𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋4

1K 278 66
                                    

مشغول کارش شد. بهتر بود با پرت کردن حواسش، فکر کردن راجب بو و مریضی و هر چیز اعصاب خورد کن دیگه ای رو فراموش کنه.

_چان فکرتو درگیر نکن، هر چقدر بیشتر بهش فکر کنی بیشتر مریض میشی.

کاه های پخش شده رو با چنگک جا به جا کرد.

_اگه مریض بشم، حتی نمیتونم کارای شخصی خودمو انجام بدم و خدای من، اینجوری بیشتر از این مایه‌ی تمسخر افراد قصر میشم.

به کاه‌های روی زمین نگاه کرد:

_چرا امروز انقدر زیاد کاه آوردن؟ مگه اسبا چقدر میخورن؟

با دیدن بوت‌های مشکی‌ای جلوی ورودی اسطبل، متوقف شد و بعد از چند لحظه، سرشو آروم بالا اورد.
از بوت‌ها و رونای پرش رد‌ شد و به دستاش که روی سینه‌اش گره خورده بود نگاهی انداخت. ابروشو بالا انداخت و بالاخره به صورتش رسید. با دیدن پسر مو نارنجی، دست از کار کشید و صاف ایستاد. اون اینجا چیکار میکرد؟

_میتونم کمکتون کنم؟

پسر مو نارنجی لبخند کمرنگی زد:
سلام...

چان سرشو به نشونه سلام تکون داد.
_چی شمارو به اینجا کشونده شاهزاده؟

لبخند پسر پررنگ تر شد:
_شما...شما منو به اینجا کشوندید...

چان دستاشو بهم مالید تا خورده های کاه رو از روی دستاش پاک کنه و بعد به خودش اشاره کرد:
من؟ چی راجب من میتونه شمارو به اینجا بکشونه؟

پسر دستاشو کنار بدنش گذاشت:
دیشب برادرمو نجات دادید اومدم تشکر کنم...

چان به علامت تفهیم سرش رو بالا انداخت
آهان...کاری نکردم...

پسر لبخند کوچیکی زد
_منم هنوز تشکر نکردم...

چان چند لحظه به پسر خیره شد و آروم خندید:
حق با شماست...

پسر خندید و جلو رفت:
اسمتون کریستفره درسته؟

چان به چشمای شیشه‌ای پسر خیره شد و به دیوار تکیه داد:
درسته...اسم شما چیه؟ دیشب پدرتون اسمتونو گفتن اما من الان حضور ذهن ندارم و بابتش عذر میخوام...

پسر با هول دستاشو به نشونه‌ی نه تکون داد که نگاه چان میخ دست­های کوچیکش شد.

_نیازی به عذرخواهی نیست...لطفا عذرخواهی نکنید...

چان جفت دستاشو جلوی پسر گرفت:
_عذرخواهیمو پس میگیرم خوبه؟

پسر چند لحظه متوقف شد:
واقعا؟

چان خندید:
اره واقعا..‌

_پس پسش بگیرید...

چان با خنده دستشو روی ابروش کشید، سرش رو برای چند لحظه پایین انداخت و دوباره بالا گرفت:
عذرخواهیمو پس میگیرم، پسش میدید؟

𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)Onde histórias criam vida. Descubra agora