part5

678 198 40
                                        

کیونگسو اب گلویش را قورت داد و برای کلمه بعدی فکر کرد. گفتن هر چیزی ان هم جلوی مرد اول کشور تبعاتی داشت.
-اون ضعیف سرورم و نمی تونه معشوق خوبی برای شما باشه.
-یعنی انتخاب من اشتباه بوده؟
دوباره تعظیم کرد و روی زمین افتاد. هر کلمه ای که به زبون می اورد طور دیگه ای معنا می شد و کیونگسو نمی فهمید همه اش بازی است و از ترس عرق می ریخت.
-خیر سرورم به عنوان ایمای خواهرم دوست دارم اون تا ابد تنها و کنار خودم باشه.
کای کمی به جلو خم شد و سر شیر ها زیر فشار دستش له شدند.
-می تونم کمکت کنم اما مجازات ورود به جنگل رو چطور می خوای از سر بگذرونی.
-من دو کیونگسو، هر مجازاتی که شما بگید رو قبول می کنم.
ندایی از بیرون امپراطور را صدا زد و خلوت دو نفره ان دو رو از بین برد.
-سرورم بانو لاریسا اینجا هستند.
صدای سهون بود. بیرون از درب انتظار می کشید و نگران بود که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تمام حرف ها را قایمکی گوش کرده بود. می دانست سرورش سرگرم بازی است اما باز قلبش ندای بد می داد.
-دیگه نیازی به اون دختر نیست.
لاریسا با شنیدن این حرف از درون شکست و تمام شور و اشتیاقش برای دیدن امپراطور از بین رفت. مطمئن بود برادرش بالاخره کاری کرده. از او ناراحت نبود فقط احساس دلخوری بدی داشت.
کیونگسو از روی زمین بلند شد و حالا که خیالش بابت خواهرش راحت شده بود انتظار مجازاتش را می کشید.
کای از روی صندلی بلند شد و از چند پله پایین اومد. هر قدمی که بر می داشت فقط کیونگسو رو می ترساند. خانواده ان ها، نسل به نسل، خاطرات خوشی با امپراطوری و سلطنت نداشتند.
زمانی که بهترین پارچه ها از سرزمین های اطراف به ایکوالا می رسید مکافات پدرش و خزانه داری شروع می شد و در اخر هم پدرش سرش را به باد داد. ان زمان هنوز امپراطوری ایکوالا بدست کای نبود و کیونگسو هیچ دلخوری ای نداشت. کم حق خوری به چشم ندیده بود. حالا هم اینجا بود تا بار دیگر خودش را فدای خانواده اش کند.
-خب کیونگسو، می تونی امشب رو با ارامش به سر کنی. طوفان بزرگ فردا به سراغت میاد.
کای درحالی که میلی متری با کیونگسو فاصله نداشت زمزمه کنان پشت گوشش گفت و بعد اسم سهون فریاد کشید. درب های تالار باز شد و خادم سراسیمه وارد شد و تعظیم کرد.
-اون ببر و برای امشب حمام من رو اماده کن
سهون به رسم احترام بوسه ای بر پاهای امپراطور گذاشت و نگاه تیز و خشمگینش را روانه کیونگسو کرد. کیونگسو به تبعیت از دستور امپراطور همراه سهون از تالار اصلی بیرون رفت. به محض بسته شدن در های تالار سهون کیونگسو را محکم به دیوار چسباند.
-بهتر خوب حواست جمع کنی. اینجا جایی برای بچه بازی های شما نیست.
وقتی احساس کرد زهرش کامل ریخته شده. دست هایش را پشت سرش برد و صاف و افتاده همانطور که از خادم سلطنتی انتظار می رفت قدم برداشت و کیونگسو را وادار کرد همراهش برود. ترس و وحشت از دیوار های قصر به دل ضعیفش روانه می شد.
***
-اب گرمه قربان.
