𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋29

1K 204 56
                                    

پلکهاش رو روی هم فشار داد و نگاهش رو از لوستر روی سقف گرفت. آه عمیقی کشید و بالاخره از روی تخت بلند شد. چان توی اتاق نبود. از وقتی آلفای چان خودش رو نشون داده بود، از زمانی که امگای چان شده بود، وضعیت قصر به طرز عجیبی آروم و ساکت به نظر میرسید. خبری از ۳ برادر بزرگتر چان نبود و اونها رو فقط سر شام و یا نهار ملاقات میکردن.

پادشاه ناتاتورا به تازگی چان رو به کار گرفته بود و همین موضوع باعث شده بود مینهو کمتر از قبل بتونه آلفاش رو ببینه. چان روزها زودتر از زمانی که مینهو بیدار بشه از اتاق خارج میشد و در طول روز فقط چند بار مینهو رو برای مدت زمان کوتاهی ملاقات میکرد. دوست داشت خودش به ملاقات آلفاش بره ولی در عین ناباوری این روزها زمان‌های بی‌کاری خودش رو روی تخت سلطنتیشون میگذروند. مستقیما به سمت کمد قدیمی گوشه اتاق گام برداشت و لباس‌هاش رو عوض کرد.

جلوی آینه ایستاد و به جای باقی مونده از زخمش خیره شد. خون مردگی‌های روی زخم از بین رفته بودن ولی التهاب سرخ رنگی هنوز به چشم میومد. به خوبی میدونست که این التهاب به زودی از بین میره و نماد گرگینه‌ش به شکل یک نشون روی بدنش ظاهر میشه. کنجکاوی عجیبی راجب طرح نشون و مکانش توی ذهنش جوش و خروش میکرد ولی میدونست جز صبر کاری از دستش بر نمیاد. نگاهش رو از روی ترقوش برداشت و به چشمهاش داد. نمیدونست تصور خودشه یا واقعیت ولی احساس میکرد زیر چشمهاش کمی تیره به نظر میرسه.

لبهاش رو روی هم فشار داد و کمی از پودری که خدمه روی کمد گذاشته بودن روی صورتش زد. تلاش کرد تیرگی رو با پودر سفید رنگ بپوشونه و وقتی حس کرد اینکارو انجام داده به خودش لبخند خسته‌ای زد. از در خارج شد و مستقیما به سمت اتاق هیونجین گام برداشت. میدونست هیونجین مثل همیشه همراه پدرش در مذاکرات شرکت میکنه و سلینا و بارو توی اتاق تنها خواهند بود. برای همین زمانش رو صرف وقت گذروندن با سلینا و بارو میکرد. تو این مدت فلیکس تمام وقتش رو توی اتاق فرمانده‌ی جذابش میگذروند در نتیجه مینهو ترجیح میداد مزاحمتی برای امگا و آلفاش ایجاد نکنه. نمیتونست به خودش دروغ بگه.

در اعماق قلبش به فلیکس حسودی میکرد. درست بود که چان مارکش کرده بود و درست بود که تمام این مدت هم رو میبوسیدن و توی آغوش هم آروم میشدن ولی رابطه؟ نه... چان باهاش رابطه برقرار نمیکرد و این مینهو رو میترسوند. حتی نمیدونست این چطور امکان پذیره. ذره ذره‌ی بدن خودش با قرار گرفتن توی آغوش عضلانی چان نبض میزد و دماش بالا میرفت با اینحال چان تنها به بوسه و نوازش بدن مینهو اکتفا میکرد.

لبهاش رو روی فشار داد و تلاش کرد به این موضوع فکر نکنه. تلاش کرد با فکر به اینکه چان به دنبال موقعیت مناسب‌تریه مثل همیشه و به احمقانه‌ترین حالت ممکن به خودش امید بده. با رسیدن به در اتاق هیونگش، دو ضربه به در زد و در رو باز کرد. به محض باز شدن در، تونست سلینا رو توی لباس بزرگ و صورتی رنگی جلوی آینه ببینه. لباس برای دختر مو نارنجی اونقدر بزرگ بود که ناخودآگاه مینهو رو به خنده انداخت
_این چه لباسیه لی‌لی؟

𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)Where stories live. Discover now