Chapter 6

501 113 30
                                        

نور مستقیمی که آرامشم را میخراشید بیدارم کرد


و از دنیای تاریک مرگ به زندگی برگشتم....


با بازکردن چشمهایم دوباره در بیمارستان بودم.


مردی با موهای خاکستری کنارم نشسته بود و چرت میزد


حتما او مرا بیدار کرده است...


کلافه دستم را تکان دادم و با درد شدیدی که در وجودم پیچید متوقف شدم


مردی که کنارم بود از جا پرید و با دیدن من مردمکهایش گشاد شد:


-خدارو شکر زنده‌ای


بلند شد،میخواست پرستار را خبر کند اما با شنیدن سوالم مکث کرد:


-آجوشی...شما منو اینجا آوردید؟


مرد با لبخند برگشت:


-اره نجاتت دادم


دوباره روی صندلی کنارم نشست:


-میدونی چقدر نگرانت شدم؟چرا اینکارو کردی؟؟دیده بودم گهگاهی میای قبرستون و گریه میکنی وقتی صدای خورد شدن شیشه رو شنیدم سریع خودمو بهت رسوندم،اگه دیر میکردم میمردی!!


او حتی مرا نمیشناخت،چرا باید نگرانم شود،اینکار را برای من‌ نکرد بلکه برای وجدان خودش بوده..:


-کی بهتون گفته اگه جلوی مرگ‌ کسی و بگیرید نجاتش دادید؟


چند لحظه به چشمهایم زل زد و گفت:


-پسرم چندماه پیش خودشو از بالای پشت بوم پرت کرد


پوزخند زدم و جواب دادم:


-خوشبحالش راحت شده


سُرم را از دستم جدا کردم و پتو را کنار زدم،ظاهرا یک روز بیهوش بودم،دستم تیر میکشید و به شدت میسوخت


مرد گفت:


-پس آدمایی که دوست دارن چی؟


-اگه حس میکردم حتی یه نفر تو این دنیا واقعا دوسم داره فکر کردی به چنین کاری دست میزدم؟


این اخرین جمله مکالمه‌مان بود،وسایلم را گرفتم و به سمت مدرسه حرکت کردم


ساعت پنج و چهل هشت دقیقه صبح‌ بود،نمیتوانستم غیبت کنم،پدرم حتما عصبی میشد...


شاید این هفتمین باری بود که میخواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم اما هربار یکی از راه میرسید و نمیگذاشت با خیال راحت بمیرم


شاید باید مثل آن‌ پسر به بالای یک ساختمان بلند میرفتم و با تصور اینکه میتوانم خورشید را دست بگیرم به سمت آسمان میپریدم...


هرگز نمیتوانستم او را لمس کنم اما حداقل آن لحظه چند متری بیشتر نزدیکش خواهم بود.


بیمارستان از مدرسه فاصله زیادی نداشت تقریبا بعد از بیست دقیقه به آنجا رسیدم

Daphne | KookminTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon