𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋28

1K 209 33
                                    

مثل همیشه غذای خودش رو توی اتاق میخورد. یک قاشق از سوپ قارچش رو داخل دهانش گذاشت و بعدش همین کار رو با برشی از استیکش انجام داد. برای لحظه ای نگاهش بالا اومد و روی باروای نشست که گوشه از اتاق نشسته و به آرومی به تکه گوشتش گاز میزد افتاد. فکرش هم حول محور شاهزاده های گوان میچرخید. از همه بیشتر هم نگران مینهو بود. هیونجین گفته بود حال مینهو خوبه ولی حالا قلب کوچیک سلینا نیاز داشت گرگینه مو نارنجی رو ببینه تا آروم بگیره. لبهاش رو روی هم فشار داد و بعد از گذاشتن یه تکه نان توی دهانش، سینی غذا رو روی میز گذاشت
_یعنی هیونجین شی ما رو میبره تا مینهو رو ببینیم؟

نگاه بارو بالا اومد و صدای کوچیک و جیغ مانندی از گلوش خارج شد
_میدونم باید آروم باشم ولی دلم برای مینهو شی تنگ شده. میخوام ببینمش. قلبم هنوز نگرانشه
بارو سرش رو بالا گرفت و به دخترک خیره شد. انگار داشت فکر میکرد چه کار یا حرفی میتونه حال دخترک رو کمی بهتر کنه یا آرامشش رو بهش برگردونه. در آخر هم به این نتیجه رسید که خوردن رو کنار بزاره، خودش رو به سلینا برسونه و با مالیدن سرش به شکم دختر، اون رو تشویق به صبوری کنه. سلینا هم روباه رو در آغوش گرفت و تلاش کرد با نوازش خز نرم و گرمش، حفره‌ی خالی توی قفسه سینش رو کمی به عقب هل بده. با برخورد دو ضربه به در، سکوت غمگین روباه و دختر شکست و با باز شدن در، خلوت بینشون بهم خورد. سری با موهای نارنجی وارد شد و باعث شد چشم های سلینا به سرعت برق بزنه

_دلت برام تنگ نشده بود دختر کوچولو؟
_ مینهو شییییی
بارو به سرعت از روی پای سلینا کنار رفت و همین برای سلینا کافی بود تا از روی تخت بلند شه‌. قبل از اینکه در به طور کامل باز شه تا تمام افراد پا به داخل اتاق بزارن سلینا به سمت مینهو دوئیده و خودش رو توی آغوشش پرت کرده بود. بدن ضعیف مینهو به سمت عقب پرت شد ولی قبل از اینکه حتی یک گام به عقب برداره، کسی پشتش ایستاد و با گرفتن کمرش، بهش کمک کرد که روی پاهای خودش بمونه. نیاز نبود فکر کنه تا بدونه چه کسب گرفتتش. رایحه‌ی پیچیده توی بینیش بهش میفهموند گرگینه‌ی قدرتمند و عضلانی پشتش، چانه.

_خیلی دلم برات تنگ شده بود مینهو شی. هیونجین شی گفت حالت خوبه ولی من... من بازم نگرانت بودم
این رو گفت و مینهو به راحتی از روی صدای لرزان دخترک، حدس زد که چشمهاش خیس شدن. لبخند آرومی زد و دستهاش رو دور بدنش محکم کرد
_ ببخشید که نگرانت کردم سلینا
سرش رو بین موهای نارنجی رنگ دختر فرو برد و بوسه آرومی بین موهاش نشوند
_ دیگه نگرانت نمیکنم عزیز دلم
سلینا خندیدو دستشو دور گردن مینهو حلقه کرد. چان با احساس ضعف مینهو، به آروم لب زد:
بذارش پایین.

مینهو خندید، نگرانی چان رو دوست داشت ولی جفتشون میدونستن مینهو امگای ضعیفی نیست:
مشکلی نیست.
این رو گفت، به سمت تخت هیونجین رفت و لبه‌ی تخت نشست... بی‌حرف مشغول نوازش موهای سلینا شد و بوسه‌های آرومشو روی موهاش نشوند. انگار خودش هم تازه درک میکرد چقدر دلتنگ این دختر مو نارنجی شده بود. بارو جلو رفت و خودشو آهسته به پای مینهو مالید. مینهو با لبخند دستی به سر بارو کشید و لب زد:
خوشحالم که سالمی.

𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)Место, где живут истории. Откройте их для себя