اولین قرارِ اول
درحالی که نگاهم به تصویرِ خودم توی آیینه بود و لبخندی حاصل از رضایت روی لب هام نشسته بود، موهای تمیز و سرحالم رو توی یک کِش ساده ی مشکی رنگ بالای سرم نگه داشتم و مشغولِ بستنش شدم...
که مایرا بارِ دیگه با اضطرابِ شیرینی لب باز کرد:
"کاش حداقل اجازه میدادید موهاتون رو صاف کنیم.... یا... یا حداقل بهش روغنِ گیاهی بزنیم تا براق و سنگین بشه!"و من مثلِ هر بار به نگرانی هاش با نرمی جواب دادم:
"نه مایرا... من کاملا از فرمِ طبیعیِ موهام راضی ام و هیچ جایی برای نگرانی نیست. اتفاقا حالا که به خاطرِ حموم رفتنم یک کوچولو موج برداشته، خیلی هم بهتره! نمیخوام صاف باشند...""ا-اما... آخه شما اولین قرارِ شاهزاده هستید! و... و من و لوسی واقعا از تَهِ دل میخواستیم براتون سنگِ تموم بگذاریم!"
با تموم شدنِ کارِ موهام، از آینه رو گرفتم و با برگشتن به سمتش و گرفتنِ شونه های دخترونه و ظریفش بین دست هام، بهش لبخند زدم:
"و البته که سنگِ تموم گذاشتید! من زحمتِ لباسم رو روی دوشِتون انداختم... و بابتش خیلی خیلی ممنونم!"لحظه ی بعد لوسی بلافاصله با کاورِ لباسِ سفارشیِ من توی دست هاش واردِ اتاق شد و بعد از بستنِ در پشت سرش، لب باز کرد:
"بانو! باورتون نمیشه چی دیدم!"در مقابل هیجانش، ابروهام رو بالا انداختم:
"چی شده؟"و اون با ذوق و انرژیِ همیشگیش جواب داد:
"تقریبا تمامِ بانوانِ منتخبِ دیگه یا براتون بِپا گذاشتند یا خودشون توی مسیرِ اتاقتون تا کتابخونه، نشستند و خودشون رو به کاری مشغول کردند!"با به وجود اومدنِ اخمِ کوچیکی بینِ ابروهام، شونه بالا انداختم:
"منتظرِ من نشستند که چی بشه؟!"و مایرا مؤدبانه جوابم رو داد:
"مشخصه بانو! اونها قصد دارند سر و وضعِ شما و آرایش و لباس هاتون رو ببینند و تا برای موقعِ قرارِ خودشون با شاهزاده، پیش زمینه داشته باشند!"پوزخند زدم:
"که اینطور... زیرکانه ست! قصد دارند از طریقِ قرارِ من، برای قرارِ خودشون تجریه کسب کنند!"و بعد به سمت لوسی رفتم و حینی که کاور لباس رو به دقت از دستش میگرفتم، ادامه دادم:
"هرچند فکر نمیکنم من چندان الگوی خوبی برای تقلید باشم! مخصوصا این بار!"و جالب تر از حرفِ من، واکنشِ لوسی و مایرا بود که مخالفتی نکردند و چهره های مضطرب و نگرانشون با فکر کردن به لباسِ سفارشیِ من، حتی نگران تر شد.. انگار اونها هم تا حدودی با حرفم موافق بودند!
لباسِ سفارشیم و موهای ساده و چهره ی بی آرایش و در عینِ حال مرتبِ من، واضحا ثابت میکرد که این قرار، قرار نبود مثلِ بقیه ی قرار های معمولی و ایده آل باشه...
YOU ARE READING
the Princess :::... ✔
Fanfiction༺شاهدُخت༻ جونگکوک از مَرد بودن شرمی نداشت... اون از یک مردِ متفاوت بودن هم شرمی نداشت. اما نمیتونست بشینه و ببینه که تک تک اعضای خانواده ش جلوی چشم هاش پر پر میشند! پس توی دنیای لباس های پر زرق و برق و جواهرات گرون قیمت غرق شد و خودش رو به جای یک دخ...