صدای در
ته: بیا تو
وون وارد اتاق شد تعظیمی کرد..
وون: سرورم باید به محوطه قصر تشریف ببرید.. مهمانان به زودی وارد قصر میشن
با خوشحالی نگاهش بین ته و هوسوک چرخوند...
کوک: بلاخره رسیدن...
لبخندش با یادآوری وضعیت هوسوک محو شد...
کوک: هیونگ حالا چیکار کنیم ؟! میتونی راه بری..
هوسوک : فکر کنم ...
دستش روی کمرش کشید... شاید دیشب نباید انجام میدادن....گرچه به لطف مراقبت های یونگی دردش کمتر بود... پس میتونست تحملش کنه..
از طرفی نمیتونست برای استقبال جیمین نره ...
شاید بهتر بود یونگی اینجا باشه تا بلندش کنن ببرتش...
ولی نه... اصلا امکان نداشت اینجوری جلو اونا ظاهر بشه...
خواست ازجاش بلندشه که ته بازوش گرفت...
ته: بزار کمکت کنیم هیونگ...
با کمک تهکوک از تخت پایین اومد.... اونقدر هم سخت نبود ... دردش زیاد نشده بود و این یه خبر خوب بود...
کوک با دیدن نگاه خیره هوسوک رو پاهاش نگران شد...
کوک: خوبی هیونگ..
هوسوک نگاهش به کوک داد....
لبخندی زد سرش به نشونه تایید تکون داد ....
سمت محوطه قصر رفتن....
خوشحالی میشد توی صورت هوسوک دید ... هر لحظه بیشتر از قبل... واقعا برای دیدن جیمین هیجان داشت...
برای اینکه جیمین به بقیه معرفی کنه ... مطمئنن اون سریعتر از خودش با بقیه جور میشه.... نگاهش اطراف چرخوند... برخلاف انتظارش از چشمای کنجکاو و پچ پچ ها خبری نبود ...
قصر تقریباً خالی بود ... حدس میزد همه توی محوطه جمع شدن...
یا از پشت پنجره ها به محوطه خیره ان ...
خب خیلی طول نکشید تا اون نگاه ها به محض اینکه از در قصر خارج شد روی اون بیاد.... حس خجالتی داشت..... سعی داشت اطرافش نگاه نکنه... خودش کنترل کنه قبل از اینکه گونه هاشو رنگ بگیرن.....
بادیدن یونگی که سمتش میومد لبخندی زد...
یونگی وقتی هوسوک دید فورا سمتش اومد...
دستش دور کمر هوسوک حلقه کرد...
یونگی: خوبی؟!درد نداری... باید میگفتی تا بیام بیارمت...
هوسوک لبخند زد... نگرانی توی چشمای یونگی میدید... سرش به یونگی نزدیک کرد...
هوسوک: خوبم ... نمیخوام بیشتر خجالت بکشم
یونگی پوزخندی زد... بوسه ای رو پیشونی هوسوک گذاشت... میشد صدای جیغ و خوشحالی ضعیف جمعیت شنید.... هوسوک لبخند ریزی زد....
با شنیدن صدای اسب نگاه همه سمت کالسکه ها و سوار هایی بود که وارد قصر شدن ...
شیپور ها نواخته شدن....
کالسکه ها درست مقابل ورودی اصلی قصر متوقف شدن....
نگاه هوسوک روی کلاسکه ها بود به وضوح میشد حدس زد... کلاسکه دوم برای جیمینه....
درب کالسکه ها باز شد...
یونگی و هوسوک کمی جلوتر رفتن....
جیهون و همسر اولش و پشت سرشون جیمین از کلاسکه ها پیاده شدن....
جیمین با دیدن هوسوک لبخندی زد....
شاید باید نگاه هوسوک روی جیمین میبود... ولی نه ...
دیدن دوباره جیهون .... با لبخند مضخرفی که روی صورتش بود....
دلشوره عجیبی داشت... برای لحظه ای حس ترسی توی قلبش افتاد ....
ESTÁS LEYENDO
دو سرزمین ، یک عهد
Fanfictionسرزمین میدگارد +جنگ بین میدگارد و سرزمین اِلف ها چندین سال ،ادامه داره سرورم -خسارت های وارده زیاده سرورم 👑 قطعنامه صلح امضا میکنم * یعنی تو شرط ازدواج میپذیری هیونگ ؟ 👑 برام مهم نیست ، اون هرگز قلب منو نخواهد داشت ____ سرزمین اِلف ها + پا...
