با شنیدن صدای جیغ و گریهی مینهو، چشماشو بست و سرشو به دیوار تکیه داد:
_چان من بدون تو نمیتونمممم... چان خواهش میکنم... چااااااناااااا
چشمهاش رو بست تا جلوی ریزش قطرات اشکو بگیره... با مینهو چیکار کرده بود؟ قلبش میسوخت و ناله های دردمند گرگ درونش، بلندتر و بلندتر میشد
_من چیکار کردم؟
نفس لرزونی کشید:
من با مینهو چیکار کردم؟صدای داد و گریهی مینهو، کم و کمتر شد...
_این بخاطر... خودش بود... بخاطر امنیت خودش بود... خودتم میدونی نمیتونی از مینهو محافظت کنی... خودتم میدونی مال همدیگه نیستید...
آهی کشید و پاشو روی زمین کشید:
این... فقط بخاطر... خودشه...
دستشو بیجون روی دیوار کشید:
امگایی مثل مینهو... مال یه آلفای ضعیف مثل من نیست... مینهو مال یه گرگینه قوی...
دندونهاش ناخودآگاه روی هم فشار آوردن و نفسش از لای دندونهاش خارج شد:
میشه...
با درد و سنگینی شدید قلبش، به دیوار چسبید تا از افتادنش جلوگیری کنه...
اما این کار بیفایده، باعث شد چان اروم رو دیوار سر بخوره و تو خودش جمع شه:
آلفایی که مینهو رو به دست میاره... اون آلفا...
رگهای بدنش متورم شدن... درد شدیدی از درون بدنش به بیرون موج برداشت.
_اون آلفا من... نیستم...
سرش رو به دیوار تکیه داد و به نفس نفس افتاد. اشک بدقلقی از گوشه چشمش به پایین سر خورد... ولی تنها فکری که توی ذهنش میچرخید این بود:
مینهو بدون من... امن تره...با شنیدن صدای پای کسی، از روی زمین بلند شد. صدای مینهو به طور کامل قطع شده بود. نگاهش رو توی راهرو چرخوند و اون موقع بود که تونست هیونجینو ببینه... روباه کوچیکی دنبالش میدوئید و گام هاش رو دنبال میکرد. سرش پایین بود و دستهاش مشت شده بودن. با حس کردن کسی جلوش، سرش رو بلند کرد و تونست چان رو ببینه... با دیدن چان، نفس عمیقی کشید و تلاش کرد به حالت سرد همیشگیش برگرده
_شاهزادهی چهارم
تکیش رو از دیوار گرفت و رو به روی هیونجین ایستاد. تلاش کرد عادی به نظر برسه ولی قطرات غرق نشسته روی پیشانی و کناره های گونش، به وضوح قابل دیدن بود.
_شاهزاده دوم چطورن ولیعهد؟
هیونجین با یادآوری بدن بیجون مینهو توی آغوشش دندونهاش رو روی هم فشار داد. اونقدر ضعیف شده بود که لحظهی آخر تو آغوش برادر بزرگترش از حال رفته بود. لبهاش رو بهم فشار داد
_خوبه... باید باهاش کنار بیاد. حالا که خودتون انکار کردید راحت تر میتونه قبولش کنه. چون مینهو خوب میدونه یه آلفا نمیتونه امگای خودش رو انکار کنه و اگه شما اینکارو کردید به وضوح بهش نشون دادید که آلفاش نیستید.
نفس های چان به شماره افتاده بود. مینهو... امگا... بوی کارامل...
پاهاش بی حس میشدن و سلول به سلول بدنش درد رو پمپاژ میکرد. احترام کوتاهی گذاشت.

YOU ARE READING
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfiction𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...