دستش تو موهای پسر غلطید و بوسهی آهستهای روی پیشونیش زد:
خوبی مین؟ ضعف نداری؟
مینهو خودشو سمت چان متمایل کرد و دستشو روی زخم گوشهی لب الفاش گذاشت:
خوبم، فقط خستم... یعنی چقدر طول میکشه تا زخمت درمان شه؟
چان بی حرف به مینهو خیره شد. ارزششو داشت. ارزششو داشت که از هیونگ مینهو کتک بخوره...
_پاشو لباستو عوض کن مینهویا..
چشمای مینهو گرد شد:
لباسامو؟ چرا؟سر چان جلو رفت، جفت چشمای مینهو رو بوسید و آهسته به اغوشش هدایتش کرد:
باید بریم پیش پادشاه و ملکهی گوان و بهشون شرایطو توضیح بدیم، مگه نه؟
و آهسته فشاری به بدن مینهو اورد و باعث بلند شدن صدای هوووم مینهو شد. چان دستشو پشت سر مینهو گذاشت و اهسته به نوازش موهاش ادامه داد:
چیشد؟
مینهو خندید و عقب تر رفت:
هیچی، فقط خوشحالم که اون لحظه عقلتو از دست دادی...سرش تو سینهی چان رفت و عطرشو به ریههاش هدایت کرد:
و به من همچین آغوش گرمی دادی الفای من...
چان بوسهای روی پیشونی مینهو زد و از جا بلند شد:
من از تو ممنونم امگای لجباز، بلند شو لباس عوض کن.
خواست با سرعت از جاش بلند شد ولی به محض ایستادن روی پاهاش، لحظهای حس کرد دنیا دور سرش میچرخه. قبل از اینکه چان ازش فاصله بگیره، بازوی چان رو چنگ زد و صورتش از پشت به کمر چان چسبید.
برگشتن چان رو که حس کرد، آهسته فاصله گرفت.
_مینهو تو خوب نیستی.مینهو آهسته زمزمه کرد:
خوبم، فقط زیادی دراز کشیده بودم سرم گیج رفت، همین...
و لبخند کمرنگی زد... چان سری تکون داد و مینهو رو روی تخت نشوند:
همینجا بشین برات لباس بیارم...
مینهو سر تکون داد و اهسته روی تخت جابجا شد... به تک تک قدمهای چان خیره شد و با بیرون رفتن چان و بسته شدن در اتاق، نفس لرزونشو رها کرد و روی تخت افتاد:
من الفامو به دست اوردم...آهسته خندید، دستاشو مشت کرد و روی شکمش گذاشت:
وای باورم نمیشه توسط الفام مارک شدم؟
سر تکون داد و پاهاشو با ذوق روی تخت کشید. انگشتاشو روی ترقوش کشید که با حس درد تیزش لب گزید:
دردش، خیلی خوبه
با باز شدن در و ورود چان، از جا بلند شد و نشست:
ممنونم چانا...
چان با لبخند کمرنگی رو به روی مینهو ایستاد و آهسته خم شد:
لباساتو در بیارم؟
مینهو دست بلند کرد و اهسته ربان لباسشو باز کرد... با نمایان شدن بدن سفید مینهو، چان لب گزید و اهسته خندید:
میتونی بپوشی؟مینهو سر تکون داد و دست دراز کرد:
میپوشم.
چان آهسته خم شد و محل مارک مینهو رو بوسید:
من رومو میکنم اونطرف... چیزی نیاز داشتی بگو...
مینهو سر تکون داد و چان به محض برگشتن، نفسشو بیرون فوت کرد:
الان باید بریم پیش پدرت، نمیشه.
مینهو آهسته خندید:
اگه عجله نداری، کلی وقت برای اینکار هست.صدای خندهی پر از شیطنت مینهو گوشهاش رو نوازش کرد و خودش رو هم به خنده انداخت. به طور حتم تمام وجودش امگا رو تمنا میکردن ولی به طرز عجیبی افکارش به طور کامل در حال گردش و چیدن تمام اشکالات و در پشت سرش راه های برطرف کردنشون بود. انگار بهش نهیب میزد امگای کاراملی باید در آرامش کامل و بدون هیچ مشکلی در کنارش باشه. نیاز داشت ذهن مینهو و خودش به طور کامل سبک و آروم باشه. بوی کارامل به طرز شیرینی در حال چرخش به دور سرش بود و این تنها یه معنی میداد. مینهو به طور کامل لباس هاش رو در آورده...

YOU ARE READING
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfiction𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...