روپوشش را دراورد و بدست سهون داد. اروم پاش روی پله چوبی روبرویش گذاشت و وارد اب شد.
-بهش گلاب اضافه کردم و عصاره گل های خوشبو
صابون برداشت و دست هاش باهاش چرب کرد. دستش روی شونه های کای قرار داد و شروع به ماساژ دادن شونه های برنزه سرورش کرد.
-خودتون شل بگیرید قربان
-میدونی... ما همه ادمای عادی هستیم. غذا میخوریم. لباس میپوشیم حرف میزنیم. هیچ فرقی بین ما نیست. ولی ببین. شما من میپرستید. فکر میکنید تمام وجود من از طلا ساخته شده. از لمسم میترسید و بهم احترام میزاریم. بهم امید دارید و حرف هام سند میدونید.
-ما به امید شما زنده ایم سرورم.
-همین... همین کار سخت میکنه
کای برگشت و سهون دست هایش را برداشت. مردمک های کای      میلرزید.
-اینکه هر حرف من زندگی هزاران نفر در بر میگیره کار سخت میکنه. مثل اینه شما مسئولیت بزرگی رو روی دوشم انداختید و با انجام خدمات میخواید جبرانش کنید ولی هیچ جوره جبران نمیشه.
سهون دوباره به شانه های کای دست زد و کای دوباره به کناره دریچه تکیه داد. شانه های قدرتمند ترین مرد کشور داشت میلرزید و سهون کسی بودکه در خلوت امپراطور از غم ها و ضعف هایش مطلع میشد. اینکه چطور فشاری که روی کمرش هست تحمل میکنه و از بیرون مثل یک مجسمه بی نقص می درخشه.
-هر حرفی که میزنم تنشی به جونم میاندازه و در اخر با خودم میگم اگر اتفاق بدی بیوفته چی؟ وقتی همه شما نگاهتون به رفتار و دهان منه.
هیچ چیز نمی تونه ارومم کنه سهون
-شما تا الان خوب تحمل کردید سرورم
دست هایش را توی اب زد و کف رویش را از بین برد. مایعی روی دست هایش ریخت و اروم موهای کای را به عقب هل داد. دوست نداشت امپراطور را اینطور ببیند. میخواست جوری بحث را تغییر دهد.
-موهاتون که کوتاه کردید خیلی بهتر شده.
کای سکوت کرد.  از قصد سهون اگاه بود برای همین نیشخندی زد.
-بهش حسودی نمیکنی؟
سهون با خونسردی شروع به مالش سر امپراطور کرد.
-به کی سرورم
-خودت به اون راه نزن.
-چرا باید حسودی کنم سرورم اگر اون باعث ارامشتون میشه من حرفی ندارم.
کای سرش عقب اورد و سهون سطل اب از پشت روی موهایش ریخت.
-وقتی به این فکر میکنم که مدت زیادیه پیش هفت معشوقه نرفتم تن و بدنم میلرزه
سهون خنده ای کرد.
-سرورم مطمئن باشید بخاطر به دنیا امدن ولیعهد ان همه توسط ملکه سایه شما را با تیر میزنند
کای با صدای مردانه و بمش بلند خندید.
-تو هم همینطور فکر میکنی؟ فکر کن وزیر ها چقدر روی دختر هاشون کار کردند. همه اش به باد رفت.
دوباره سطل اب دیگه ای ریخت تا تمام کف سر برود.
کای از جاش بلند شد و حوله را از سهون گرفت و دور کمرش بست. کنار تر از استخر تخت چوبی گرمی وجود داشت.
روی تخت به پشت دراز کشید. سهون در بین بخار های حمام جعبه روغن ها را اورد و کناری گذاشت.
-بهتره یک جشن بگیرید و هفت همسرتون به اونجا دعوت کنید. این جشن میتونه به مناسبت صمیمت بیشتر شما با همسرانتان و هم به مناسبت ورود ملکه مادر باشه.
