𝖢𝗁𝖺𝗉𝗍𝖾𝗋24

1K 216 53
                                    

با حس لمس شدن صورتش، چشمهاش رو روی هم فشار داد. این حرکتش از نظر چان به شدت با نمک به نظر میرسید به همین خاطر دستش به طور متوالی بین موها و صورت مینهو در گردش بود. نمیخواست بیدارش کنه ولی به طرز عجیبی لمس کردن و دیدن این صورت رو میخواست. دستش به آرومی سر خورد و جای دندونهاش روی ترقوه مینهو رو لمس کرد. دیدن و لمس این علامت وجودش رو به طرز وحشتناکی تکون میداد.

باعث میشد عضلات بدنش بیشتر و بیشتر منقبض شن و بدنش بیشتر و بیشتر برای لمس امگا تشنه بشه. این علامت یه معنی داشت... مالکیت... حالا چان مالک مینهو بود... با شنیدن صدای دو ضربه به در اخمهاش رو در هم کشید. به هیچ وجه دوست نداشت امگای توی آغوشش بیدار شه. از روی تخت بلند شد و در رو باز کرد. انتظار دیدن هر کسی رو داشت به جز چانگبین

_چان
چشمای چانگبین گرد بودن و چان تونست صورت ترسیده فلیکس رو درست از پشت چانگبین ببینه
_چی شده؟
چانگبین زبونش رو روی لبهاش کشید
_نمیخوای بزاری بیایم تو؟
چان نگاهش رو برای لحظه ای روی مینهو نشوند. هنوز چشمهاش بسته بودن. پس به جای دعوت دو پسر، خودش بیرون رفت و در رو پشت سرش بست
_مینهو هنوز خوابه. باید بیشتر استراحت کنه

فلیکس به سرعت از پشت چانگبین بیرون پرید و با نگرانی به در بسته اتاق نگاه کرد
_ ولی یه روز گذشته. باید تا حالا به هوش میومد... برای من فقط چند ساعت طول کشید
چان نگاهش رو ریز کرد. برای یه لحظه نگران شد ولی با یادآوری مینهو نفسش رو رها کرد
_از وقتی بیدار شدم چند بار چکش کردم. حالش خوبه. فقط خیلی عمیق خوابیده

فلیکس لبهاش رو به آرومی روی هم فشار داد
_میشه... میخوام هیونگمو ببینم
نگاه کوتاهی به چانگبین انداخت و سرش رو به آرومی تکون داد
_ولی بیدارش نکن. بزار خودش بیدار شه.
فلیکس سرش رو تکون داد و به سرعت خودش رو داخل اتاق پرت کرد. به محض رفتن فلیکس چانگبین بازوی شاهزاده چهارم رو گرفت تا توجهش رو جلب کنه
_ چه اتفاقی افتاده؟
اخمای چان در هم رفت

_یعنی چی که چی شد؟
اینبار اخمای چانگبین در هم رفت
_دیروز چیکار کردی؟ چیشد که این اتفاق افتاد؟
با تصور اینکه منظور چانگبین رو فهمیده پلکهاش رو روی هم فشار داد
_نتونستم تحمل کنم. گفت اگه مارکش نکنم اجازه میده ریچارد اینکارو بکنه... قبل از اینکه بفهمم چی شده روش افتاده بودم و داشتم گازش میگرفتم
چانگبین با گیجی پلک زد
_همین؟
_منظورت چیه؟
_متوجه هیچ چیز عجیبی نشدی؟ به جز مارک کردن مینهو چه اتفاقی افتاده چان؟

_چه اتفاقی میخواست بیوفته؟ واضح حرف بزن
چانگبین چشمهاش رو روی هم فشار داد و با عصبانیت غرید
_رنگ چشمات. متوجه رنگ چشمات نشدی؟
_رنگ چشمام؟
اینبار صدای چانگبین بالا رفت
_تعجب نکردی که از دیروز تا حالا هیچکس نیومده دنبالتون و شما تمام مدت در حال استراحت بودید؟ متوجه نشدی نه ریچارد اومده دنبالتون نه پدرانتون؟
چان نفسش رو با حرص خالی کرد
_درست حرف بزن بفهمم چی شده
_رنگ چشمات آبی بود چان. نه سبز و نه طوسی... رنگ چشمات تو حالت گرگینه‌ایت آبی بود

𝖢𝗁𝖺𝗂𝗇𝖽 𝖴𝗉(𝖢𝗁𝖺𝗇𝗁𝗈, 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗅𝗂𝗑)Dove le storie prendono vita. Scoprilo ora