فراتر از دوستی:
جان بعد از رفتن ییبو چند ثانیه همونجا نشست ،اما یهو با حس سرما یا از ترس تنهایی به خودش لرزید ، بسرعت از جاش بلند شد و با عجله خودشو به داخل عمارت رسوند.
سینی رو روی کانتر آشپزخونه گذاشت و بسرعت خودشو به تختخواب گرم و نرمش رسوند تا از شر این لرزش ناجور راحت بشه!روز بعد جان زودتر از حد معمول بیدار شده بود و میخواست برای ییبو صبحانه درست کنه ، انگار اینکار هم بخشی از عادتای روزانه ی دلخواهش شده بود، صورتشو آب زد، توی آینه نگاهی به خودش انداخت و لبخند زد ، انگار هر روز بیشتر لبخند میزد و این خوب بود...
نه.... این عالی بود...با خوشحالی پایین رفت و مشغول شد ، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که صدای قدم های آروم ییبو رو شنید ،لبخند بزرگی روی لباش نشست ...
از کی به این صدا عادت کرده بود، خودشم نمیدونست ، اما خوب میدونست که هر بار با شنیدنش غرق شادی و هیجان میشد!
ییبو وارد شد و لبخند زد : صبحت بخیر!
از کی ییبو بهش لبخند میزد؟!
با لبخند بزرگی جواب داد: صبح تو هم بخیر!
زودتر بیدار شدی؟!ییبو نگاهی به میز صبحونه انداخت و گفت: دیشب خیلی خوب خوابیدم ، بعد از مدتها هیچ کابوسی ندیدم!
جان با خوشحالی روبروی ییبو نشست و گفت: واقعا؟! این عالیههه!
ییبو مشغول خوردن شد و در همون حال ادامه داد: آره ...عالیه و ممنونم از تو !
جان با نگاه گرمش به لبای ییبو خیره شد و زیر لب جواب داد: من فقط گوش کردم ، هیچ کار خاصی نکردم ....
ییبو سرشو بالاتر آورد ،نگاهشو به چشمای جان دوخت و با آرامش گفت: و توی تمام این سالها ...
هیچکی...
به حرفای من گوش نکرده بود.ممنونم که سنگ صبور خوبی بودی!هر دو در سکوتی که پر از حرفای نگفته بود، صبحانه میخوردند و گاهی نگاههای خوشحال و راضی همدیگه رو شکار میکردند و لبخندی تحویل همدیگه میدادند.
توی همین حال و هوا بودند که صدای تلفن خونه باعث شد از جا بپرند ،ییبو با تعجب نگاهی به جان کرد و گفت: کی میتونه باشه؟!
من کسی رو ندارم که ....جان خودشو به تلفن رسوند و گوشیو برداشت ، میدونست که ییبو هیچوقت مستقیما تلفنو جواب نمیده و همیشه خانم لین اینکارو میکنه!
ییبو هم نگاهش میکرد و در فاصله ی کمی ایستاده بود.
چند ثانیه نگذشت که جان با لبخند بهش نگاه کرد و با خوشحالی گفت: اوه ...خانم لین !
حالتون خوبه؟!
بله ....البته ...ما هم خوبیم !ییبو با ایما و اشاره ازش خواست تا اسپیکرو فعال کنه ، جان لبخند زنان گوشی رو روی اسپیکر زد و ادامه داد:اتفاقی افتاده خانم لین؟!
نگران بنظر میرسید؟!
![](https://img.wattpad.com/cover/259225855-288-k685021.jpg)
KAMU SEDANG MEMBACA
first love
Fiksi PenggemarFirst love تمام شده📗📕 درسته ... من دوستش دارم ... این پسر تنهای مغرور کم حرفو دوست دارم ! بعد چشماشو توی صورت ییبو چرخوند و توی ذهنش ادامه داد: چشمای خوشگلشو که با علاقه نگام میکنه دوست دارم ... دماغ خوشگلشو دوست دارم ، وقتی دلخور میشه ، چینش می...