روغن زیتون با ظرافت خاصی روی کمر امپراطور ریخت و ورز داد.
-بهش فکر میکنم. درباره اون پسر هم، مخفیانه امادش کن و شب به اتاقم بیارش.
-چشم سرورم. ولی میتونم بپرسم باهاش چیکار دارید؟
کای ناله ای از سر لذت کرد.
-یکم بازی و بعد میفرستمش بره. جای رعیت اینجا نیست. اینجا عملا میدون جنگه سهون
کای بلند شد و  سهون ردای سفید را روی شانه هایش انداخت و پشت سرش به اتاق برگشتند.
-خستم سهون لباس پوشیدن برای فردا بزار...
سهون تعظیمی کرد و امپراطورش تنها گذاشت.
***
خادم امپراطور بهش یه اتاق داده بود. اتاقی بزرگ تر از خانه خودشان و صد البته مجلل تر. نگاهش بین مجسمه ها و کوزه های چینی زیبا در گردش بود.
روی تخت نشست و پاهایش را بغل کرد. درد شانه اش به مراتب کاهش پیدا کرده بود و نمی دانست فردا چه چیزی انتظارش را میکشد.
در افکارش غرق بود که در اتاق به ناگه باز شد و قامت ملکه میان چهارچوب در نمایان شد. نیم تنه ای سرخ که با اویز های طلایی رنگ تزیین شده بود و دامن بلند چاک داری که پایینش روبانی زرد و طلایی داشت به تن داشت. چهره اش ارایش شده و موهایش بالای سرش دم اسبی بسته شده بود. موهای بلندی که تا پایین کمرش میرسید.
در یک کلام کیونگسو احساس میکرد مقابلش فرشته ای میبیند. قلبش در سینه می کوبید و نفسش از ان همه زیبایی بند امده بود. به سرعت تعظیم کرد.
-بانوی من.
ان مجسمه تراشخورده زیبا، براستی امپراطور چه جواهری در قصر مخفی کرده بود.
-تو همون رعیتی هستی که در جنگلزار پیدا کردن درسته
ملکه همراه به ندیمه اش جای کیونگسو بر روی تخت نشست و کیونگسو دستانش را جلو اورده و روبرویشان ایستاد.
-بله سرورم
نمیتوانست نگاهش را از چشمان ملکه روبنده پوش بگیرد و همین باعث شد تا ندیمه به او تشر زند.
-سرت رو پایین بگیر رعیت!
به سرعت سرش کج کرد.
-شنیدم بخاطر خواهرت اینجا هستی...واقعا دوست نداری خواهرت معشوق امپراطور بشه و در ناز و نعمت زندگی کنه؟
کیونگسو روی دو زانو مقابل ملکه نشست.
-بانو، شما خودتان زن هستید و خوب میدونید که بانوان به دنبال توجه و عشق فراوان هستند.
-یعنی امپراطور هیچ توجه و عشقی از خودشان نشون نمی دهند؟
-تا زمانی که الماس تراش خورده ای چون شما وجود دارد خیر.
ملکه خنده ای کرد و پایش را روی پای دیگرش گذاشت و همین باعث شد تا پای کشیده اش از میان چاک های دامن پیدا شود. کیونگسو اعتراف میکرد ان پاها سفید تر از اولین برف زمستان بودند.
-خوب میدونی چطور باید با خانم ها رفتار کنی... ازت میخوام کاری برام انجام بدی؟ این لطف و در حقم میکنی؟
چطور میتونست مقابل ملکه بایستد و جواب نه بگوید. ملکه با ان چشم های کشیده و مشکی اش قلب او را طلسم کرده بود.
-تمام گوش هستم سرورم.
-خوب می دونی امپراطور عشق فراوانی نسبت به ولیعهد دارند. اما یک مورد برایم ازار دهندست کیونگسو
سرش را بالا اورد و با چهره غمزده ملکه روبرو شد.
