چشمای چانگبین گرد شد. نگاهی به فلیکس انداخت و دوباره به مینهو نگاه کرد. مارک؟
به سرعت از فلیکس فاصله گرفت و انگشت اشارش رو به سمت مینهو گرفت
_میدونی داری چی میگی امگا؟ انقدر راحت در مورد مارک کردن امگام وقتی تو بغلمه حرف نزن
مینهو به جدیت به چانگبین نگاه کرد
_هیونگ گفت مارکش کنی. پس همین الان امگاتو ببر و مارک کن.
چانگبین به فلیکسی که با گیجی نگاهش رو میچرخوند نگاه کرد و آبدهانش رو قورت داد. دندونهاش درد گرفتن و حسی از درون بدنش فریاد کشید که مالک امگای رو به روش بشه. به سرعت به سمت مینهو برگشت
_ این حرفت...
دندونهاش رو روی هم فشار داد تا صدای غرش درونش رد خفه کنه. قطرات غرق رو روی بدنش حس میکرد. حس کرد رنگ چشماش داره تغییر میکنه. انکار بعد از شنیدن این حرف از زبون مینهو تمام زنجیر هایی که به خودش بسته بود تا در مقابل امگاش خوددار باشه پاره شده بودن. ناخودآگاه دست فلیکس رو گرفت، برگشت و به سمت اتاق خودش راه افتاد
_اشتباه کردی که آلفای درونمو بیدار کردی شاهزاده
فلیکس آبدهانش رو قورت داد. نگاه کوتاهی به مینهو انداخت. دستهای برادر بزرگترش روی قفسه سینش قفل شده بود و چشمهای غمگینش کمی شاد به نظر میرسیدن. برادر کوچکترش داشت به آلفاش میرسید و چه چیزی از این برای مینهو شیرین تر بود؟ فلیکس نگاهش رو گرفت و اینبار به سمت چانگبین برگشت. قدمهای محکم و صدای نفس های سنگینش رو میشنید. امگای مالکیت طلب داخل وجودش به زوزه افتاده بود و قلب کوچکش با سرعت بالایی میتپید. تا مدتی پیش حتی تصورش رو هم نمیکرد که بخواد به زودی به این زودی مارک بشه. درست تا دم در اتاق چانگبین گام برداشتن و به محض باز شدن در، چانگبین امگا رو داخل فرستاد. در تمام طول مسیر فلیکس رو جوری آورده بود که از دید دیگران و سربازها پنهان باشه. اون سربازهایی هم که از بخت بد جلوی فرماندشون ظاهر میشدن با دیدن قیافه وحشتناکش به سرعت و از فاصلهی دور فرار میکرد تا درگیر خشم آلفا نشه. آلفا، تغییر رنگ چشمهاش و فرومون های قدرتمندش اونقدر عمیق بودن که ترس رو به سلول به سلول هر بیننده ای تزریق میکردن. درست مثل تمام زمان هایی که چانگبین وسط میدون جنگ بود و آماده بود تا گلوی افراد رو پاره کنه. برای همین بود که هیچکس به امگای پشت سر آلفا توجه نمیکرد. فلیکس برگشت و به چشم های چانگبین خیره شد. چشم های گرگینه، طوسی رنگ به نظر میرسیدن و برق میزدن
_چا...
قبل از اینکه بتونه ادامه بده چانگبین به جلو گام برداشت و در حالی که امگا رو به سمت تخت راهنمایی میکرد، لبهاش رو به دهان کشید. فلیکس تنها تونست به لباس آلفا چنگ بندازه تا موقع فرود اومدن روی تخت ضربه کمتری بهش برخورد کنه ولی برخلافش تصورش، قبل از تشک نرم تخت، دستهای آلفا دور کمرش قرار گرفته بودن تا بدن فلیکس به آرومی روی تخت فرود بیاد و حصاری ایجاد بشه تا جسم آلفا روی جسم نحیف شاهزاده ظریف نیوفته.
لبهای امگا رو بین لبهاش فشرد و موهاشو نوازش کرد. امگا کمی میلرزید... زبونشو از بین لبهای فلیکس رد و شروع به مزه مزه کردن دهانش کرد... شیرین بود... فلیکس مثل همیشه... مثل رایحش... مثل تمام وجودش شیرین بود... درست مثل لیمو شیرین...
پوزخندی زد. فرصت پیدا کرده بود تا تک به تک سلولهای لب امگاشو ببوسه. بوسههایی که گاهی اروم بودن و گاهی خشن میشدن...
به چشمهای آروم فلیکس نگاه کرد؛ خواب نمیدید؟ فلیکس هم باورش نمیشد! تو اغوش الفای خودش انتظار مارک شدن رو میکشید؟ این مهمترین اتفاقی بود که در طول زندگیش رخ میداد. لبخند زد، دستهاشو دور گردن فلیکس حلقه کرد و اینبار، امگا پیشقدم شد و لبهای الفاشو به دهان کشید... چانگبین لبخند کمرنگی زد و در حالی که به بوسهی فلیکس پاسخ میداد، دست پایین برد و روی بند لباس فلیکس گذاشت. فلیکس لرزید و بدنشو جمع کرد. گرگینهی مو طلایی، بیشتر از چیزی که باید مظلوم به نظر میرسید. دستش رو نوازش وار روی بدن امگا کشید تا بدن لرزونش رو آروم کنه.
از لبهای فلیکس فاصله گرفت و سرشو تو گردنش برد. وقتی فلیکس سرشو به سمت مخالف خم کرد تا چانگبین تسلط بیشتری روی گردنش داشته باشه، بوسهی خیس و پرصدایی روی گردن فلیکس نشست و حس عجیب و گرمی رو به وجودش تزریق کرد.
دست فلیکس دور چانگبین حلقه شد و اجازه داد الفاش تا جایی که میخواد، ببوستش.
درد دندونهاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد. با این حال از گردن امگاش فاصله گرفت. الان وقتش نبود! اگه الان امگاشو مارک میکرد، تا آخر عمر تصویر دردناکی از مارک کردن براش میموند. باید امگاشو آروم میکرد تا درد کمتری رو حس کنه.
دستای فلیکس رو تو دستاش گرفت و لبخندی به صورتش زد:
فکر نمیکردم به این زودی بهت برسم لیمو کوچولو.
فلیکس لبخندی زد و خواست دستشو از دست چانگبین در بیاره ولی چانگبین دستاشو محکمتر گرفت:
دسنشون در نیار...
_ولی... میخوام بغلت کنم...
چانگبین بوسهای روی پیشونی فلیکسی که نفس نفس میزد، نشوند:
وقتی زمانش برسه میتونی بغلم کنی... الان دسنشون در نیار...
فلیکس به آرومی روی تخت جابجا شد و اجازه داد آلفاش هر چقدر دلش میخواد، از رایحش پر بشه...
فلیکس شکننده بود و چانگبین باید مثل یه شیء شکننده باهاش رفتار میکرد. لبشو پشت دست فلیکس کشید و بخاطر نرمیش لبخندی زد:
گرگینهی لیمویی من...
لبخند فلیکس پررنگ تر شد. اونقدر تحت تاثیر رایحه آلفاش و هاله قدرتمندش قرار گرفته بود که در تمام مدتی که دست چانگبین لباس سفید رنگش رو کنار میزد چیزی متوجه نشد. درست زمانی متوجه شد که دست آلفا روی شکم سفید رنگش قرار گرفت و دمای بدنش ناخودآگاه بالا رفت:

YOU ARE READING
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfiction𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...