𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋15

982 225 61
                                    

سینی سوپ رو محکم تر گرفت تا به خاطر گام های سریعش از دستش رها نشه. اون در لعنتی بالاخره باز شده بود و تونسته بود هیونگ عزیزشو ببینه. ولی چرا باید هیونگش رو اینطور ضعیف میدید؟ چشمهای مینهو بسته بودن و زیر چشمهای کبودش نشون از بی­خوابیش میداد. از حرفای هیونجین هم میدونست که این مدت چیزی نخورده. حتی نمیدونست چه اتفاقی افتاده. فقط میدونست هیونجین بالاخره اجازه داده بود اون در لعنتی باز شه و بتونه مینهو هیونگ مهربونش‌ رو ببینه. با دیدن در اتاق سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد ولی با شنیدن صدای گریه های دردمند برادر بزرگترش، تمام انرژی نشسته توی پاهاش، دود شد و به هوا رفت. چی باعث شده بود هیونگش اینطور از اعماق وجود اشک بریزه؟ صدای هق هق ریز سلینا رو هم میشنید. خودش رو کنار دیوار کشید و فقط گوش داد... نباید خلوت آروم اون دو نفر رو از بین میبرد.

با حس نوازش شدن موهاش، هق ریزی زد. اون دستای کوچیک و با محبت، باعث میشدن از دنیای خواب و خیال رها بشه... از دنیایی که چان رو داشت، رها بشه و وارد دنیایی بشه که چان، با سنگدلی تمام بهش گفته بود الفاش نیست و این، درد آور بود.
پلکهاشو که بخاطر گریه کردن بهم چسبیده و خشک شده بودن، تکون داد و اروم از هم باز کرد. با دیدن سلینا روی تختش، تلخند کوچیکی روی لبهاش نشست و با صدای گرفته ای که برای خودشم عجیب بود، لب زد:
سلینا...
با همون کلمه‌ی کوچیک، گلوش شروع به سوزش کرد.

سلینا با شنیدن صدای پر از خش مینهو، نگاه ناراحتی بهش انداخت:
مینهو شی بیدار شدی؟

مینهو سری تکون داد، به پهلو دراز کشید و دستشو برای دخترکی که به طرز وحشتناکی محبتش رو بیدار میکرد، باز کرد. وقتی سلینا تو اغوشش جا گرفت، دست مینهو محکم دورش حلقه شد و آهی کشید... دستش سلینا روی آستین مینهو نشست:

مینهوشی خوبی؟

لبهای خشک شدش رو کمی تر کرد. تلاش کرد لبخند بزنه و با چشمهاش احساسات بد و ترس نشسته توی چشمهای دخترک رو از بین ببره

_خو... بم...

هنوز صداش گرفته بود و موقع حرف زدن، گاهی به جای صدا، فقط هوا از بین لبهاش خارج میشد. سلینا بغض کرد. دستش رو روی سر مینهو گذاشت و به آرومی موهاش رو نوازش کرد

_ناراحت نباش مینهو شی. همونطوری که تو منو نجات دادی یکی هم تو رو نجات میده.

این جمله، نوازش آروم روی سرش و چشمهای مرطوب دختر کوچولوی بین آغوشش... به طور ناگهانی بغض توی گلوش رو شکست و قطره اشک داغی از بین پلکهاش خارج شد.

_نمیاد سلینا... اون کسی که باید منو نجات میداد... نمیاد دنبالم... قهرمان داستان زندگی من، منو رها کرد...

قطرات داغ اشک سرعت بیشتری گرفتن و بغض سلینا هم فقط با دیدن اون اشکها دردمند، شکست. به سرعت نشست و سر گرگینه رو توی آغوش کشید.

𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)Where stories live. Discover now