-امپراطور برای اینکه تمام توجه ام رو به ولیعهد بدم و از ایشون مراقبت کنم. شاهزاده را از من گرفته و به ولایتی دور فرستاده. هرچی باشه اون دختر من و فرزند اولم هست و من نمیخوام هیچ فرقی بین این دو باشه. ازت میخوام با امپراطور حرف بزنی و بهش یاد بدی زن ها هم به اندازه مرد ها قدرت و هوش دارند.
-اما سرورم من چطور میتونم به امپراطور کشورم درس بدم درحالی که ایشون تمام قوانین و اداب از بر هستند.
ملکه نگاه تیزش به کیونگسو داد و کیونگسو احساس کرد از درون در حال فرو ریختن است.
ملکه از جایش بلند شد و به سمت خروجی رفت.
-امپراطور شاید مرد بزرگ و باهوشی باشه اما درمورد زنان...
سمت کیونگسو برگشت.
-خبر محافظت تو از خواهرت در کل کشور پیچیده و مطمئن باش امپراطور نمیتونه بلایی سرت بیاره. بهم کمک کن و در عوض من کاری میکنم توی قصر زنده بمونی و بهترین زندگی رو برای خواهرت بسازی
با رفتن ملکه کیونگسو در خیالاتش غرق شد. زندگی در قصر و بودن کنار زن زیبای رویاهایش و قبول پیشنهاد ملکه یا برگشتن به زندگی قبلی اش؟
زندگی قرار بود او را بازی دهد یا اینکه شانس در خانه اش را زده بود؟
***
صبح وقتی چشم هایش را باز کرد خادم امپراطور را مقابلش دید. از جا پرید و صاف ایستاد.
-میدونی ساعت چنده؟
دیشب اصلا نخوابیده بود و سر صبح تازه چشم هایش گرم شده بود و خوابیده بود.
-عذرمیخوام
حوصله توضیح دادن و حرف شنیدن نداشت در نتیجه غیر از عذرخواهی کردن حرف دیگری نزد.
-باید برای امشب اماده بشی
-اتفاقی افتاده؟
سهون نیم نگاهی به سر تا پای کیونگسو انداخت.
-البته، ملکه مادر دارن از سفر بر میگردن. بهتر زود تر اماده بشی و همراهم بیای...
سهون این را گفت و از در بیرون رفت. کیونگسو مانده بود چه کار کند. دقیقه ای بعد خدمتکاری وارد اتاق شد و به کیونگسو تعظیمی کرد.
-حموم عمومی خواجه ها قابل استفاده است اقا... در ضمن لوازم شما رو من حاضر میکنم و بهترین لباس ها رو براتون میزارم.
-حمام عمومی کجاست؟
خدمتکار او را به بیرون راهنمایی کرد. از اقامتگاه خودش تا حمام عمومی مسافت زیادی بود.
-حمام در قصر نیست.
سوار درشکه شد و از قصر خارج شد. در پشت قصر اقامتگاه بزرگی قرار داشت که جزو ساختمان قصر محسوب نمیشد.
در را هل داد و وارد حمام شد. حمام بخار گرفته و تقریبا خالی به نظر میرسید. تک توکی مرد دیده میشد که پشت هم را کیسه میکشیدند و با نگاه های تیزشان کیونگسو را زیر نظر گرفتند. حرف های ملکه راست بود. باور نمی کرد به این سرعت نامش بین همه فراگیر شده. رعیتی که جرئت کرده بود امپراطور را ملاقات کند. یاد اوری ملاقاتش با امپراطور کمرش را می لرزاند مخصوصا زمانی که گفت در اعضای خواهرش خودش را به او بدهد. با یاد اوری کلام امپراطور و طوفانی که قرار بود امروز گریبانش را بگیرد به ارامی وارد حوضچه اب گرم شد تا تنش درونی اش را ارام کند. ملکه از طرفی نگران دخترش بود و از او میخواست بماند و کمکش کند. از طرف دیگر تهدید خادم امپراطور و همچنین طوفانی که قرار بود امروز به وقوع بپیوندد. همه چیز درهم رفته و پیچیده به نظر میرسید. اگر هرگز خواهرش به قصر نمیامد هیچ وقت این اتفاقات پیش نمی امد و به احتمال زیاد دوباره در راه سفری به سرزمین های دور بود. کیونگسو از این کشور و مردمانش خاطرات خوبی نداشت. ادم فراری بود و منتظر فرصت برای سرنگونی حکومت. حالا که در قلب قصر بود می فهمید انقدر هم جربزه سرنگونی را ندارد. با یک حرف امپراطور چنان به خودش لرزیده بود که ممکن بود حتی تا شب هم دوام نیاورد.
