لیوان خالی رو، روی میز گذاشت و لرزید. احساس میکرد هنوز هم سرما توی بندبند وجودش باقی مونده. بزاقش رو بهآرومی فرو برد و با قدمهایی کوتاه و لرزون بهسمت اتاقی که جیمین چند دقیقهی پیش درونش پا گذاشته بود، رفت.
قلنچ انگشتهاش رو شکوند و تقهای کوتاه و سبک روی تن چوبی در نشوند. زمانیکه صدایی از مرد به گوشهاش نرسید، قدمی به داخل اتاق برداشت و به فضای نیمهتاریکش نگاه کرد.
خسته از سر پا ایستادن بیش از حد، بیاهمیت به لباسهای کثیفش جلو رفت و خودش رو روی تخت مرد انداخت. نگاه کنجکاوش رو دور تا دور اتاق چرخوند و لبخند کوتاهی زد. همهچیز درست همونطور که انتظار داشت ساده و بیش از حد بیروح بود. دستش رو نوازشوار روی ملافهی طوسی زیر تنش حرکت داد و عطر تن بهجا مونده از جیمین رو نفس کشید.
قلبش درهم پیچید و درد خفیفی که توی سینهاش نشست، وادارش کرد تا خودش رو به آغشوش بگیره. نگاه بیروحش رو به دری که بدون شک برای حمام بود، دوخت و آه کشید.
احساسات مختلفی توی وجودش ریشه کرده بود و این موضوع آزارش میداد؛ اما بزرگترین چیزی که میتونست درک کنه سرما بود و دلتنگی. چشم روی هم گذاشت و نفس دردمندش رو بیصدا از ریههای خاک گرفتهاش بیرون فرستاد.
"حموم رو حاضر کردم."
صدای متعجب جیمین همراه با قدمهایی که نزدیکش میاومد، توجهاش رو جلب کرد. نگاه تیرهاش رو به قامت مردی که حالا بالای سرش ایستاده بود، دوخت و صورتش رو لابهلای چینخوردگیهای ملافه فشرد. دم عمیقی کشید که تمام پوستش مورمور شد و سرما به عمق رگهاش نشست.
"سرده."
صداش اینقدر بیجون و آروم بود که بعید میدونست چیزی به گوشهای مرد رسیده باشه، هرچند فکرش درست بود؛ چون جیمین جز حرکت لبهای نیمه نصفهی یونگی که بین ملافههای طوسی مخفی شده بود، چیز دیگهای رو ندید. مرد مو خاکستری بیصدا آه کشید و تارهای ریخته روی صورتش رو کنار زد. کمی کمرش رو خم کرد و پشت دستش رو روی گونهی یونگی گذاشت که تنش از سرمای وجود مرد لرزید.
"آب گرم حالت رو بهتر میکنه."
مرد درحالیکه واژهها رو ملایم پشت هم میچید، دستهاش رو قفل بازوهای یونگی و تن منجمد شدهاش رو از روی تخت بلند کرد. مرد بزرگتر بدون اینکه تسلطی روی زانوهاش داشته باشه، بهسمت جیمین متمایل شد و پیشونیش رو به شونهی مرد تکیه زد. اگر میخواست کمی دقیقتر به وضعیتش رو توصیف کنه، بدون شک باید میگفت که تمام وزنش روی شونههای جیمین افتاده و مرد مو خاکستری مجبور به تحمل کردنشه.
"سرم گیج میره."
زمزمهی کوتاهش با نفسهایی که هنوز گرمای خودش رو حفظ کرده بود، روی پوست گردن جیمین رها شد. مو خاکستری پلکهاش رو روی هم فشرد و دست یونگی رو دور گردنش انداخت و دست خودش هم دور کمرش پیچید.
ESTÁS LEYENDO
Mine
De Todoقدرت و ثروت عظیم امپراتوری کیم گوش دنیای تاریک رو پر کرده بود جوری که شایعههای قدرت این خانواده به گوش مردم عادی هم رسیده بود. خاندانی که توی اوج ایستاده و از بالا به همه نگاه میکنه، به طرز عجیبی متوجه میشه همپیمانهاش دارن عهد شکنی میکنن و دست...
