21

751 125 88
                                        

هوسوک با گونه های سرخ شده و چشمای گرد شده به دستای یونگی خیره بود..... میتونست ضربان قلبش حس کنه.... اون تو استفاده از کلمات فوق العاده بود.... دقیقا میدونست چجوری باعث تپش قلب هوسوک بشه....
یونگی لبخندی زد..... گونه هوسوک بوسید.... دستاش از دور هوسوک باز کرد از روی تخت پایین اومد....

هوسوک هنوزم همونجا نشسته بود ... سرش بالا اورد نگاهی به یونگی کرد.... ذهن هوسوک حالا جمله تازه ای داشت تا تکرارش کنه.... حس عجیبی که قلبش داشت از  اینکه یونگی اون مالک بدنش صداش زده   ....  نگاهش روی یونگی بود ...روی بدنش.... تک تک جملات یونگی توی ذهنش تکرار می‌شد.... جوری که بغلش کرده بود... ذوق عجیبی داشت ...

بیش از اندازه.... سعی داشت جلو لبخندی که رفته رفته روی لباش مینشست بگیره... پتو روی سرش کشید ... روی تخت خوابید.... حالا میتونست راحت باشه ..... خنده بی صدایی کرد .... حتی نمیدونست چرا داره برای این حرفا ذوق می‌کنه....
یونگی رداش پوشید سمت هوسوک چرخید با دیدنش زیر پتو لبخندی زد ... سمت  در رفت... جالب بود امروز کسی کاری بهش نداشت .... حتی جین .... بنظر یونگی چیزی مشکوک میومد.... در باز کرد...
نگهبان با دیدن یونگی تعظیمی کردن... یونگی نگاهش بین اونا گردوند

یونگی: دقیقا چه خبره؟
+ سرورم ارباب کیم دستور دادن کسی مزاحم نشه ..
همین کافی بود تا  یونگی بفهمه وقتی خواب بودن جین مثل همیشه وارد اتاق شد ..... این یعنی اونا دیده بود... و خب قطعا الان خبر به گوش بقیه رسیده ....
یونگی: واقعا باید ترکش کنه...
سرش از روی ناامیدی تکون داد..
یونگی: صبحانه بگو بیارن..
+ بله سرورم

برگشت داخل ...
با دیدن هوسوک که هنوز زیر پتو سمتش رفت...
یونگی: قرار نیست از اونجا بیایی بیرون...پرنس
هوسوک بدون هیچ تکونی و حرفی زیر پتو به جهتی که حس میکرد  یونگی  وایستاده خیره بود ... لبخند ریزی زد...
یونگی پتو از روی هوسوک کنار زد...‌. با دیدن لبخند هوسوک و گونه های رنگ گرفته اش .... حالا میتونست دلیل اینکه هوسوک زیر پتو بود بفهمه .... البته شاید ... حدسایی که تو ذهنش می‌نشست درست باشه.... ولی بعید بود هوسوک به اونا فکر کنه نه.... شاید باید یه تست کوچولو میکرد تا بفهمه ....پوزخندی زد .... پاشو لبه تخت گذاشت ...  کم کم سمت هوسوک رفت روش خم شد... دستاش دور طرف سر هوسوک گذاشت...  هوسوک جاخورده بود... بدون هیچ واکنش به چشمای یونگی که الان درست روش خیمه زده خیره بود...  قلبش تند میزد... به طرز باورنکردنی قلبش عاشق اون لحظه بود.... البته نه تنها قلبش بلکه حتی ذهنش..

این بخشی از همون تصورای بود که ذهنش می‌ساخت.....
یونگی میتونست از چشمای هوسوک بفهمه  نه تنها بدش نیومد بلکه توی اون چشما برق خاصی بود ...
یونگی: از جمله که گفتم خوشت اومد ...
تصور دوباره اون جمله توی این موقعیت .... باعث میشد گونه هاشو رنگ بگیرن.... پوزخند یونگی بزرگتر میکرد....
یونگی: به چی فکر می‌کنی که ذوق کردی براش... معشوقه من...
هوسوک لبخند ریزی زد چشماش بست ...
فاک ... چجوری میتونست بگه ذهنش به چیا فکر کرده...
این سکوت و لبخند... شد مهر تایید به حدسیات یونگی ...

دو سرزمین ، یک عهد Where stories live. Discover now