اما امان از قلبی که عاشق شده بود. نگاه نیازمند ملکه و خواهش صدایش کیونگسو را تحریک می کرد کمکش کند. دلباختگی به یک ادم ممنوعه.
دلش تنگ خواهرش بود و دوست داشت او را ببیند. از اول برای ازدواج خواهرش و دونگ گو از سفر به ایکوالا برگشته بود. نمیدانست اون دو چه برنامه ای برای اینده دارن و دوست داشت جزوی از ان برنامه باشد. البته اگر قبلش از این زندان عاشقی رها میشد.
زیر نگاه سنگین خدمتکار ها بالاخره تمام کرد. درشکه چی سراغش امد و به قصر و اتاق خودش برگشت. مجبور بود تا شب صبر کند و در اتاق بماند.
نزدیک های غروب سهون خادم سلطنتی دوباره به اتاقش اومد. ازش میترسید. سهون طوری رفتار میکرد انگار کل قصر و دربار روی انگشت کوچیکش میگرده و هیچکس حتی حق نطق کشیدن هم نداره.
-فکر کردی اومدی مسافرخونه؟
کیونگسو در دلش حرص میخورد و فحش میداد. از روی تخت بلند شد و ایستاد.
سهون به خدمتکار کنارش اشاره کرد تا لباس ها را به کیونگسو بدهد.
با دیدن لباس های زنانه اخمی کرد.
-اینا چین؟
سهون پوزخندی زد.
-امروز روزی است که امپراطور بازگشت ملکه مادر رو جشن میگیره و با همسرانش وقت میگذروند. می خواستی بجای خواهرت توی قصر باشی
میخواستند زنده به گورش کنند؟ بازی با مردانگی یک ادم اینقدر راحت بود. یا خیلی احمق بود یا امپراطور اونقدر ظالم بود که اینکار باهاش بکنه.
-من...من این ها رو نمیپوشم
-بهتره که بپوشیشون وگرنه تضمین نمیکنم دیگه مردونگیت داشته باشی و شده به زود اون لباس ها رو تنت میکنم.
دست هاش مشت کرد. وقاحت...
می بایست شاهد عشقبازی امپراطور با معشوق هایش باشد؟ امپراطور ذره ای غیرت نداشت و میخواست همسرانش رو اینطور جلوی چشمان یک غریبه نمایان کند؟
-این واقعا دستور امپراطوره؟ ایشون چرا باید من توی خلوت شخصیشون راه بدن.
سهون پوزخندی زد.
-خودت رو چی فرض کردی... دستور امپراطوره و باید انجام بشه.
بخاطر کشتن پدرش و ظلمی که سال ها از سمت سلطنت روانه خانواده اش شده بود دل خوشی به حکومت نداشت. اما این یک مورد چیزی نبود که بخواهد ازش چشم پوشی کند. از اون خانواده و مهم تر از امپراطور متنفر بود، متنفر!

اینبار ووت ها رو چهل تایی کنیم؟
پارت ذخیر هام تموم شد...رسما بدبخت شدمم
ولی قول میدم پارت بعد تپل باشه

IQUELADove le storie prendono vita. Scoprilo ora