Chapter 33

267 43 57
                                        


-باورش واسم سخته
تهیونگ روی کاناپه دراز کشید و زیر لب زمزمه کرد. دستش را روی پیشانی اش گذاشت و آه عمیقی کشید.
-سوجو می خوای؟ همچین اتفاقاتی رو واست قابل تحمل می کنه
-نه
بطری را تنهایی سرکشیدم و رو به رویش نشستم. برادرم چقدر بزرگتر شده بود.
-اوضاعت چطوره؟
-می گذرونم
-حتما خیلی تنهایی
لب گزید و از روی کاناپه بلند شد.
-بهتره تو این شرایط کنار جونگکوک باشی، حتما خودش رو مقصر میدونه.
ابروهایم را بالا انداختم . نفس عمیقی کشیدم.
-گفت نمی خواد کسی مزاحمش شه
-احمق
-چی؟
-اون الان اوقات سختی رو می گذرونه، باید کمکش کنی! اگه خودش از این مشکل هم تنهایی بر بیاد که دیگه نیازی به تو نداره. اجازه نده که به نبودنت بیشتر از این عادت کنه.
-تو چرا انقدر اهمیت میدی؟ تا همین یه ساعت پیش می خواستی بکشیش
-مهم نیست. فقط قدرش رو بدون، هرکسی اونقدر خوش شانس نیست که عاشقی مثل جونگکوک داشته باشه!

کت مشکی بلندش را برداشت. برای چندثانیه عمیق به چشمانم نگاه کرد و روی شانه ام زد. بدون اینکه چیزی بگوید بیرون رفت.
تهیونگ حالا برای خودش مردی شده. بعد از اینکه شرکت ورشکست شد و پدر از فرط شکست سکته کرد بار سنگینی روی دوشش افتاد. تنها میراث پدرم مقدار زیادی بدهی و سهامدارهایی شاکی بودند با اینحال تهیونگ تسلیم نشد و توانست از پس بدهی ها بر بیاید و کسب و کار خودش را راه بیاندازد. او حالا صاحب یکی از معروفترین کازینو کلاب های سئول بود و کسی جرعت رقابت با او را نداشت. البته یکسری شایعات درباره کارش هم وجود داشت.

عده ای می گفتند که او در خرید و فروش مواد با یکی از باندهای مشهور دست دارد و به کمک آنها توانسته گلیم خودش را از آب بیرون بکشد مگرنه یک پسر بیست و دو ساله آن زمان چطور آن مبلغ هنگفت را توانسته پرداخت کند.
حالا مگر اهمیتی هم داشت؟ همینکه زنده است کافیست. تا ورودی پارکینگ همراهی اش کردم.
حرف هایش مرا به فکر فرو برد. کاملا درست می گفت. آدم باید به موقع در شرایط مناسب حضور داشته باشد باشد مگرنه نوشدارو بعد از مرگ سهراب چه فایده ای دارد؟
اما...

آمادگی اش را نداشتم. از احساساتم آنقدرها هم مطمعن نبودم. شاید دیدن اشک ها و ناتوانی اش مرا به ترحم واداشته؟! نمی دانم.
سرما بر تنم رخنه کرد و بدنم لرزید. دست هایم را در جیبم قرار دادم و به بنتلی که از من دور و دور تر می شد چشم دوختم.
حالا باید چکار می کردم؟
برای ملاقات جونگکوک زیادی دیروقت بود. به آپارتمانم برگشتم و روی تختم دراز کشیدم. عجیب بود ولی آن شب بعد از مدتها توانستم به راحتی بخوابم.

روز بعد ساعت حدودا یک ظهر بود که بیدار شدم. نهار خوردم و به سمت عمارت جونگکوک حرکت کردم. تعداد زیادی کارگر مشغول تخیله خانه بودند و او درحالی که سیگار را گوشه لبش می گذاشت در سکوت به آنها خیره شده بود. طبق معمول همان کت شلوار مشکی را به تن داشت و تنها تفاوتش با همیشه کبودی چشمانش بود. از فرط گریه آن چشمان درشت براق حالا کبود و تار به نظر می رسیدند. حتما شب سختی را پشت سر گذاشته. فندکم را زیر سیگارش گرفتم. زیر لب تشکر کرد و لبخند زورکی زد.
-داری از اینجا میری؟
-بر می گردم هوکایدو
-به همین زودی؟ پس پیوند هارو چی؟
-تونستم جلو بندازمش، فردا صبح عمل داره
-چرا انقدر عجله داری؟
از سیگارش کام گرفت و دستش را داخل جیبش قرار داد.
-چرا یه طوری رفتار می کنی که واست مهمه؟
با تردید جواب دادم.
-چون واسم مهمه
چند بار تند پلک زد و نگاهش را از من دزدید، دوباره خندید.
-پس چرا هنوز توی سینه ام درد احساس می کنم؟
نگرانش شدم.
-بنظر خسته میای، می خوای بیای خونه من یکم استراحت کنی؟ اگرم اونجا راحت نیستی می تونیم بریم یجای دیگه.
-ممنون ولی کلی کار دارم نمی تونم استراحت کنم.
-ولی جونگکوک
-اشکالی نداره، نیازی نیست الکی تظاهر کنی قلبت نرم شده، دیگه واسم مهم نیست
سیگارش را زیر پا له کرد و تنهایم گذاشت. چیزی در درون او مرده بود که دیگر نمی خواست بجنگد.
نمی خواستم بیشتر از این تلاشی کنم. با تهیونگ تماس گرفتم که احوالش را بپرسم و گفت که می خواهد به ملاقات هارو برود. از من خواست که همراهش بروم. بدون اطلاع جونگکوک کار درستی به نظر نمی رسید.
جئون ونوو که منشی شخصی جونگکوک بود به سمتم آمد. تعظیم کرد و عینکش را بالا داد.
-فندک داری؟
فندکم را به او دادم. سیگارش را بیرون آورد و پس از روشن کردنش آن را به من پس داد.
-تو این چندساله که باهاش کار می کنم تا حالا انقدر داغون ندیدمش.
من هم شروع به سیگار کشیدن کردم.
-چطور؟
-معمولا برای تصمیاتش زیاد فکر می کنه این اولین باریه که بدون فکر تصمیم گرفت که یعنی بیش از تصوراتت بهم ریخته اس.
-همچین مواقعی معمولا چیکار می کنه تا آروم شه؟
-اوممم مطمعن نیستم چون ناراحتیش رو زیاد بروز نمیده اما اخیرا سمت گلفروشی تو میومد، تو کافه رو به رویی می نشست و گاهی حتی چندساعت از دور بهت زل می زد.
-واقعا؟ پس چرا الان فرار می کنه؟
دود را با سرعت از دهانش بیرون داد.
-گفتم که, بیش از تصوراتت بهم ریخته اس، فیوز پرونده
-که اینطور...
تلفنم را فورا از جیب بیرون آوردم و با جاشوا تماس گرفتم، می خواستم از صحت ماجرا مطلع شوم ولی جواب نمی داد.
از ونوو خداحافظی کردم و به مقصد کافه جاش راه افتادم.
سرش حسابی شلوغ بود و مدام درحال ثبت سفارش در سیستمش بود.
با دیدن من لبخند زد و برایم دست تکان داد.
-جیمینا
در جواب من هم برایش دست تکان دادم. وقت خوبی برای صحبت نبود. پس به مغازه خودم برگشتم.

Daphne | KookminTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon