-دوستش نداری؟
-هر فرمانی از طرف شما دوست داشتنیه
صدای خنده و گفت و گوه هایشان در باغ شخصی می پیچید و البته که کسی اجازه حضور را نداشت جز دزیره که از این قاعده مستثنا بود. زن جوان در حالی که باد گیپور سفید وصل شده به سرش را به شکمش می کوبانید و زیبایش را دو چندان می کرد با فاصله ای نه چندان دور ایستاده بود. موهای مشکی بلندش بافته و تار مویش با باد پیچ و تاب می خورد. اوقاتش تلخ بود و سینه اش سنگین. انگار که تمام عقده های این سال ها تصمیم به بیرون ریختن کرده. حق او بود این گونه بخند و با امپراطور عشق بازی کند اما مشکل اینجا بود که دیگر دلش برای امپراطور هم نمی زد. همان زمان که همسرش پسر سه چهار ساله را فدای زندگی معشوق هایش کرد از چشمش افتاد.
دست هایش مشت شدند و پرده اشک چشمان درشت و زیبایش را پوشاند. الهه پرستیدنی غمگین بود و صد البته خشمگین. دزیره طوفانی به راه می انداخت وگرنه غم و نفرت درون سینه اش او را می کشت.
شاید اگر سهون انجا بود غمگین می شد و می شکست ولی خب که چی، ارزش امپراطور در دلش بیشتر از دزیره بود.
کای کیونگسو را روی تخت گذاشت. از اینکه او را این چنین خندان می دید خوشحال بود ولی انکار نمی کرد هنوز گوشه قلبش احساس سنگینی می کند. حالا که کیونگسو را کنارش داشت می بایست خوشحال باشد و بخندد اما نمی توانست. خنده هایش زورکی بودند و افکارش درهم گره خورده. هنوز غم از دست دادن پسرش و سهون را هضم نکرده بود. سهون؛ چقدر این چند روز دلش بی تاب ان مرد بود. هرلحظه و هرجا او را کنار خودش می دید. نمی خواست حال مغموم خودش نیز به کیونگسو سرایت کند. سهون فرصت جبران را از او گرفت. حداقل نباید اجازه می داد کیونگسو نیز ازار ببیند.
کای داشت دیوانه می شد.
-یه لباس فاخر برام انتخاب کن یه چیزی که کاملا برازندم باشه.
کیونگسو با اعتماد به نفسی که بخاطر کلام کای گرفته بود از جا بلند شد و سمت طبقات چوبی رفت. دست لباس های تا شده را زیر نظر گرفت تا چیزی پیدا کند. در نهایت لباس قرمز رنگ و بلندی پیدا کرد.
لباس را بیرون کشید و بازش کرد. رویش با نخ نقره ای و طلا گلدوزی شده بود؛ طرح یک گل هفت پر. پارچه اش زخیم بود و دکمه های زیادی نداشت.
پایین لباس دو چاک قرار داشت. شلوارش را نیز بیرون اورد. شلوار پارچه ای که خط اتو اش خودنمایی می کرد. کیونگسو با خودش فکر کرد اخرین بار دقیقا کجا یک اتو دیده؟ کشورشان با وجود فرهنگ و منابع و البته پادشاه عادلش کمی عقب مانده بود. ان ها هنوز برق نداشتند ریل قطار های درون شهری نداشتند یا حتی ان ماشین های دودی. همه و همه اش هم بخاطر چپ افتادن و لج کشورش با چپ زبان ها بود. همیشه قبل از ورود به ایکوالا تذکر می دادند که به زنان برهنه در خیابان نگاه نکنید. دختر بچه و پسر بچه ها رو بدون اجازه والدین بغل نکنید در بازار چانه نزنید کالاهای عجیب و غریب با خود حمل نکنید اسم امپراطور را به زبان نیارید و بدتر به دینشان توهین نکنید.
YOU ARE READING
IQUELA
Historical Fictionایکوالا 🛡 کاپل←کایسو، کایهون ژانر←تاریخی، رومنس، درام، اسمات به قلم نارکو ✍️ 1 #Jongin در سرزمینی دور به نام ایکوالا ،فرمانروایی کای بزرگ جریان داشت. یک روز از روز ها به مناسبت به دنیا امدن دومین فرزند کای کبیر جشنی در عمارت خشخاش برگزار شد. رقاص...
