاشت، مجبور بود تحمل کنه؛ درست مثل همیشه.
نگاهش رو با گیجی روی اسمها چرخوند. صبح اول وقت زمانیکه پا به ساختمون گذاشته بود، سانشاین لیست دستورهای عجیبغریبش رو صادر کرده بود و حالا بین انبوهی از اسمها باید دنبال خائن میگشت؛ خائنی که جرئت کرده بود پشت سر کیم معاملهها رو بههم بزنه و پای پلیس رو وسط ماجراهای احمقانه باز کنه.
چرا این شغل رو انتخاب کرده بود؟
پوزخند روی لبهاش رو پررنگتر کرد و سر تکون داد، انتخابی در کار نبود؛ بین خیابوننشینشدن و خلافکارشدن بهترین انتخاب شغل حرومزادگی الانش بود.
"یونگی؟"
"آرژان!"
با سردی لقب مرد رو به لب آورد و نگاه بیاحساسش رو به چشمهای طوسیرنگ دوخت، قلبش مثل همیشه تپشی جا انداخت و گرمای شرم تنش رو گرفت.
چطور اینقدر وقیحانه به چشمهای معشوقش نگاه میکرد و دم از بیاحساسی میزد؟
آب دهنش رو قورت داد و نگاه مرد رو به گلوش خریدار شد.
مرد مونقرهای با ابرویی بالارفته و نگاهی ناباور به چشمهاش خیره شد.
"تو خودت خواسته بودی که با لقب صدات کنم، حالا من رو به اسم صدا میزنی؟"
مرد آشکارا با حرص خندید و دستی به لبش کشید؛ انگار میخواست جلوی حرفهای تلخش رو بگیره تا از بین لبهای برجستهاش بیرون نپره.
YOU ARE READING
Mine
Randomقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
