ضربهی محکمی به ساق دست سرباز کناریش زد:
قدرت... اولین نکته توی شمشیر زنیه... برش دار
سرباز تعظیمی کرد و شمشیرشو برداشت._دومین نکته چیه؟
سرباز در حالی که ساق دستشو ماساژ میداد و بخاطر اخم غلیظ فرماندهش، استرس به جونش افتاده بود لب زد:
دومین نکته؟مطمئنا فرمانده رو به روش حتی با قسم خوردن به مقدسات هم باور نمیکرد بخاطر اخم غلیظشه که سرباز تمام کتابهایی که دیشب کاملا خونده بوده رو بهطور کامل فراموش کرده.
_دومین نکته توی شمشیرزنی چیه سرباز؟
با دیدن بدن شلش، دادی زد:
قدرت...قدرتت کو؟ گارد بگیر.سرباز به سرعت گارد گرفت و شمشیر بالا اومد.
اینبار چانگبین لگدی به شمشیر زد:
تمرکز، دومین نکته تمرکزه سرباز.هیچکس جرئت نزدیک شدن به سرباز بیچاره که حالا روی زمین افتاده بود رو نداشت. همه در سکوت، در حالی که قطرات عرق از روی گردن و کمرشون سر میخورد به رو به رو خیره بودن و به تمرین ادامه میدادن.
حقیقت این بود که فرمانده سئو توی کارش با کسی شوخی نداشت. موقع تمرینات حرفی نمی زد ولی اگه گیرش میوفتادی، هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست نجاتت بده. در بین تمام افراد توی محوطه، تنها کسی که لبخند به لب داشت، امگای کوچیکی بود که خودش رو پشت دیوار قایم کرده و به فرمانده خیره نگاه میکرد. قطعا اون آلفا یکی از جذابیت های این کاخ و کشور به حساب میومد چون فلیکس به طرز وحشتناکی کل چند روز قبل رو بهش فکر و به طور دائم تصورش میکرد. شاید به همین خاطر بود که صبح زود خودش رو اینجا توی محوطه تمرین پیدا کرده بود. فقط چون میخواست آلفای توی تصوراتش رو واقعی و از نزدیک ببینه و خب... آلفا حتی جذاب تر از تصورات امگا کوچولو به نظر می رسید.با چرخیدن سر چانگبین، فلیکس خودشو بیشتر پشت دیوار جمع کرد تا کاملا از دید چانگبین مخفی شه. از گوشه دیوار سرک کشید و با ندیدن چانگبین، نفسشو آزاد کرد
_اینجا چیکار میکنید شاهزاده؟
فلیکس جیغی زد و به هوا پرید. با دیدن فرماندهی اخمو و عصبی، نفس تو سینش حبس شد.
دستهاشو به هم رسوند و بی هدف گوشه ناخونش رو خراشید_اممم ببخشید فرمانده. من، من داشتم رد میشدم.
چانگبین دست به سینه ایستاد و ابرویی بالا داد:
رد میشدید؟فلیکس با دلهره سری به نشونهی تایید تکون داد:
اره اره رد میشدم.دستای چانگبین محکمتر توهم پیچیده شد:
چند روز از جشن گذشته شاهزاده؟فلیکس از سوال یهویی چانگبین شوکه شد.
_بله؟
چانگبین لب گزید. فلیکس اگه میخواست با خودش صادق باشه، حتی نفس کشیدن این الفا هم براش جذاب بود چه برسه به وقتی که با اخمای توهم و دست به سینه، جلوش ایستاده بود و در حالی که بازوهای بزرگشو به رخ میکشید، لب میگزید.

CZYTASZ
𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)
Fanfiction𓂃𝖥𝗎𝗅𝗅𓂃 گاهی اشتباهات گذشته زندگی رو به زنجیر میکشن؛ درست لحظهای که چان به این حبس عادت کرده بود، درست تو نقطهای که هیچ چیز معنی نداشت و تمام دنیا تو مه تاریکی فرو رفته بود، اون اومد... عطر تنش اول از هر چیزی روح آسیب دیدهی چان رو نوازش کرد...