رها کردن اون لبها سخت بود ولی چان انجامش داد. به سختی میلش رو فروکش کرد و لبهاش رو از روی لبهای امگای توی آغوشش برداشت. حالا حتی چشمهای خمار و لبهای سرخ رنگ و مرطوب شاهزاده دوم میتونست دندونهاش رو به انرژی شدیدی بندازه و باعث غرش های شدیدی از آلفای درونش بشه.
مینهو هم هنوز شوکه بود. بوسیده بود... آلفای خودش رو بوسیده بود و احساس جوشش و آرامش عمیقی رو حس میکرد. دوست داشت توی آغوش آلفای جمع شه و گرمای بدنش رو روی سانت به سانت بدن خودش بکشه. شاید به همین دلیل بود که بالاخره نگاهش رو از چشمهای وحشی شدهی چان گرفت و خودش رو توی آغوشش جا داد
_پ... پس درست فکر میکردم... تو... آلفای منی...
دستهای چان دور بدن مینهو قفل شد، غرش آرومی از بین لبهاش خارج شد و این صدا، لبخند رو روی لبهای مینهو نشوند. همین بود. آلفا حسش کرده بود... آلفای درون چان وجود امگاش رو حس کرده بود.
از مکیدن ها و بوسه های مالکیت طلبانه چان به وضوح پیدا بود که آلفا، به خوبی امگای خودش رو تشخیص داده.
آلفای خودش... این کلمه... خیلی شیرین بود.چان دندونهاش رو روی هم فشار داد.
امگا؟؟؟ چان هم امگا داشت؟ اون هم از بین... شاهزاده های کشور همسایه؟ مینهو؟ ذهنش بهش دستور داد یه نفس عمیق بکشه و این نفس عمیق، رایحه کارامل رو روی قلب آلفای به زنجیر کشیده درون چان نشوند.دستهاش دور بدن مینهو محکم تر شدن و سرش توی گردن مینهو جا گرفت... این بو... انرژی نشسته توی سلول به سلول بدنش... انرژی نشسته توی دندونهاش...
لبهاش به آرومی روی گردن مینهو نشستن و باعث شدن امگا توی خودش جمع شه و زوزه کوتاهی بکشه. همون زوزه کوتاه، لبخند رو مهمون لبهای چان کرد. امگا مالک خودش رو می شناخت. امگا به خوبی میدونست دندونهای چه کسی باید بین گردن و ترقوش بشینه تا مالکیتش رو تضمین کنه. زبونش بیرون اومد و پوست حساس گردن امگا رو لمس کرد...
مینهو بیشتر از قبل توی خودش جمع شد و زوزه های کوتاه، مظلومانه و خواهشمندش گوش های آلفا رو نوازش کرد. درست زمانی که دندونهاش روی پوست مینهو به رقص دراومدن، حقیقت توی صورتش کوبیده شد. مینهو... جایگاهش... خودش... آلفای ضعیف درونش... و... نداشتن حقش...
به سرعت و ناگهانی مینهو رو رها کرد و خودش رو عقب کشید.مینهویی که مست از بوی الفاش و لمس شدن گردنش توسط دندونهای آلفاش، بی حال روی نرده های سنگی فرود اومد.
چان خودش رو عقب کشیده بود و در حالی که نفس نفس میزد، زوزه های قدرتمند ولی پر دردی میکشید.
مینهو میفهمید، این درد به خاطر لمس بیش از حد امگاش بود... ولی چرا؟ چرا عقب کشیده بود؟ چطور تونسته بود عقب بکشه؟ وقتی دندونهاشو درست روی پوست گردن مینهو قرار گرفته بودن؟_چان... چرا؟
نفس نفس میزد و بدنش درد گرفته بود. چان رو تمنا میکرد، بدنش مالکیت چان رو، مارک چان رو تقاضا میکرد...

YOU ARE READING
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfiction𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...