مشغول کارش شد. بهتر بود با پرت کردن حواسش، فکر کردن راجب بو و مریضی و هر چیز اعصاب خورد کن دیگه ای رو فراموش کنه.
_چان فکرتو درگیر نکن، هر چقدر بیشتر بهش فکر کنی بیشتر مریض میشی.
کاه های پخش شده رو با چنگک جا به جا کرد.
_اگه مریض بشم، حتی نمیتونم کارای شخصی خودمو انجام بدم و خدای من، اینجوری بیشتر از این مایهی تمسخر افراد قصر میشم.
به کاههای روی زمین نگاه کرد:
_چرا امروز انقدر زیاد کاه آوردن؟ مگه اسبا چقدر میخورن؟
با دیدن بوتهای مشکیای جلوی ورودی اسطبل، متوقف شد و بعد از چند لحظه، سرشو آروم بالا اورد.
از بوتها و رونای پرش رد شد و به دستاش که روی سینهاش گره خورده بود نگاهی انداخت. ابروشو بالا انداخت و بالاخره به صورتش رسید. با دیدن پسر مو نارنجی، دست از کار کشید و صاف ایستاد. اون اینجا چیکار میکرد؟_میتونم کمکتون کنم؟
پسر مو نارنجی لبخند کمرنگی زد:
سلام...چان سرشو به نشونه سلام تکون داد.
_چی شمارو به اینجا کشونده شاهزاده؟لبخند پسر پررنگ تر شد:
_شما...شما منو به اینجا کشوندید...چان دستاشو بهم مالید تا خورده های کاه رو از روی دستاش پاک کنه و بعد به خودش اشاره کرد:
من؟ چی راجب من میتونه شمارو به اینجا بکشونه؟پسر دستاشو کنار بدنش گذاشت:
دیشب برادرمو نجات دادید اومدم تشکر کنم...چان به علامت تفهیم سرش رو بالا انداخت
آهان...کاری نکردم...پسر لبخند کوچیکی زد
_منم هنوز تشکر نکردم...چان چند لحظه به پسر خیره شد و آروم خندید:
حق با شماست...پسر خندید و جلو رفت:
اسمتون کریستفره درسته؟چان به چشمای شیشهای پسر خیره شد و به دیوار تکیه داد:
درسته...اسم شما چیه؟ دیشب پدرتون اسمتونو گفتن اما من الان حضور ذهن ندارم و بابتش عذر میخوام...پسر با هول دستاشو به نشونهی نه تکون داد که نگاه چان میخ دستهای کوچیکش شد.
_نیازی به عذرخواهی نیست...لطفا عذرخواهی نکنید...
چان جفت دستاشو جلوی پسر گرفت:
_عذرخواهیمو پس میگیرم خوبه؟پسر چند لحظه متوقف شد:
واقعا؟چان خندید:
اره واقعا.._پس پسش بگیرید...
چان با خنده دستشو روی ابروش کشید، سرش رو برای چند لحظه پایین انداخت و دوباره بالا گرفت:
عذرخواهیمو پس میگیرم، پسش میدید؟

VOCÊ ESTÁ LENDO
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfic𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...